خطبه ی حضرت سیدالشهدا علیه السلام در شب عاشورا
چون در آن دشت بلا افکند بار کرد از بیگانگان خالی دیار
عاشر ماه محرم شامگاه شد به منبر باز شاه کم سپاه
یاورانش گرد او گشتند جمع راست چون پروانگان بر دور شمع
خواهران شاه نظاره ز پی چون بنات النعش بر گرد جدی
رو به یاران کرد و در گفتار شد حقه یاقوت گوهربار شد
بعد تحمید و درود آن شاه راد گفت یاران مرگ رو بر ما نهاد
این حسین و این زمین کربلاست سوی تا سو تیرباران بلاست
بوی خون آید از این کهسار و دشت بازگردد هر که خواهد بازگشت
هر که او را تاب تیغ و تیر نیست بازگردد پای در زنجیر نیست
این شب و این دشت پهناور به پیش بازگیرید ای رفیقان رخت خویش
کار این قوم جفاجو با مـــن است هر که جز من زین کشاکش ایمن است
من ز تنهـــــــایی نیَم یاران، ملول واهلیدم اندرین دشت مهول
واهلیدم هین ز من یکسو شوید راست زان سو کآمدید آن سو روید
واهلیدم اندراین دریای خون تا کنم زان سوی دریا سر برون
بسته ایم عهدی من و شاه وجود واهلیـــــــدم تا روم آنجا که بود
شاد زی شاد، ای زمین کربلا این من و این تیرباران بلا
سوی تو با شوق دیدار آمدم بُردم اینجا بویی از یار آمدم
آمدم تا جسم و جان قربان کنم منزل آن سوتر ز جسم و جان کنم
آمدم تا دست و پا در خون کشم کاین چنین خواهد نگار مهوشم
آمدم کز عهد ذر لب تر کنم با لب خنجر حدیث از سر کنم
پس روید ای همرهان زین بزم زِه بزم جانان، خلوت از اغیار، به
لیک هر سو رو بتابید ای فریق دورتر رانید از این دشت سَحیق
کان که فردا اندرین دشت مهول بشنود فریاد احفاد رسول
تن زند از یاری از خبث سرشت در قیامت نشنود بوی بهشـــت
رفت بر سر چون حدیث شهریار شد برون اغیار، باقی ماند یار
عشق از اول سرکش و خونی بود تا گریزد هر که بیرونی بـــــود
گفت یاران، کای حیات جان ما دردهای عشـــــق تو، درمان ما
رشته ی جان های ما در دست توست هستی ما را وجود، از هست توست
سایه از خود چون تواند شد جدا؟ یا خود از صوتی جدا افتد صدا؟
زنده بی جان کی تواند کرد زیست؟ زندگی را بی تو خون باید گریست
ما به ساحل خفته و تو غرق خون لا و حقّ البیـــــــــت هذا لایکون
کاش ما را صدهزاران جان بُدی تا نثار جلوه ی جانان بُــــدی
گر رود از ما دو صد جان باک نیست تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست
هین مران ای پادشاه راستان این سگان پیر را از آستان
در به روی ما مبند ای شهریار خلوت از اغیار باید نی ز یار
جان کلافه، ما عجوز عشق کیش یوسفا، از ما مگردان روی خویش
ما به بَیدای هوس گم نیستیم نــازپرورد تـــنعم نیستیـــــم
ما به آه خشک و چشم تر خوشیم یــونس آب و خـــلیل آتــــــــــشیم
اندر این دشت بلا تا پا زدیم پــای بر دنــیا و مافیها زدیم
چون شـــهنشه دید حُسن عهدشان وآن به کار جان سپاری جهدشان
پرده از دیدار یک یک باز هــِشت جــــایشان بنمود در بـــاغ بـــهشت
حوریان دیدند در وی صف به صف سر برون آورده یکسر از غرف
کاندرآ که چشم بر راه توایم مشتری روی چون ماه توایم
ای تو ما را ماه و ما برجیس تو تو سلیمانی و ما بلقیس تو
ای سلیمان هین سوی بلقیس شو همچو رامین در وثاق ویس شو
یوسفا بازآی از این زندان زفت که زلیخا را شکیب از دست رفت
اندرآ کز عشق مفتون توایم گر چه لیلاییم مجنون توایم
زان سپس شه خواند مردی را به پیش بر کف او برنهاد انگشت خویش
شد روان زآن دست آبی خوشگوار جمله نوشیدند اصحاب کبار
اندر آن شب که شب عاشور بود ماه تا ماهی سراسر شور بود
شاه دین در خیمه با اصحاب راد در نیاز و راز با ربّ العباد
کوفیان در نقض آن عهد نخست سرخوش از پیمانه ی پیمان سست
شمر دون سرمست صهبای غرور شاه دین سرشار مینای حضور
پورسعد از ذوق ری سرگرم و مست شاه از اقلیم هستی شسته دست
زینب آن دردانه ی دُرج شرف از دو چشم تر دُرافشان چون صدف
دیده ی لیلا ز دیدار پسر کرده دامن پُر گـُـل از لـَخت جگر
مادر قاسم ز بهر حجله گاه کرده روشن شمع ها از دود آه
شربت بیمار، خون جام دل شیر پستان از لب اصغر خجل

