فرهنگی-مذهبی
 
بنگر رحماءُ بینهم را
تکرار تب غدیر خم را

امروز علی غریب و تنهاست
آماج هجوم اهرمن هاست
او کیست ؟ گلی ز باغ زهرا
پرورده درد و داغ زهرا
او نور دل بسیجیان است
چون مادر خویش مهربان است
مستم ز تبسم نمازش
لبخند چو غنچه، دل نوازش
چشمانش بوی عشق دارد
مستی ز سبوی عشق دارد
چون فاطمه پشتوانه اوست
تا هستم و هست دارمش دوست


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ توسط ابوعمار حسین زاده

دانلود شعر ساقی امشب باده از بالا بریز     باده از خم خانه مولا بریز

ساقی امشب باده از بالا بریز     باده از خم خانه مولا بریز

باده ای بی رنگ و آتش گون بده     زان که دوشم داده ای افزون بده

ای انیس خلوت شبهای من     می چکد نام تو از لب های من

محو کن در باده ات جام مرا     کربلایی کن سرانجام مرا

یا علی درویش و صوفی نیستم     راست می گویم که کوفی نیستم

نیک می دانم که جز دندان تو     هیچ دندان لب نزد بر نان جو

یا علی لعل عقیقی جز تو نیست     هیچ درویشی حکیمی جز تو نیست

لنگ لنگان طریقت را ببین     مردم دور از حقیقت را ببین

مست مینای ولایت نیستند     سرخوش از شهد ولایت نیستند

خیل درویشان دکان آراستند     کام خود را تحت نامت خواستند

خلق را در اشتباه انداختند     یوسف ما را به چاه انداختند

کیستند اینان رفیق نیمه راه     وقت جان بازی به کنج خانقاه

فصل جنگ آمد تما شا گر شدند     صلح آمد لاله ی پرپر شدند

دل به کشکول و تبر زین بسته اند     بهر قتلت تیغ زرین بسته اند

موج ها از بس تلاطم کرده اند     راه اقیانوس را گم کرده اند

موجها را می شناسی مو به مو     شرحی از زلف پریشانت بگو

بازکن دیباچه توحید را     تا بجوید ذره ای خورشید را

یا علی بار دگر اعجاز کن     مشتهای کوفیان را باز کن

باز کن چشمان نازآلوده را     بنگر این چشم نیاز آلوده را

باز گو شعب ابی طالب کجاست     آن بیابان عطش غالب کجاست

تا ز جور پیروان بوالحکم     سنگ طاقت زا ببندم بر شکم

تشنگی در ساغرم لب ریز شد     زخم تنهایی فساد انگیز شد

آتشی افکند بر جان و تنم     کین چنین بر آب و آتش می زنم

تاول ناسور را مرحم کجاست     مرحم زخم بنی آدم کجاست

مرحم ما جز تولای تو نیست     یوسفی اما زلیخای تو کیست

شاهد اقبال در آغوش کیست     کیسه نان و رطب بر دوش کیست

کیست آن کس کز علی یادی کند     بر یتیمان من امدادی کند

دست گیرد کودکان شهر را     گرم سازد خانه های سرد را

ای جوان مردان جوان مردی چه شد     شیوه رندی و شب گردی چه شد

شیعگی تنها نماز و روزه نیست     آب تنها در میان کوزه نیست

کوزه را پر کن ز آب معرفت     تا در او جوشد شراب معرفت

حرف حق را ازمحقق گوش کن     وز لب قرآن ناطق گوش کن

گوش کن آواز راز شاه را     صوت اوصیکم به تقو الله را

بعد از او بشنو و از نو امرکم     تا شوی آگاه بر اسرار خم

خم تو را سر شار مستی می کند     بی نیاز از هر چه هستی می کند

هر چه هستی جان مولا مرد باش     گر قلندر نیستی شب گرد باش

سیر کن در کوچه های بی کسی     دور کن از بی کسان دل واپسی

ای خروس بی محل آواز کن     چشم خود بر بند و بالی باز کن

شد زمین لبریز مسکین و یتیم     ما گرفتار کدامین هیئتیم

با یتیمان چاره لا تقحر بود     پاسخ سائل و لا تنهر بود

دست بردار از تکبر و ز خطا     شیعه یعنی جود و انفاق و عطا

باده ی مما رزقناهم بنوش     ینفقون بنیوش و در انفاق کوش

 هم بنوشان زین سبو            لم تناول بر حتا تم حقولهم بنوش و

یا علی امروز تنها مانده ایم     در هجوم اهرمن ها مانده ایم

یا علی شام غریبان را ببین     مردم سر در گریبان را ببین

گردش گردونه را بر هم بزن     زخم های کهنه را مر حم بزن

مشک ها در راه سنگین می روند     اشک ها از دیده رنگین می روند

مشکها ی خسته را بر دوش گیر     ا شکها را گرم در آغوش گیر

حیدرا یک جلوه محتاج توام     دار بر پا کن که حلاج توام

جلوه ای کن تا که موسایی کنم     یا به رقص آیم مسیحایی کنم

یک دوگام از خویشتن بیرون زنم     گام دیگر بر سر گردون زنم

گام بردارم ولی با یاد تو     سر نهم بر دامن اولاد تو

شیعه یعنی شرح منظوم طلب     از حجاز و کوفه تا شام وطلب

شیعه یعنی یک بیابان بی کسی     غربت صد ساله بی دلواپسی

شیعه یعنی صد بیابان جستجو     شیعه یعنی هجرت از من تا به او

