یگانه گوهرم بابا سه ساله دخترم بابا
ــــــــــــــــــــــــ
من اینجا آمدم تا خود،بگیری در برم بابا
ــــــــــــــــــــــــ
بیا ای نور چشمانم گل روی ترا بویم
در این کنج خرابه روی خود بگذار بر رویم
بیا تا گرد غم با اشک خود از صورتت شویم
رقیه جان که آید از تو، بوی مادرم بابا
ــــــــــــــــــــــــ
در این کنج خرابه دخترم ای نور چشمانم
تویی آخر عزیزی که نمایی جان به قربانم
زنم بوسه به رویت ای رقیه مونس جانم
تو خود هستی عزیز دل، شبیه مادرم بابا
ــــــــــــــــــــــــ
مگیر از عمه ها دیگر بهانه بهر دیدارم
مکن گریه دگر بابا ترا من دوست می دارم
چو بینم پای پر خارت به روی دیده بگذارم
دگر نگذارمت تنها، ترا با خود برم بابا
ــــــــــــــــــــــــ
فغان و ناله ی تو عمه را ناتوان کرده
همه اهل حرم را گریه ات افسرده جان کرده
گلستان مرا دست قضا بی باغبان کرده
مکن گریه دگر ای نوگل مه منظرم بابا
ــــــــــــــــــــــــ
چو مرغ بال و پر بشکسته سر در زیر پر داری
فغان و ناله از هجران من شب تا سحر داری
سرشک غم روان بر دیده از شب تا سحر داری
مرا برگیر و کن خون پاک،از چشم ترم بابا
ــــــــــــــــــــــــ
به روی نی پدر همراهتان از کربلا بودم
ز دشت کربلا تا کوفه همراه شما بودم
به همراه شما از کوفه تا شام بلا بودم
ز روی بام دیدی سنگ باران شد سرم بابا
ــــــــــــــــــــــــ
در آن وادی که افتادی ز روی ناقه در صحرا
برآورد از جگر زینب فغان و آه و واویلا
سرم با نیزه در قلب زمین بنشست در آنجا
معلم زین عزا همناله شد با خواهرم بابا
شاعر: حاج حبیب الله معلمی

