در کوفه مسلم با دیده ی تر می گفت ای سلطان دین سبط پیمبر
یابن عم در کوفه بنگر مسلمت را زیر خنجر
با گردن کج مسلم از دارالاماره بنمود سوی مکه آن ساعت اشاره
یعنی حسین من به حالم کن نظاره
بی یار و تنها، ای شاه بطها در کوفه ی ویران ندارم یار و یاور
یابن عم در کوفه بنگر مسلمت را زیر خنجر
در شهر کوفه من ندارم آشنایی
کوفه ندارد ای پسرعمو وفایی در کوفه ای سلطان دین هرگز نیایی
ترسم حسینم، ای نور عینم گردد شهید از تیر کین شهزاده اکبر
یابن عم در کوفه بنگر مسلمت را زیر خنجر
ترسم اسیر و دربدر گردد سکینه از داغ تو خونین جگر گردد سکینه
از ظلم کوفی بی پدر گردد سکینه
آن بی قرینه، از ظلم و کینه گردد اسیر این گروه شوم کافر
یابن عم در کوفه بنگر مسلمت را زیر خنجر
ترسم جدا دست علمدار تو گردد در خون شناور آن سپهدار تو گردد
زینب اسیر قوم اشرار تو گردد
در شام ویران، همراه عدوان با کودکان تو روان گردند یکسر
یابن عم در کوفه بنگر مسلمت را زیر خنجر
شاها نظر کن دیده ی خونبار مسلم دیگر تمام است ای حسینم کار مسلم
کوفی مصمم گشته بر آزار مسلم
ایستاده قاتل ،اندر مقابل تا از تن پاکم جدا بنماید او سر
یابن عم در کوفه بنگر مسلمت را زیر خنجر
بال و پرم آخر ز سنگ کین شکستند بر پشت سر دست مرا از کینه بستند
قلب من آخر از شماتت ها بخستند
خون شد دل من، زین مشکل من از آمدن ای خسرو خوبان تو بگذر
یابن عم در کوفه بنگر مسلمت را زیر خنجر
اکنون به زیر تیغ جلاد است مسلم اکنون اسیر قوم بیداد است مسلم
اکنون به شور و آه و فریاد است مسلم
تو پادشاهی ، بر من نگاهی هنگام جان دادن بکن سبط پیمبر
یابن عم در کوفه بنگر مسلمت را زیر خنجر
یارب ز حال مسلم نالان گواهی در کوفه ی ویران ندارد او پناهی
فرصت ندارم تا کشم از سینه آهی
روزم چو شام است ، کارم تمام است وقت سفر باشد مرا ای حی داور
یابن عم در کوفه بنگر مسلمت را زیر خنجر
یارب چه شهری آخرین اشهر خرابست قلب من از این شهر و این سامان خرابست
یارب غریبان را مددکاری ثواب است
ای خالق من، ای رازق من کن دیدن روی حسینم را میسر
یابن عم در کوفه بنگر مسلمت را زیر خنجر
سوی حسین من صبا یکدم گذر کن از حال من آنشاه خوبان را خبر کن
برگو عزیز فاطمه ترک سفر کن
ای شاه ابرار، باشم گرفتار اندر کف گرگان کوفی ستمگر
یابن عم در کوفه بنگر مسلمت را زیر خنجر
از کوفه برگو خسروا قطع نظر کن شاها هوای کوفه را از سر بدر کن
فکری به حالم ای امام بحر و بر کن
گوید رضایی، وقت جدایی گردیده بهر مسلم بی یار و یاور
یابن عم در کوفه بنگر مسلمت را زیر خنجر
شاعر: رضایی