شیعه یعنی دست بیعت با غدیر     بارش ابر کرامت بر کویر

شیعه یعنی عدل و احسان و وقار     شیعه یعنی انحنای ذوالفقار

از عدالت گر تو می خواهی دلیل     یاد کن از آتش و دست عقیل

جان مولا حرف حق را گوش کن     شمع بیت المال را خاموش کن

این تجمل ها که بر خوان شماست     زنگ مرگ و قاتل جان شماست

می سزد کز خشم حق پروا کنیم     در مسیر چشم حق پروا کنیم

این دو روز عمر مولایی شویم     مرغ اما مرغ دریایی شویم

مرغ دریای به دریا می رود     موج بر خیزد به بالا می رود

آسمان را نور باران می کند     خاک را غرق بهاران می کند

لیک مرغ خانگی در خانه است     روز و شب در بند مشتی دانه است

تا به کی در بند آب و دانه اید     غافل از قصاب صاحب خانه اید

شیعه یعنی وعده ای با نان جو     کشت صد آیینه تا فصل درو

شیعه یعنی قسمت یک کاسه شیر      بین نان خشک خود با یک اسیر

چیست حاصل زین همه سیر و سلوک     تاب و تاول چهره و چین وچروک

سالها صورت ز صورت با ختیم     تا ز صورت ها کدورت یافتیم

یک نظر بر قامتی رعنا نبود     یک رسوخ از لفظ بر معنا نبود

گر چه قرآن را مرتب خوانده ایم     از قلم نقش مرکب خوانده ایم

سوره ها خواندیم بی وقف و سکون     کس نشد واقف به سر یسرون

سر حق مستور مانده در کتاب     عالمان علم صورت در حجاب

ای برادر عالمان بی عمل     همچو زنبورند لاکن بی عسل

علمها مصروف هیچ و پوچ شد     جان من برخیز وقت کوچ شد

از نفوذ نفس خود امداد گیر     سیر معنا را ز مجنون یاد گیر

ای خوش آن جهلی که لیلایی شویم     هر نفس لا گوی الایی شویم

تا به کی در لفظ مانی همچو من     سیر معنا کن چو هفتاد و دو تن

همچو یحیا گر نهی سر در طبس     می شود عریان به چشمت سر حق

شیعه یعنی عشق بازی با خدا     یک نیستان تک نوازی با خدا

شیعه یعنی هفت خطی در جنون     شیعه طوفان می کند در کا کنون

شیعه یعنی تندر آتش فروز     شیعه یعنی زاهد شب شیر روز

شیعه یعنی شیر یعنی شیرمرد     شیعه یعنی تیغ عریان در نبرد

شیعه یعنی تیغ تیغ مو شکاف     شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف

شیعه یعنی سابققون السابقون     شیعه یعنی یک تپش عصیان و خون

شیعه باید آب ها را گل کند     خط سوم را به خون کامل کند

خط سوم خط سرخ اولیاست     کربلا بارز ترین منظور ماست

شیعه یعنی بازتاب آسمان     بر سر نی جلوه رنگین کمان

از لب نی بشنوم صوت تو را     صوت انی لا اری الموت تو را

یا حسین ، پرچم زلفت رها در باد شد     واز شمیمش کربلا ایجاد شد

آنچه شرح حال خویشان تو بود     تاب گیسوی پریشان تو بود

می سزد نی نکته پردازی کند     در نیستان آتش اندازی کند

صبر کن نی از نفس افتاده است     ناله بر دوش جرس افتاده است

کاروان بی میر و بی پشت و پناه     در غل و زنجیر می افتد به راه

می رود منزل به منزل در کویر     تا بگوید سر بیعت با غدیر

شیعه یعنی امتزاج نار و نور     شیعه یعنی رأس خونین در تنور

شیعه یعنی هفت وادی اظطراب     شیعه یعنی تشنگی در شط آب

شیعه یعنی دعبل چشم انتظار     می کشد بر دوش خود چهل سال دار

شیعه باید همچو اشعار کمیل     سر نهد برخاک پای اهل بیت

یا پرستش وار در پیش هشام     ترک جان گوید به تصدیق امام

مادر موسی که خود اهل ولاست     جرعه نوش از باده جام بلاست

در تب پژواک بانگ الرحیل     می نهد فرزند بر دامان نیل

نیل هم خود شیعه ی مولای ماست     اکبر اوییم و او لیلای ماست

این سخن کوتاه کردم والسلام      شیعه یعنی تیغ بیرون از نیام  


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ توسط ابوعمار حسین زاده
خبر آمد خبری در راه است

سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید
دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمان خویش را
با همه لحظه خوش آواییم
در به در کوچه ی تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ی تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است
نامه ی تو خط اوان من است
ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یارومدد کار ما
کی و کجا وعده ی دیدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه ی مشعر
کدام گوشه ی منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش
تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ توسط ابوعمار حسین زاده
به هر و شهر و دياري پا نهادم

به ذكر نام ساغي لب گشادم
كه ذكر نام ساغي عين مستي است
مي وحدت ، مي ساغي پرستي است
مرا رسواي عالم كرد ، ساقي
سرا پا شور و حالم كرد ، ساقي
بشارت باد بر رندان سر مست
چنان مستم كه ساغي گيردم دست
شبي از قيد نام و نان گذشتم
وصيت نامه اي با خون نوشتم
نوشتم فقر ارث مادرم بود
كه همچو سايه او بر سرم بود
موحد را لباس فقر زيبد
نه آن دلقي كه مردم را فريبد
لباس فقر كشكول و ردا نيست
تجمل كار مردان خدا نيست
به جام عارفان رند و آگاه
نباشد باده ، جز فقر الي الله ...
بلوغ خوشنويسي ، حق نويسي است
مقيد خواني و مطلق نويسي است
خوشا آنان كه از او مي نويسند
ز خط و خال و ابرو مي نويسند
الفبايي ز خال مكتب اوست
تمام نقطه ها خال لب اوست
قلم ، تا وحي را بال و پر آمد
نماز كاتبان ، سنگين تر آمد
خوش آن كاتب كه در هفتاد منزل
مركب ساخت از خاكستر دل
مركب ،گرچه در صورت سياهي است
قلم كوبنده جهل و تباهي است
مساجد ، خانه نور و سروررند
تجليگاه آيات حضورند
ز جا برخيز ، هنگام حضور است
اگر موسي شوي ، هر گوشه طور است
مسلمان بي نمازي ، نا سپاسي است
نماز اول قدم در خود شناسي است
نگر گهگاه قرآن مبين را
مروري كن صفات مومنين را
نماز آرام جان مومنين است
ستون آسمان پيماي دين است
خوشا آنان كه دائم در نمازند
تمام عمر قائم بر نمازند
ز ‹ كل من عليها فان › چه داني ؟
به خشكي از غم طوفان چه داني ؟
به اشكي چشم خواب آلوده تر كن
‹ و يبقي وجه ربك › را نظر كن
بيا و يك دم اهل دل شو
ز خود بگذر ، به دريا متصل شو
به دريايي كه بي و پا و سر آمد
ز فهم و وهم ما دريا تر آمد
مجوي امواج از دريا ، برون را
ببين ‹ انا اليه راجعون › را
به دريا مي روي ، خواهي نخواهي
بزن دل را به درياي الهي
كه اين دريا پر از موج نهفته است
به هر موجش هزاران گنج خفته است
اگر چشم دلت بيناي راز است
رسيدن تا خدا يك جو نياز است
نياز عشق عين بي نيازي است
كه سر بر سجده بردن سرفرازي است
اذان ، اذن مناجات است با حق
مجال عرض حاجات است با حق
مؤذن باز كن باب اذان را
بر افشان باده ناب اذان را
خروش زندگي بحر نياز است
پل مستحكمش ، نور نماز است
نماز بي زكات آلوده باشد
چنان فانوس دود اندوده باشد
چنين فانوس آيا نور دارد ؟
كه انسان در فروغش ره سپارد
تو زنگار بر آيينه داري
كجا عشق خدا در سينه داري
اگر عشق خدا در سينه توست
چرا زنگار بر آيينه توست
اگر ‹ نص يزكيهم › شنيدي
چرا از تزكيه پا پس كشيدي
زكات عمر تسبيح و نماز است
زكات عشق لبخند نياز است
الا مسها كه در گرد و غباريد
به اكسير ولايت دل سپاريد
طلا آنگه طلاي ناب گردد
كه در حر ولايت آب گردد
نماز بي ولايت بي نمازي است
تعبد نيست ، نوعي حقه بازي است
ولايت چيست ، در خون غوطه خوردن
كليد سينه بر مولا سپردن
حسين ابن علي در خون شنا كرد
مرا با اين حقيقت آشنا كرد
ولايت بي بلا معنا ندارد
نجف بي كربلا معنا ندارد
منيت را اگر از خود براني
ببيني آنكه گويد ‹ لن تراني ›
به دنبالش چهل منزل دويدم
ز خود بيخود به پاي دل دويدم
كه سالك گر چهل منزل نبيند
حقيقت را به چشم دل نببيند
مثالش ، هيچ دور از دسترس نيست
نيازي بر بيابان و جرس نيست
زبانت را به ذكرش متصل كن
به جاي خويش او را منتشر كن
كه هر نفسي كه حق را بنده گردد
صفات الله در او زنده گردد
بيا ، اي نفس و حق را بندگي كن
ز نورش تا قيامت زندگي كن
رياضت خانه اش ، نهي و تبري است
ضيافت خانه اش امر و تولي است
اگر مرد رهي پيش آي اين راه
جسارت كن ، بگو اني انا الله
من و امر و تو گوش و شنيدن
تماشاخانه اسرار ديدن
من و تيغ و تو گردن نهادن
در اين حيرت خم از ابرو گشادن
من آتش ، تو و خود را شكستن
فضاي سينه را آيينه بستن
بگيري ، گر گريبان جهان را
تواني يافت اسرار نهان را


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ توسط ابوعمار حسین زاده

سلام بر تو و نیزه ای که حامل  توست
به محملی که درونش تمامی دل توست
سلام بر تو بر زلف عنبر افشانت
نگاه غم زده ی زینب پریشانت
----------------------------------------
دشت پر از ناله و فریاد بود
سلسله بر گردن سجاد بود
فصل عزا آمد و دل غم گرفت
خیمه دل بوی محرم گرفت
زهره منظومه زهرا حسین
کشته افتاده به صحرا حسین
-
دست صبا زلف تو را شانه کرد
بر سر نی خنده مستانه کرد
چیست لب خشک و ترک خورده ات
چشمه ای از زخم نمک خورده ات
روشنی خلوت شبهای من
بوسه بزن بر تب لبهای من
-
تا زغم غربت تو تب کنم
یاد پریشانی زینب کنم
آه از آن لحظه که بر سینه ات
بوسه نشاندند لب تیرها
آه از آن لحظه که بر سینه ات
بوسه نشاندند لب تیرها
-
آه از آن لحظه که بر پیکرت
زخم کشیدند به شمشیرها
آه از آن لحظه که اصغر شکفت
در هدف چشم کمانگیر ها
آه از آن لحظه که سجاد شد
همنفس ناله زنجیر ها
-
قوم به حج رفته به حج رفته اند
بی تو در این بادیه کج رفته اند
کعبه تویی کعبه به جز سنگ نیست
آینه ای مثل تو بی رنگ نیست
آینه رهگذر صوفیان
سنگ نصیب گذر کوفیان
-
کوفه دم از مهر و وفا می زدند
شام تو را سنگ جفا می زدند
کوفه اگر آینه ات را شکست
شام از این واقعه طرفی نبست
کوفه اگر تیغ و تبرزین شود
شام اگر یکسره آذین شود
مرگ اگر اسب مرا زین کند
خون مرا تیغ تو تضمین کند
-
آتش پرهیز نبرد مرا
تیغ اجل نیز نبرد مرا
بی سر و سامان توام یا حسین
دست به دامان تو ام یا حسین
جان علی سلسله بندم مکن
گردم از خاک بلندم مکن
-
عاثقبت این عشق هلاکم کند
در گذر کوی تو خاکم کند
تربت تو بوی خدا می دهد
بوی حضور شهدا می دهد
مشعر حق عزم منا کرده ای
کعبه ی شش گوشه بنا کرده ای
-
تیر تنت را به مصاف آمدست
تیغ سرت را به طواف آمدست
چیست شفابخش دل ریش ما
مرحم زخم و غم و تشویش ما
چیست به جز یاد گل روی تو
سجده به محراب دو ابروی تو
-
بر سر نی زلف رها کرده ای
با جگر شیعه چه ها کرده ای
باز که هنگامه برانگیختی
بر جگر شیعه نمک ریختی
کو کفنی تا که بپوشم تنت
تاگیرم دامنه ی دامنت


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ توسط ابوعمار حسین زاده

چیست درویشی به جز  فانی شدن                   در دل گرداب طوفانی شدن
موج ورزیدن به بحر کائنات                                  تشنه ماندن بر لب آب فرات
گر تو درویشی دمی اندیشه کن                         سیره ی آل علی را پیشه کن
شاهد اقبال در آغوش کیست                             کیسه ی نان و رطب بر دوش کیست
کیست آن کس کز علی یادی کند                        بر یتیمان من امدادی کند
دست گیرد کودکان درد را                                   گرم سازد خانه های سرد را
ای جوانمردن جوانمردی چه شد                          شیوه ی رندی و شبگردی چه شد
شیعگی تنها نماز و روزه نیست                           آب تنها در میان کوزه نیست
کوزه را پر کن زآب معرفت                                    تا در او جوشد شراب معرفت
باده ی مما رزقناهم بنوش                                 ینفقون بنیوش و در انفاق کوش
هم بنوش و هم بنوشان زین سبو                       لنتنالل بر حتی تنفقوا
جستجویی کن سبوی باده را                             شستشویی کن به می سجاده را
ای مسلمان زاده بعد از هر اذان                           رکعتی تنها ان الفحشا بخوان
گر نمازت ناهی از منکر شود                               از اذانت گوش شیطان کر شود
هر سحر دست نیایش باز کن                              بی خود از خود تا خدا پرواز کن
بال مرد حق بود دست دعا                                  لیس للانسان الی ما سعی
حرف حق را از محقق گوش کن                            از لب قرآن ناطق گوش کن
گوش کن آواز راز شاه را                                      صوت اوصی کن بتقوالله را
بعد از آن بشنو ونجمع امرکم                               تا شوی آگاه بر اسرار خم
خم تو را سرشار مستی می کند                        بی نیاز از هرچه هستی می کند
هر چه هستی جان مولا مرد باش                        گر قلندر نیستی شبگرد باش
سیر کن در کوچه های بی کسی                        دور کن از بی کسان دلواپسی
ای خروس بی محل آواز کن                                 چشم خود بر بند و بالی باز کن
شد زمین لبریز مسکین و یتیم                            ما گرفتار کدامین هیاتیم
با یتیمان چاره لا تقهر بود                                   پاسخ سائل فلا تنهر بود
دست بردار از تکبر وزخطا                                   شیعه یعنی جود و انفاق و عطا
ای که هر دم دم زحیدر می زنید                          بر یتیمان علی سر می زنید
بر یتیمان علی پرداختن                                     بهتر از هفتاد مسجد ساختن
یا علی امروز تنها مانده ایم                                در هجوم اهرمن ها مانده ایم
یا علی شام غریبان را ببین                               مردم سر در گریبان را ببین
گردش گردونه را بر هم بزن                                 زخم های کهنه را مرهم بزن
مشک ها در راه سنگین می روند                        اشک ها از دیده رنگین میروند
مشکهای خسته را بر دوش گیر                           اشک ها را گرم در آغوش گیر


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده

الا ساقی مستان ولایت
بهار بی زمستان ولایت
از آن جامی که دادی کربلا را
به نوشان این خراب مبتلا را
چنان مستم کن از یکتا پرستی
که از آهم بسوزد کل هستی
-
هزاران راز را در من نهفتی
ولی در گوش من اینگونه گفتی
ز احمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندر این یک میم غرق است
یقینا میم احمد میم مستی ست
که سر مست از جمالش چشم هستی ست
-
زاحمد هردو عالم آبرو یافت
دمی خندید و هستی رنگ و بو یافت
اگر احمد نبود آدم کجا بود
خدا را آیه ای محکم کجا بود
چه می پرسند کاین احمد کدام است
که ذکرش لذت شرب مدام است
-
همان احمد که آوازش بهار است
دلیل خلقت لیل و نهارست
همان احمد که فرزند خلیل است
قیام بتشکنها را دلیل است
همان احمد که ستار العیوب است
دلیل راه و علام الغیوب است
-
همان احمد که جامش جام وحی است
به دستش ذوالفقار امر و نهی است
همان احمد که ختم الانبیا شد
جناب کنت و کنز مخفیا شد
همان اول که اینجا آخر آمد
همان باطن که بر ما ظاهر آمد
-
همان احمد که سرمستان سرمد
بخوانندش ابوالقاسم محــــــــــــــــــمد   (ص)
محمد میم و حا ء و میم و دال است
تدارک بخش عدل و اعتدال است
محمد رحمه للعالمین است
کرامت بخش صد روح الامین است
-
محمد پاک و شفاف و زلال است
که مرات جمال ذوالفقار است
محمد تا نبوت را برانگیخت
ولایت را به کام شیعیان ریخت
ولایت باده ی غیب و شهود است
کلید مخزن سر وجود است
-
محمد با علی روز اخوت
ولایت را گره زد بر نبوت
محمد را علی آینه دارد
نخستین جلوه اش در ذوالفقار است


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده
به جز دست علی مشکل گشا کیست

کلید کنت و کنز مخفیا کیست
کسی جز او توانایی ندارد
که زخم شیعه را مرحم گذارد
غدیر ای باده گردان ولایت
رسولان الهی مبتلایت
-
ندا آمد زمحراب سماوات
به گوش گوشه گیران خرابات
رسولی کز غدیر خم ننوشد
ردای سبز بعثت را نپوشد
تمام انبیا ساغر گرفتند
شراب از ساقی کوثر گرفتند
-
علی ساقی رندان بلاکش
بده جامی که می سوزم در آتش
مرا آیینه ی صدق و صفا کن
تجلی گاه نور مصطفی کن


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده
از ذکر علی مدد گرفتیم آن چیز که میشود گرفتیم
در بوته ی آزمایش عشق از نمره ی بیست صد گرفتیم
دیدیم که رایت علی سبز معجون هدایت علی سبز
درچمبر آسمان آبی خورشید ولایت علی سبز
از باده ی حق سیاه مستیم اما زحمایت علی سبز
شیرین شکایت علی زرد فرهاد حکایت علی سبز
دستار شهادت علی سرخ لبخند رضایت علی سبز
در نامه ی ما سیاه رویان امضای عنایت علی سبز

یا علی در بند دنیا نیستم بنده ی لبخند دنیا نیستم
بنده ی آنم که لطفش دائم است با من و بی من به ذاتش قائم است
دائم الوصلیم اما بی خبر در پی اصلیم اما بی خبر
گفت پیغمبر که ادخال سرور فی قلوب المومنین اما به نور
نور یعنی اتشار روشنی تا بساط ظلم را بر هم زنی
هر که از سر سرور آگاه شد عشقبازان را چراغ راه شد
جاده ی حیرت بسی پرپیچ بود لطف ساقی بود وباقی هیچ بود
مکه زیر سایه ی خناس بود شیعه در بند بر العباس بود
حضرت صادق اگر ساقی نبود یک نشان از شیعگی باقی نبود
فقه شمشیر امام صادق است هر که بی شمشیر شد نالایق است
وای وی زقاب و قرب و های و هو می دهد بر اهل تقوا آبرو
گر چه تعلیمات مردم واجب است تزکیه قبل از تعلم واجب است
تربیت یعنی که خود را ساختن بعد از آن بر دیگران پرداختن
یک مسلمان آن زمان کامل شود که علوم وحی را عامل شود
نص قرآن مبین جز وحی نیست آیه ای خالی زامر و نهی نیست
با چراغ وحی بنگر راه را تا ببینی هر قدم الله را
گر مسلمانی سر تسلیم کو سجده ای هم سنگ ابراهیم کو
ساقی سرمست ما دیوانه نیست سرگذشت انبیاء افسانه نیست
آنچه در دستور کار انبیاست جنگ با مکر و فریب اغنیاست
چیست در انجیل و تورات و زبور آیه های نور و تسلیم وحضور
جمله ی ادیان زیک دین بیش نیست جز الوهیت رهی در پیش نیست
خانقاه و مسجد ودیر و کنشت هر که را دیدم به دل بت می سرشت
لیک در بتخانه دیدم بی عدد هر صنم سرگرم ذکر یا صمد
یا صمد یعنی که ما را بشکنید پیکر ما را در آتش افکنید
گر سبک گردیم در آتش چو دود میتوان تا مبداء خود پر گشود
ای خدا ای مبداء و میعاد ما دست بگشا بهر استمداد ما
ما اسیر دست قومی جاهلیم گر چه از چوبیم و از سنگ وگلیم
ای هزاران شعله در تیغت نهان خیز و ما را از منیت وا رهان
ای خدا ای مرجع کل امور باز گردان ده شبم درتور نور
در شب اول وضو از خون کنم خبس را از جان خود بیرون کنم
سر دهم تکبیر تکبیر جنون گویمت انا علیک الراجعون
خانه ات آباد ویرانم مکن عاقبت از گوشه گیرانم مکن
بنگر یک دم فراموشم کنی از بیان صدق خاموشم کنی
ما قلمهاییم دردست ولی کز لب ما میچکد ذکر علی
ذکر مولایم علی اعجاز کرد عقده ها را از زبانم باز کرد
نام او سر حلقه ی ذکر من است کز فروغ او زبانم روشن است
گر نباشد جذبه روشن نیستم این که غوغا میکند من نیستم
من چو مجنونم که در لیلای خود نیستم در هستی مولای خود
ذکر حق دل را تسلا می دهد آه مجنون بوی لیلا می دهد
جان مجنون قصد لیلایی مکن جان یوسف را زلیخایی مکن


نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده

بسم الله الرحمن الرحیم

با همه‌ی لحن خوش‌آوائیم                                   در به‌در کوچه‌ی تنهایی‌ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر                    نغمه‌ی تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی                 محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه‌ی ما می‌شدی                 مایه‌ی آسایه‌ی ما می‌شدی

هر که به دیدار تو نائل شود                      یک‌شبه حلّال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد                سینه‌ی ما را عطشی دست داد

نام تو بردم، لبم آتش گرفت                    شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه‌ی جان من است                     نامه‌ی تو خطّ امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب                                   بر من ظلمت‌زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم                           تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما                                    کی و کجا وعده‌ی دیدار ما

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد         به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکّه آمدم ای عشق تا تو را بینم              تویی که نقطه‌ی عطفی به اوج آیینم

کدام گوشه‌ی مشعر، کدام کنج منا                        به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

روا مباد که بر بنده‌ات نظر نکنی                روا مباد که ارباب جز تو بگزینم

چو رو کنی به رهت، درد و رنج نشناسیم   ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده
ساقی امشب باده در دف میکند                                  مستی ما را مضاعف میکند

در حریم خلوت اسرار خود                                           باده نوشان را مشرف میکند
باده گفتم بادها جاری شدند                                       خام ریشان اسب اساری شدند
چند خواهی بافتن لاتاعلات                                         فاعلات فاعلات فاعلات
تا به کی میپرسی از بود و نبود                                    جز ملال انگیختن آخر چه سود
چند میپرسی زجبر و اختیار                                         اختیار آن به که باشد دست یار
ساقی ما اختیار تام داشت                                         چهارده آیینه در یک جام داشت
در عدم بودیم مسطور وجود                                         تا محبت پرده ی ما را گشود
بود تنها حضرت پروردگار                                              خواست تا خود را ببیند آشکار
آفرید آیینه ای در خورد خویش                                      داد او را سینه ای در خورد خویش
سینه ای سینا تر از تور کلیم                                       سینه ای سرشار از خلق عظیم
نام آن آیینه را احمد نهاد                                             گام او را بر خطی ممتد نهاد
کرد آن گه سینه اش را صیقلی                                     تا شود تور تجلین جلی
دید در آیینه ذات کبریا                                                  فاش سر کنت کنز المخفیا
گفت این عین تجلای من است                                     جام او سرمست صحفای من است
چشم احمد باده گردان من است                                   رهنمای رهنوردان من است
خاک را با خون دل دل ساختم                                       خون دل خوردم زگل دل ساختم
زین سبب دل محرم راز من است                                   پرده ی عشاق دم ساز من است
عاشقان را بی خیالی خوشتر است                               نغمه از نی های خالی خوشتر است
عشقبازان لا ابالی تر به پیش                                        تا جواب آید سوالی تر به پیش
زخمه ام در جستجوی تارهاست                                    زین سبب هر گوشه بر پا دارهاست
تار بینم شور بر پا میکنم                                               مو سیاید تور بر پا میکنم
آب آتشناک دارم در سبو                                               جرعه ای جوشان ولی بی رنگ وبو
هر کسی نوشد چونان آتش شود                                   اهل دل گردد ولی سرکش شود
هر کسی نوشد دگرگون میشود                                     لیلی اینجا همچو مجنون میشود
هر کسی نوشد سلیمانی کند                                      وانچه میدانیم و میدانی کند
میتراود اسم اعظم از لبش                                            میرسد با اذن ما بر مطلبش
باده ی ما باده ی انگور نیست                                        شهد ما در لانه ی زنبور نیست
باده ی ما شهد علم احمدیست                                     اولین شرط حضورت بی خودیست
بی خود از خود شو خداوندی مکن                                  با خداوند جهان رندی مکن
محرم ما را پریشانی مباد                                              مهر ما محتاج پیشانی مباد
ای نمازا دین پس از هفتاد سال                                      کو تحول کو طرب کو شور و حال؟
کی سزد خاموش و بی وجد و طلب                                  بر لب دریا بمیری تشنه لب
آستین شوق را بالا بزن دست                                         دل بر دامن دریا بزن
جرعه ای از جام آگاهی بزن                                             مست شو کوس انا اللهی بزن
 

دست ساقی چون سر خم را گشود                                 جز محمد هیچکس آنجا نبود
جام آن آیینه را سیراب کرد                                              وز جمالش خویش را بیتاب کرد
موج زلف مصطفی را تاب داد                                            ذوالفقار غیرتش را آب داد
در پی احمد علی آمد پدید                                              بر کف او بود میزان و حدید
بلعجب بین روح حق را در دو جسم                                   هر دو یک معنی ولی کن در دو اسم
در حقیقت هر دو یک آیینه اند                                          یک زبان و یک دل و یک سینه اند
یک نظر بر پرده ی نقاش کن                                            تاب گیسوی قلم را فاش کن
آفرین گو پنجه ی معمار را                                                تا نماید بر تو این اسرار را
فاش میگوید به ما لوح و قلم                                            از وجود چهارده بی بیش و کم
چهارده گیس به هم ریخته                                              چهارده هبل فلک آویخته
چهارده ماه فلک پر باز کن                                               چهارده خورشید هستی ساز کن
چهارده پرواز در هفت آسمان                                           هر یکی رنگین تر از رنگین کمان
چهارده الیاس در باد آمده                                               چهارده خضر به امداد آمده
چهارده کنعانی یوسف جمال                                          چهارده موسی به سینای کمال
چهارده نوح به دریا متصل                                               چهارده روح جدا از آب و گل
چهارده دریای مروارید جوش                                           چهارده سیل سرا پا در خروش
چهارده گنجینه ی علم لدن                                            چهارده شمشیر پولاد آب کن
چهارده سر چهارده سردار دین                                        چهارده تفسیر قرآن مبین
چهارده پروانه ی افروخته                                                چهارده شمع سراپا سوخته
چهارده رشک در آویخته                                                 چهارده شهد به ساقر ریخته
چهارده سرمست بی جام و سبو                                    جرعه نوش از باده ی اسرار هو
چهارده میخانه ی ساقی شده                                        وجه ربک گشته و باقی شده
چهارده منصور منصور آمده                                              کلهم نور علی نور آمده
آفرینش بر مدار عشق بود                                               مصطفی آیینه دار عشق بود
میم او شد مرکز پرگار عشق                                           در تجلی بر سر بازار عشق
تا قلم بر حلقه ی صادش رسید                                        شد الم نشرح لک صدرک پدید
طا طریق عشقبازی را نوشت                                          فا فروغ سرفرازی را نوشت
یا یقین عشقبازان را نگاشت                                           خلق عالم بیش از این یارا نداشت
دست حق تا خشت آدم را نهاد                                        بر زبانش نام خاتم را نهاد
نام احمد نام جملی انبیاست                                          چون که صد آمد نود هم پیش ماست
از مناره پنج نوبت پر خروش                                             نام احمد با عـلـی آید به گوش
روز و شب گویم به آوای جلی                                           اکفیانی یا مـحـمـد یـا عـــــلـــــی


نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده
هفتاد دو ماه و ظهر عاشورا                                   شق القمر امام را ديدم

هفتاد دو و پشت آسمان خم شد                          وقتی کمر امام را ديدم
هفتاد و دو زبح و يک خليل الله                              در عزم خليل حق خلل هرگز
در سير و سلوک فی سبيل الله                             تعظيم به هيبت هبل هرگز
در هلهله ی بتان هر جايی                                    اينگونه که ديد خود شکستن را
افروخت شراره ی ستم سوزی                               آموخت ره زخويش رستن را
بنگر حرکات نور اعظم را                                        در ورطه ی تشنگی تلاطم کرد
هفتاد و دو کشتی نجات آورد                                 هفتاد و دو نوح وقف مردم کرد
هفتاد و دو کاروان و يک سالار                                هفتاد و دو باهه (ميدان) روبرو دارد
گاهی ز تنور و گاه بر نيزه                                      با امت خويش گفتگو دارد
آن اسوه ی پاک باز ميگويد                                    آنان که ز راز مرگ آگاهند
در دشت جنون زپا نمی افتند                                 بر مرکب خون هماره(همواره) در راهند
هفتاد و دو صف فشرده چون پولاد                           هفتاد و دو قبضه موم در يک مشت
هفتاد و دو سر سپرده ی مولا                                تسليم اشاره های يک انگشت
انگشت اشارتی که او دارد                                    فردا به مصاف ميبرد ما را
گر شيوه ی نو پريدن آموزيم                                   تا قله ی قاف ميبرد ما را
فردا که ز نيزه می دمد خورشيد                              فردا که خروس مرگ ميخواند
از خنجر و مرگ حجله ميبنديم                                ما را چو عروس مرگ ميخواند
هفتاد و دو لحظه ،حظه ی پرواز                              هفتاد و دو کربلای پی در پی
هفتاد ودو لحظه ی سر افرازی                                سرهای بريده خون چکان بر نی


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده

مثنوی مردان جنگ
به نام خداوند مردان جنگ           که کردند بر دشمنان عرصه تنگ
به نام خداوند یاران دین           زشک رسته مردان اهل یقین
به نام یلان محمد (ص) نژاد            که شد شورشان غبطه‌ی گردباد
علی صولتانی که در خون شدند      به یک نعره از خویش بیرون شدند
به نام غیوران زهرا (س) نسب   زخود رستگان به حق منتسب
حسن (ع) مذهبان صبور آمده  می‌ زهر نوشان آن میکده
خراباتیان حسین (ع) آشنا     گرفته به کف رایت کربلا
اگر دم فرو بندم از ذکرشان     رها نیستم یکدم از فکرشان
من و یاد یاران که سر باختند    ولی بر ستم گردن افراختند
سحرگاه اعزام یادش بخیر         و «گردان» گمنام یادش بخیر
لباسی که خاکی تر از خاک بود   ولی چون دل عاشقان پاک بود
الهی به مستان بربط شکن     به مردان طوفانی خط شکن
الهی به «گردان زید و کمیل»       دلیران چون رعد و طوفان و سیل
به آنان که بی‌پا و سر آمدند    شهید از دیار خطر آمدند
به مفقود و جانباز و ایثارگر       به مردان در کنج محبس قسم
به «والفجر و بیت‌المقدس» قسم    به دلتنگی «کربلای چهار»
به یاران گمگشته و بی‌مزار          به «فتح‌المبین» و به «فتح الفتوح»
به طوفان، به کشتی، به دریا، به نوح        به «مرصاد» و مردان مرگ آفرین
منافق ستیزان تیغ آتشین
به آنان که پروازشان تا خداست
مرا بر خدا و ولی التجاست
هلا تا نپرسی ز سربازی‌ام
که من کشته‌ی عشق «خرازی»ام
خوشا «باکری» با دل عاشقش         که رگبار بستند بر قایقش
خوشا همت‌ «حاج همت» خوشا        خوشا شور و شوق شهادت، خوشا
خوشا فهم «فهمیده‌ی» نوجوان       که بی‌قدر بودش تمام جهان
خوش شور «قربانعلی عرب»              گه رقص مرگ و جنون و طرب
که «فهمیده» را دید در قتلگاه               زنارنجک آن دم که ضامن کشید
به زیر زره پوش خود را فکند              گوارایی شهد خون را چشید
و «خرازی» انگار عباس بود                        که شد قطع دستش به میدان رزم
شبی نیز سوی خدا پر کشید               شد اینگونه جاوید آن کوه عزم
به کارون و اروند تا پل زدیم                گذشتیم از خویش تا رزمگاه
در آن سوی، دشمن کمین کرده بود     پراکنده چون ابرهای سیاه
چو طوفان وزیدیم و بر هم زدیم               ز خار و خسان خواب و آرام را
خلیج از تب و تاب ما موج زد                  نوشتیم با خون سرانجام را
خطر بود و شط بود و غواص‌ها                       سلاجی به جز عشق و ایمان نبود
ز نیزارها بی‌صدا رد شدیم                       صدایی به جز صوت قرآن نبود
خدا یار مردان دردآشناست                       که جان‌هایشان با نبرد آشناست
گذشتند از هشت خان بلا                        شد از خونشان دشت‌ها کربلا
پس از جنگ ما باز ایستاده‌ایم                    که کوهیم و آتشفشان زاده‌ایم
اگر پا و اگر سر ز کف داده‌ایم                    چو لب وا کند حیدر، آماده‌ایم
که گیریم جان بداندیش را                       بسوزیم ملک ستم کیش را
بخوان تیغ عریان هماورد را                       که گردن زنم خیل بی‌درد را
برافشانی از خویش اگر گرد را
به دوزخ فرستیم نامرد را
که رسم جوانمردی احیا شود
قلندر و شی پیشه‌ی ما شود
غریبانه مردم تفنگم کجاست؟
خشابم، قطار فشنگم کجاست؟
دلم، سنگرم، خاکریزم چه شد؟
بگویید نعش عزیزم چه شد؟
به هر ناکجا چون تجسس کنم؟
چقدر این زمین را تفحص کنم؟
برادر بگو لشگر «نصر» کو؟
شهیدان تیپ «ولیعصر» کو؟
که افکند در کار مردن گره؟
که گم گشت «گردان ضد زره؟»
پس از جنگ صبر از خدا خواستم
زمین خوردم اما به پا خواستم
بیا یک تپش غوطه‌ در خون بزن
قدم بر سر هفت گردون بزن
جنون کن که از این همه احتیاط
بلرزد قدم‌هایمان در صراط
و ایمان بیاور به خون و جنون
که این است «قد افلح المؤمنون»
برادر بمان در پناه خدا
که من می‌روم التماس دعا....


نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم مرداد ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک