فرهنگی-مذهبی
 

بسم الله الرحمن الرحیم
شیطان و نفس در جبهه بیشتر از پشت جبهه زور می‌زنند تا انسان را از خداوند دور نمایند کسی که در جبهه تابع نفس باشد در موطن خودش گمراهیش حتمی است و خوشا بحال مؤمنی که با اتکا به عبادات و تزکیه و صداقت و اجرای دقیق احکام الهی بطور همیشه از بند شیطان رهایی یابد و به توبه خو. التماس دعا دارم که خداوند همه را بخصوص خودم را از شر نفس رهایی بخشد و آنچه تا کنون در جبهه دیده‌ام همین مطلب است و بس و گرنه جنگیدن با شیطان خارج از جسم (کفار) آب خوردنی بیش نیست.
26/11/61 التماس دعا حمید باکری

از


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده

میرحسین موسوی در روز قدس سال 1365 ،گفت : مسلمین دست هر خائنی که به سوی اسرائیل دراز شود را قطع خواهند کرد

 

 

میرحسین از قبل حکم خود را صادر کرد+سند

راهی که امریکا در تلاش برای تحمیل آن به ماست بریدن ما از جهان اسلام است و اینکه ما پی مصالح خودمان در چارچوب مرزهای جغرافیایی خودمان بپردازیم و نسبت به سرنوشت مسلمانان تحت فشار امریکا حساسیت نداشته باشیم اما انقلاب اسلامی اینها را رد می کند. 

روز جهانی قدس تذکر به ملت ماست که سرنوشت ما با سرنوشت همه مسلمانان پیوند خورده است و دفاع از ایران بدون انقلاب اسلامی ، دفاع از ایران شاهنشاهی و ایران امریکایی است. 

آزادی قدس جزء هویت انقلاب اسلامی ماست ،انقلاب اسلامی بدون این فکر نمی توانست در کشور ما تحقق یابد و در جهان نفوذ یابد از دست دادن این ایده و این شعار مساوی است با از دست رفتن نفوذ انقلاب در داخل و خارج . 

وظیفه ما تذکر است ،ما شما را به سرنوشت شاه ،سادات و تمامی خائنینی که دست دوستی به سمت اسرائیل دراز کردندتوجه می دهیم.مسلمانان نمرده اند ،مسلمین دست هر خائنی را که به سوی اسرائیل دراز شود قطع می کند!!!!! 

این سخنان فقط قسمت اندکی از نطق میرحسین موسوی در روز قدس سال ۱۳۶۵ است که بازخوانی آن ،می تواند میزان تغییر ویا به بیان بهتر، نمایان شدن شخصیت واقعی میرحسین موسوی در سال ۱۳۸۸ را نشان دهد.زمانی که در روز قدس، طرفداران موسوی بار دیگر به دعوت او به خیابان ها آمدند و شعار نه غزه ،نه لبنان،جانم فدای ایران را سر دادند و میر حسین بار دیگر به حمایت از کسانی پرداخت که به گفته ی خود او به طرفداری از ایران شاهنشاهی و ایران امریکایی به خیابان ها آمده بودند. 

از طرف دیگر بارها و بارها در زمان انتخابات ریاست جمهوری و قبل از آن، سیاست خارجه دولت احمدی نژاد که پیرو همین نوع تفکر انقلابی بود از سوی میرحسین و هم فکرانش به ماجراجویی و ایجاد بحران در کشور متهم شد و این قشر به اصطلاح روشن فکر، احمدی نژاد را به پرهیز از رفتارهای ماجراجویانه تشویق می کردند. 

و به راستی که مسلمانان نمرده اند و دست هر خائنی که به سوی اسرائیل دراز شود را قطع خواهند کرد.
به


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده
روز 15 شهریور سال 1367 در شرایطی که ایران به تازگی قطعنامه آتش‌بس یا به تعبیر امام خمینی(ره) جام زهر را پذیرفته بود، روزنامه جمهوری اسلامی که در اختیار مسیح مهاجری - یکی از نزدیک‌ترین چهره‌ها به میرحسین- قرار داشت، در حالی منتشر شد که خبر استعفای میرحسین موسوی از نخست وزیری را به عنوان تیتر یک انتخاب کرده بود،استعفایی که بدون هماهنگی رئیس جمهور و رهبر کبیر انقلاب اسلامی نگاشته شده بود.

 

روز 15 شهریور سال 1367 در شرایطی که ایران به تازگی قطعنامه آتش‌بس یا به تعبیر امام خمینی(ره) جام زهر را پذیرفته بود، روزنامه جمهوری اسلامی که در اختیار مسیح مهاجری - یکی از نزدیک‌ترین چهره‌ها به میرحسین- قرار داشت، در حالی منتشر شد که خبر استعفای میرحسین موسوی از نخست وزیری را به عنوان تیتر یک انتخاب کرده بود،استعفایی که بدون هماهنگی رئیس جمهور و رهبر کبیر انقلاب اسلامی نگاشته شده بود.

به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»، اما این استعفا ابعاد دیگری نیز داشت که در بازخوانی تاریخی ماجرا، مورد غفلت قرار گرفته است. موسوی همزمان با نگارش نسخه مطبوعاتی استعفایش،‌ در همان 14 شهریور‌ماه، نسخه دوم استعفایش را با دستخط خویش در سربرگ نخست‌وزیری خطاب به رئیس‌جمهور منتخب مردم با تعابیری تند و موهن نگاشت. وی در نامه خویش که خطاب به «مقام محترم ریاست جمهوری» بدون ذکر نام ایشان و بدون سلام و احترامات معمول آغاز شده است، به بیان نکاتی در توضیح علت استعفای خویش می‌پردازد که در نسخه ارسال شده به مطبوعات موجود نبوده است. وی علت بیان این موارد را اینگونه توضیح داده است: «با این نیت که ذکر آنها ان‌شاء‌الله در آینده کشورمان و دولت‌های بعدی مفید باشد».

وی در بخش نخست به گلایه از بی‌اطلاعی خویش از نامه‌هایی که رئیس‌جمهور به همتاهای بین‌المللی خویش نوشته است، می‌پردازد و از اینکه جواد لاریجانی، قائم‌مقام وزیر خارجه دولتش از برخی روابط بین‌الملل در مصاحبه خویش نام آورده است و وی از آنها بی‌خبر بوده شکایت می‌کند و مواردی از این نوع گلایه‌ها را مطرح می‌سازد. «آقای لاریجانی در جایی می‌گوید از پنج کانال با امریکا تماس گرفته می‌شود و بنده به عنوان رئیس هیأت وزیران از این کانال‌ها اطلاعی ندارم.»

گلایه‌هایی که برخی از آنها خالی از وجه است و برخی به ارتباط وی با وزارت خارجه باز می‌گردد که زیر نظر وی مشغول به فعالیت بوده است و نه رئیس‌جمهور و برخی نیز به دخالت‌های غیرقانونی حجت‌الاسلام والمسلمین هاشمی رفسنجانی در امور اجرایی کشور همچون موضوع رابطه با امریکا که به هیچ وجه در حیطه اختیارات رئیس مجلس نبوده است.

بند دوم نامه وی اما مواردی را که توسط گروه‌های خودسر وابسته به مهدی هاشمی(معدوم) صورت گرفته است و نظام با آن برخورد کرده و وی را محاکمه نموده است به رئیس‌جمهور و نظام نسبت می‌دهد! این تهمت آنچنان که در آینده خواهد آمد، مورد اعتراض امام امت نیز قرار گرفت. مواردی که وی بدان اشاره داشته،‌ مواردی است همچون اتفاقاتی که پیش از حج خونین رخ داد و در جلد اول ویژه‌نامه رمز عبور به تفصیل به آن پرداخته شد و حتی برخی چهره‌های اصلاح‌طلب نیز بارها اذعان کرده‌اند که باند مهدی هاشمی و در کنار آنها افرادی همچون میردامادی میدان‌دار حوادث مورد اشاره میرحسین بوده‌اند. افرادی که نه تنها هیچ گونه سنخیت سیاسی و... با رئیس‌جمهور نداشتند، بلکه بخشی از آنها از نزدیکان اطرافیان نخست‌وزیر همچون بهزاد نبوی به حساب می‌آمدند و بخش دیگر در حاشیه امن منتظری قرار گرفته بودند. این حاشیه امن تا حدی بود که میرحسین در نامه خود آورده بود که «متأسفانه و علی‌رغم همه ضرر و زیانی که حرکات متوجه کشور کرده است هنوز هم این عملیات می‌تواند هر لحظه و هر ساعت به نام دولت صورت گیرد.»

بی‌شک این گلایه به رئیس‌جمهور بازنمی‌گشت و در زمان نگارش نامه برای وی نقش باند مهدی هاشمی در این میان به واسطه تلاش وزارت اطلاعات محرز گشته بود. شاید اگر میرحسین این فراز از نامه را به یاد داشت و اگر به واقع صلاح کشور را می‌خواست، هرگز حاضر نمی‌شد با حامی چنین جریان خطرناکی که حمایت‌هایش امام را ناچار به عزل وی کرد، همپیمان گردد.

در این بند اتهامات ناروایی نیز به جمهوری اسلامی نسبت داده شده است که نادرستی آنها اظهر من الشمس است. امری که هنوز هم سبب می‌شود دلسوزان نظام از نشر کامل نامه وی که بی‌شک می‌تواند دستاویزی برای ضد انقلاب باشد، پرهیز نمایند. وی در بند سوم استعفا نامه خویش چنین نوشته است: «تجزیه سازمان برنامه و بودجه از نخسـت‌وزیری که به دلایل سیاسی صورت گرفت از همان اول ضایعــه‌آفرین بوده و ادامــه آن نیز در شرایط نـوسازی کشور فاجعه بار خواهد بود. متأسفانه این مشکل و مشـــــکل وزرای مشاور علی‌رغم طرح در شورای تشخیص مصلحت به تأخیر افکنده شده و حل نگردیده است (هرچند که به هر حال حق شورای تــشخیص مصلحت اســت و اینجانب انتظاری در این خصوص ندارم)

توضیح وی که در درون پرانتز آمده است، به خوبی بیانگر قوت استدلال وی برای استعفا است. تشخیص مصلحت کشور در این زمینه امری بود که در این شورا به تصویب رسیده بود و در میان حاضران در شورای تشخیص مصلحت، علاوه بر نخست وزیر، افرادی که بشدت مدافع وی بودند، همچون هاشمی رفسنجانی، موسوی اردبیلی، توسلی، موسوی خوئینی ها و مرحوم حجت الاسلام سید احمد خمینی حاضر بودند و شاید بتوان گفت که کفه توازن علایق سیاسی به سوی میرحسین سنگین بوده است، با این وصف چون شورا تشخیصی مغایر نظر وی داشته‌اند، وی همه آنها را به اتخاذ تصمیم سیاسی متهم نموده است. البته در انتخابات دهم ریاست جمهوری ترجیع بند حملات موسوی به دولت نهم ، الحاق سازمان مدیریت و برنامه ریزی به ریاست جمهوری توسط احمدی نژاد بود.
بند چهارم نامه وی به اختصار به موضوع تشکیل شوراهای گوناگون که منجر به کاهش اقتدار دولت شده اشاره دارد و در بند پنجم به عدم قدرت وی در پاسخگویی به اعضای دولت و نمایندگان مجلس درخصوص کارهایی که بدون اطلاع دولت صورت می‌گیرد پرداختــه اسـت. مــوضوعی که در بند دوم نیز بدان پرداخته بود. موسوی در تبلیغات انتخاباتی اش در سال گذشته، تجمیع شوراها و انحلال شوراهای فرعی توسط رئیس جمهور را دیکتاتوری می دانست!

وی در خاتمه ادعا می‌کند که این استعفا به معنای قهر از نظام و دولت جمهوری اسلامی و مسئولان انقلابی آن نیست و تأکید نموده است: «این استعفا به دلیل ناتوانی اینجانب برای کار با این شرایط است و درست برای همین ناتوانی است که اینجانب تکلیف را از خود ساقط می‌بینم.» اگرچه وی توضیح نداده است که اگر این استعفا به معنای قهر نبود، چرا بعد از تحویل نامه استعفا به روزنامه مخفی شده است. البته آنچنان که پیشتر و علی‌الخصوص در ایام انتخابات به موضوع استعفای وی پرداخته شده بود، در متن علنی نامه وی، برخی از بندها شرح داده شده است. خالی از لطف نیست متن استعفا نامه وی بار دیگر مرور شود:(روزنامه جمهوری اسلامی 15 شهریور 1367)

برادر گرامی حجت‌الاسلام سید علی خامنه‌ای
ریاست محترم جمهوری
با سلام و درود فراوان به اطلاع می‌رساند:
1- برادر گرامی و متعهد مسعود روغنی زنجانی در روز 13/6/67 از مسئولیت وزارت برنامه و بودجه استعفا دادند و این استعفا در شرایطی است که تصمیم گیری برای انتخاب وزرای نیرو، جهاد سازندگی و بازرگانی هنوز مبهم است. با توجه به جهت‌گیری روشن مجلس در امور مختلف و اطلاعاتی که از داخل مجلس محترم در دست است، احتمالاً بین 5 تا 8 وزیر از افراد معرفی شده رأی لازم را برای ادامه مسئولیت به دست نخواهند آورد و معنای این شرایط آن است که دولت در وضعیت کنونی کشور در تعدادی از وزارتخانه‌های حساس برای مدت نامعلومی وزیر نداشته باشد.

2- با توجه به جمیع جهات ذکر شده و نیز مشکلات انتخاب وزرا، با عنایت به عدم تفاهم فی مابین که در انتخاب هر فردی بروز می‌نماید (که حتی در مواردی انتخاب یک وزیر به بیش از یک‌سال انجامیده است) و از آنجا که اینجانب اصالت در اختلافاتی که بین 3 مرجع ریاست جمهوری، نخست‌وزیر و مجلس پیش می‌آید، براساس روح قانون اساسی و نیز صلاح کشور متمایل به مجلس منبعث از آرای ملت می‌دانم و معتقدم که در چنین مواقعی مصالح مملکت ایجاب می‌نماید رئیس‌جمهوری و نخست‌وزیر بدان تمکین نمایند، بدینوسیله براساس اصل 135 قانون اساسی استعفای خود را تقدیم می‌نمایم.
3- توضیحات اجمالی در این خصوص به پیوست تقدیم می‌گردد.امید است این استعفا شرایط لازم را برای دولتی که نخست‌وزیر آن بتواند با استفاده از رهنمودهای مقام معظم ولایت فقیه و نیز با استفاده از تمام اختیارات آمده در اصل 124 قانون اساسی (از جمله بخش‌های تردیدناپذیر آن نظارت بر کار وزیران، هماهنگ ساختن تصمیمات دولت در همه‌ زمینه‌های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاست داخلی و خارجی و نیز تعیین برنامه و خط‌مشی دولت است) با اقتدار عمل نماید- فراهم سازد.
4- با توجه به اصل 135 قانون اساسی تا تعیین دولت جدید اینجانب به وظایف قانونی خود به صورت کامل ادامه خواهم داد و اعضای دولت خدمتگزار با نشاط و قدرت وظایف خود را با توانمندی لازم انجام خواهند داد.
5- طبیعی است تا انتخاب دولت جدید، برادر دکتر ولایتی به‌عنوان وزیر امور خارجه کشورمان با پشتیبانی نظام، بیانگر نظرات رسمی جمهوری اسلامی در مذاکرات صلح ژنو باشند و بتوانند با رهنمودهایی که به طور مستمر از رؤسای محترم 3 قوه کسب می‌نمایند، به وظایف خود ادامه دهند.

ضمناً فرصت را مغتنم شمرده اعلام می‌دارد:
الف- اگر دولت خدمتگزار در طول سالیان دشوار و سراسر جنگ و جهاد گذشته توانسته باشد با توفیقات الهی خدماتی مورد رضایت مردم مؤمن و آزاده کشورمان انجام دهد، به یقین جز در سایه حمایت‌های همه جانبه رهبر کبیر و عظیم‌الشأن انقلاب و مردم ایثارگر و شهیدپرورمان نبوده است. معجزه دفاع مقدس به ایستادگی و مقاومت 8 سال گذشته از آن امام و امت بزرگوار است و اگر دولت توانسته باشد، در این سالیان تنها لیاقت عنوان خدمتگزار محرومان را برای خود حفظ کند، بزرگترین افتخار را کسب کرده است و با این وصف، اینجانب خود را در مقابل امام امت و امت بزرگوار امام خجل می‌یابم.
ب- بنده به‌عنوان یک خدمتگزار کوچک در هر شرایطی و در حد توان زیر فرمان نخست‌وزیر محترم جدید و دولت او خواهم بود وان‌شاءالله از خدمات ناچیزی که ممکن است از دست اینجانب برآید، غفلت نخواهم کرد. قدرت‌های مستکبر جهانی و ایادی آنها باید بدانند که در کشور اسلامی- انقلابی ما اختلاف سلیقه و نظر در سیاست‌های داخلی و خارجی نمی‌تواند سبب فراموشی ضرورت وحدت صفوف در مقابل توطئه‌های آنان بویژه توطئه شیطان بزرگ امریکا باشد و ملت رشید به یقین می‌دانند که در یک جامعه آزاد و سربلند که آثار دیکتاتوری و وابستگی از آن رخت بربسته، آمد و رفت دولت‌ها یک امر طبیعی و ان‌شاءالله توأم با خیر و برکات برای مردم است.»
درخصوص این استعفا دلایل مختلفی خارج از متون فوق نیز ذکر گردیده است. به عنوان نمونه برخی از مسئولان وقت، با توجه به زمان استعفای مهندس موسوی مصادف بود با پایان حمله مرصاد و آغاز گفت‌وگوهای آتش بس بین ایران و عراق و با یادآوری آنکه امام خمینی (ره) در حکمی دکتر علی اکبر ولایتی (وزیر امور خارجه وقت) را به عنوان نماینده جمهوری اسلامی در مذاکرات آتش بس بین ایران و عراق تعیین کردند و دکتر ولایتی به سرعت عازم نیویورک شد، استعفای میرحسین موسوی را ناشی از ناراحتی وی از تعیین ولایتی توسط امام به عنوان نماینده جمهوری اسلامی یاد می‌کنند. بخصوص آنکه استعفای میرحسین موسوی همزمان با صبح اولین روز این مذاکرات بود و تأثیرات این استعفا در مذاکرات، بعدها توسط دکتر ولایتی بسیار ناگوار و خردکننده عنوان شد.
همان روز انتشار خبر استعفای میرحسین موسوی در روزنامه جمهوری اسلامی، رئیس‌جمهور وقت،‌ حضرت آیت‌الله العظمی‌خامنه‌ای در نامه‌ای با رد استعفا ،‌ نکاتی را متذکر گردیدند. متن نامه معظم له چنین است:

برادر گرامی آقای موسوی
نخست وزیر محترم
باسلام، نامه استعفای شما را دریافت کردم و لازم می‌دانم چند موضوع را به جنابعالی گوشزد کنم:
در شرایط حساس کنونی و در حالی که مذاکرات ژنو در جریان است و لازم است همه در برابر ترفندهای دشمنان آماده و از مسائل داخلی فارغ البال باشیم، استعفای دولت بر خلاف مصلحت کشور و انقلاب است و ضربه‌ای بر مصالح نظام جمهوری اسلامی است. مشکل تعیین چند وزیر، مشکل جدیدی نیست. در سه سال گذشته (دوره دوم ریاست جمهوری اینجانب) همواره این مشکل با حکمیت هیأت سه نفره منصوب امام حل شده و جنابعالی همواره از آن استقبال کرده‌اید. هم‌اکنون نزدیک به نیمی از وزرای دولت که [ ...]به تصریح حضرت امام هنوز به قوت خود باقی است مرجع حل مشکل خواهد بود. شما اگر مجلس را مرجع واقعی می‌دانید، نباید از عرضه دولت به مجلس و خواستن رأی اعتماد، استنکاف کنید. اگر مجلس به دولت رأی ندهد راه‌های قانونی برای تشکیل دولت جدید وجود دارد و این بهتر از آن است که شما درست شب قبل از روزی که دولت قرار است به مجلس عرضه شود، استعفا دهید و آن را در رسانه‌ها منتشر کنید. جنابعالی از اختیارات نخست‌وزیر طبق اصل 134 کاملاً برخوردار بوده‌اید و حتی به برکت لطف حضرت امام و حمایتی که همواره از دولت کرده‌اند تا بتوانند وظایف خود را به خوبی انجام دهند، ‌اختیاراتی بیش از مقرر در قانون کسب کرده و آن را اعمال نیز کرده‌اید. توضیح این مطلب را در نامه پیوست به شخص شما ارائه خواهم کرد. اینجانب با وجود اختلاف نظرهای چندی که با شما در نحوه اداره کشور و اعتراض به روش‌های شما بویژه در مسائل اقتصادی دارم، همان طور که می‌دانید همواره در همه مراحل به شما کمک کرده‌ام و اکنون هم استعفای شما را به مصلحت ندانسته و اصرار بر آن را ضربه به نظام و حتی با کمال معذرت خیانت – البته خیانت غیر عمدی- می‌دانم و معتقدم خوب است جنابعالی امروز نظرات حضرت امام در امور اقتصادی را به طور دربست بپذیرید.
استعفا را نمی‌پذیرم و خواهش می‌کنم اصرار نکنید.
سید علی خامنه‌ای
رئیس‌جمهور

اما امام راحل نیز در واکنش به این استعفا، مرقومه عتاب‌آمیزی صادر فرمودند که در نهایت منجر به پس گرفتن استعفا از سوی موسوی شد. در این مرقومه که در روزنامه‌های عصر 16 شهریور و فردای چاپ استعفای میرحسین به چاپ رسیده، آمده است:

جناب آقای موسوی نخست‌وزیر محترم
نامه استعفای شما باعث تعجب شد.
حق این بود که اگر تصمیم بدین کار داشتید، لااقل من و یا مسئولین رده بالای نظام را در جریان می‌گذاشتید. در زمانی که مردم حزب‌الله برای یاری اسلام، فرزندان خود را به قربانگاه می‌برند چه وقت گله و استعفا است. شما در سنگر نخست‌وزیری در چارچوب اسلام و قانون اساسی به خدمت خود ادامه دهید، در صورتی که نسبت به بعضی از وزرا به توافق نمی‌رسید چون گذشته عمل شود. این حق قانونی مجلس است که به هر وزیری که مایل بود، رأی دهد. تعزیرات از این پس در اختیار مجمع تشخیص مصلحت است که اگر صلاح بداند به هر میزان که مایل باشد، در اختیار دولت قرار خواهد داد.

همه باید به خدا پناه ببریم و در مواقع عصبانیت دست به کارهایی نزنیم که دشمنان اسلام از آن سوء استفاده کنند. مردم ما از این گونه مسائل در طول انقلاب زیاد دیده‌اند. این حرکات هیچ تأثیری در خطوط اصیل و اساسی انقلاب اسلامی ایران نخواهد داشت. از آنجا که من به شما علاقه‌مندم، ان‌شاءالله عندالملاقات مسائلی است که گوشزد می‌نمایم.
روح‌الله الموسوی الخمینی
15/6/67

درخصوص فاصله زمانی انتشار استعفای میرحسین تا زمان پاسخگویی وی به دفتر امام، نقل قول‌های گوناگونی مطرح است. جلال‌الدین فارسی به تازگی در مصاحبه‌ای به ماجرای پس از استعفای موسوی از نخست وزیری اینگونه اشاره کرده است که «در دوران نخست وزیری موسوی هم زمانی که امام راحل قطعنامه را پذیرفتند، میرحسین با دادن استعفا مخفی شد تا این‎گونه در جامعه القا کند که من موافق قطعنامه نبودم و از خودش در افکار عمومی قهرمان بسازد. امام هم رؤسای قوه قضائیه و مقننه و اگر اشتباه نکنم یک یا دو نفر دیگر را احضار کردند و بدون بحث درخصوص پذیرش یا عدم پذیرش استعفانامه موسوی به‎دنبال فرد جایگزین بودند که آقا وارد جلسه می‌شوند و امام شرح جلسه را می‌فرمایند و نظر آقا را می‌خواهند که آقا از تصمیم شوم میرحسین پرده‎برداری می‌کنند و به امام می‎گویند با استعفا موافقت نکنید، چراکه او به دنبال قهرمان سازی از خودش است. امام در این زمان دستش را بلند می‌کند و با اشاره به آقا می‌فرمایند این درست است...» براساس نقل‌های موجود گویا میرحسین موسوی در فاصله زمانی تنظیم استعفا‌نامه در 14 تا 17 شهریور که به محضر امام می‌رسد، در منزل آلادپوش که از دوستانش بود به سر می‌برده است؛

روز سوم که حاج سیداحمد خمینی با تماس با مراکز مختلف از یافتن او ناامید شده بود، به افراد مختلف می‌سپرد که امام فرموده‌اند «به میرحسین بگویید بیاید که اگر نیاید نامه‌ای تنظیم کرده‌ام و در اختیار رسانه‌ها قرار می‌دهم که اگر پخش شود برای او دیگر دنیا و آخرت نمی‌ماند.» روز سوم میرحسین تا ساعت 11 به محضر امام می‌رسد، آنگونه که منابع آگاه بر اساس یادداشت‌های آن زمان در اختیار روزنامه ایران قرار داده‌اند، امام راحل نکاتی را بدین شرح به وی فرموده‌اند: «من یک گله دارم و یک اعتراض،‌ گله دارم از اینکه شما اگر مشکلی داشتید، مثل گذشته مراجعه می‌کردید و حل می‌کردیم،‌ اگر می‌خواستید بروید، بی سرو صدا می‌رفتید. چرا سر و صدا کردید؟ اعتراض دارم به اینکه این مطالب را چرا به پای نظام نوشتید و نسبت به دولت دادید؟ ... اگر نبود کار این چند سال شما، به ملت اعلام می‌کردم که شما در مقابل انقلاب و نظام ایستاده‌اید و بعد از این چه توقعی است که از مجلس دارید؟ این حق مجلس است که به هر وزیری که می‌خواهد رأی بدهد یا ندهد. شما می‌بایست از نظر مجلس تبعیت کنید. دیگران هم قبل از شما از این قبیل حرف‌ها می‌زدند که مجلس باید هماهنگ با ما باشد. شما مجلس هرچه گفت به مجلس احترام بگذارید. اگر مسئله‌ای بود شورای مصلحت حل خواهد کرد.» آنچه مسلم است، پس از یک وقفه معنادار، امام بار دیگر حمایت علنی خویش را از دولت تکرار نمودند تا آثار استعفای نابجای میرحسین، به عملکرد دولت بیش از این آسیب نرساند. هرچند به نظر ناظران سیاسی جنس این دفاع آشکارا متفاوت بود. امام اما تا 80 روز در حمایت از دولت مکث کردند. این مکث که بسیار به ضرر دولت علی‌الخصوص در بعد تبلیغات رسانه‌های بیگانه بود، سرانجام با حکم انتصاب میرحسین موسوى به سمت سرپرست امور جانبازان‏ توسط امام پایان یافت.

http://inn.ir/iran_media/image/2010/08/823200810_orig.jpg
http://inn.ir/iran_media/image/2010/08/422520810_orig.jpg
http://rajanews.com/userfiles/image/%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C/estefa.jpg

http://inn.ir/iran_media/image/2010/08/472250810_orig.jpg


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده

نوری‌زاد در یکی از سلسه نامه های هتاکانه خود جمله را نوشته است لازم دیدیم چند سطری را بنگاریم ، این هتاک کوتوله در این نامه می نویسد:« آنجا که یک یهودی، علی را به محکمه می‌خواند، چرا من نتوانم رهبر را به محکمه‌ی مجازی خویش بخوانم؟ پاسخ همین جمله چیست؟ 

هر چند اساساً طرح و شایع نمودن ادعاها و اکاذیب هر کسی که جیره‌خوار سفره‌ انگلیس شده و ارتزاقی به سبب مخالفت با نظام جمهوری اسلامی ایران به نفع صهیونیسم بین‌الملل برای خود درست کرده اصلاً صحیح نیست [حضرت علی (ع) می‌فرمایند: خداوند لعنت کسی را که گربه‌ی سفره‌ی مردم است]، اما از آنجا که بالاخره این مطلب پخش شده چند سطری می نویسیم.

– ابتدا باید انصافاً اذعان نمود که تطبیق و قیاس خوبی بین خودش با یک یهودی لجوج از یک سو، و مقام ولایت فقیه سید علی خامنه‌ای با حضرت امام علی (ع) از سوی دیگر انجام داده است. بالاخره هر کسی به اسلاف خود رجوع می‌کند. «هرکسی کو دور ماند از اصل خویش – باز جوید روزگار وصل خویش».

باید توجه داشت که این فقط آرزوی استراتیک نوری‌زاد نیست، بلکه خیلی‌ها در این اندیشه هستند که چرا استراتژی یهودیان جاهل، لجوج و عنود در صدر اسلام علیه اسلام و مسلمین و به ویژه پیامبر اعظم (ص)، امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین (ع) را امروز تعیقب نکنند. حتی یک سیاستمدار انگلیسی در دهه‌ی گذشته گفته بود: ما باید مجسمه‌ای از معاویه [به عنوان مغز متفکر فتنه و توطئه علیه اسلام و لیدر خود] بسازیم و در میدان‌های بزرگ شهر‌های اروپایی نصب کنیم.

– این قیاس موارد مشابه و نیز متفاوتی در تطبیق دارد. از تشابهات آن که اولاً هر دو علاقه و تعصب وافری به یهودیت در وجودشان موج می‌زند. او وابسته به تشکیلات یهودیت عصر قدیم بود و این خدمتگزار صهیونیسم و تلاشگر در راه منافع آنهاست. و دیگر آن که هر دو از ناحیه‌ی تشکیلات یهودیت ضد اسلام تحریک و تشویق شده‌اند.

مورد تشابه دیگر آن که هیچ کدام شناختی راجع به «ولی امر» به حق دوران خود نداشته و ندارند. نه آن یهودی نسبت به امام علی (ع) معرفت و شناخت صحیحی داشت تا بفهمد او نه تنها مخزن علم و حکمت،‌ معدن وحی و حجت خدا در زمین است، بلکه مظهر تام عدل الهی است و هیچ ظلمی از او صادر نمی‌گردد که نیاز به شکایت و محکمه داشته باشد. و نه این معرفت و شناختی نسبت به اسلام، ولایت،‌ فقه، ولایت فقیه، انقلاب و نظام جمهوری اسلامی ایران و مصالح مردم این کشور و امت اسلامی دارد. و از وجوه تشابه دیگر، بغض نسبت به اسلام ناب و ولایت است.

– از وجوه متفاوت آن است که انصاف آن یهودی بیشتر از این عمله‌ی آماتور ظلمه است. چرا که او شکایتی به محکمه برد و این خودش محکمه برقرار کرده است.

«محکمه‌ی مجازی خود»، یعنی محکمه‌ای که در ذهن شاکی ایجاد می‌شود. خودش شاکی است، خودش دادستان است،‌ خودش وکیل است، خودش قاضی است و خلاصه مصداق «خود گویی و خود خندی، عجب مرد هنرمندی» می‌‌باشد.

– وجه اختلاف دیگر این است که در هر محکمه شاکی مکلف است که بر ادعای خود دلیل،‌ برهان، مدرک و شاهد ارائه نماید، اما در محکمه‌ی مجازی و ذهنی، اصلاً نیازی به این موارد نیست. هر کسی می‌تواند هر چه دلش خواست بگوید و در نهایت نتیجه گرفته و حکم مطلوب و باب هوای نفس خود را صادر کند.

– در یک محکمه‌ واقعی، چنین نیست که هر کس هر تهمتی دلش خواست بزند و اگر نتوانست ثابت کند، به او بگویند: وارد نیست. بلکه روند دادگاه علیه او بر می‌گردد و به عنوان ایراد اتهام، ادعای دروغ، بیان کذب و … محاکمه و محکوم می‌گردد و اگر اکاذیب مطروحه‌اش فقط شامل شخص خاص و شخصیت حقیقی او نگردد و با هدف گرفتن شخصیت حقوقی او به یک گروه، جامعه، ملت و امتی تسری یابد، مثلاً اذهان عمومی را به دروغ مشوش کند – سبب پخش شایعه گردد – به اعتقادات مردم اهانت کند – سبب بروز اختلاف، نفاق و فتنه گردد – به نفع دشمن کاری کند – جنگ روانی و تبلیغاتی به راه اندازد – خوراک تبلیغاتی برای بیگانگان و دشمنان تهیه کند و …،‌ آن وقت است که حکم و مجازاتش حداقل حبس ابد و حد اکثر اعدام است.

– خوب است وی به جای رجوع به دادگاه مجازی ذهن آشفته، درگیر و وابسته‌ خود، به دادگاه‌های حقیقی و واقعی جهان نسبت به عملکرد و مظالم جنایات امریکا،‌ انگلیس و اسرائیل و به طور کل صهیونیسم بین‌الملل در سرتاسر جهان رجوعی کند و اگر جرأت دارد در این موارد قلمی بزند،‌ و یا دست کم ابتدا خود و مواضعش و اتهام‌های بی‌اساسش و اهدافش و دشمنی‌هایش با کشور و مردمش را به محاکمه بکشد و ببیند برای کمی ارتزاق بیشتر و بهره‌مندی ناچیزی از چرب و شیرین دنیا به کجا رسیده و به چه روزی افتاده است.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده
نگاهی به مصاحبه اخیر صادق زیباکلام عفلقی که رضا شاه  معدوم را فردی دارای اعتقادات دینی می دانست


دکتر زیبا کلام

صادق زیباکلام از تدریس کنندگان علوم سیاسی است که  نحوه ی بیان کلام و نگاه متفاوتش به پدیدارهای تاریخی  و سیاسی وجه ممیزه او با بسیاری از پژوهشگران این عرصه است. کتاب "ما چگونه ما شدیم" و "سنت و مدرنیته " او از کتابهایی بود که اولی بنیانهای مارکسیستی تفسیر عقب ماندگی ایران در سده های اخیر را مورد نقد قرار می داد و دومی تفسیرهای رسمی و رایج از تاریخ قاجار بویژه عصر ناصری را مورد تردید قرار می داد. هر دو این آثار به عنوان آثاری تحقیقی و اما  چالش برانگیز محافل مختلف دانشگاهی مرتبط را تحت الشعاع قرار داد.  اخیرا در راستای نگاه انتقادی  او به نحوه تاریخ نگاری رسمی ، او به موضوع رضاشاه و نقش او در تاریخ معاصر پرداخته که سه گزاره اصلی را مد نظر قرار می دهد: الف) رضا شاه بانی اصلی مدرنیزاسیون ایران و گذار از جامعه ای سنتی به جامعه ای مدرن با نهادهایی مانند دانشگاه، ارتش، دادگستری، راه آهن و ....بوده است ب) رضا شاه عامل انگلیسی ها نبوده و نسبتی با آنها ندارد ج) رضا شاه رویکرد ضد دینی نداشته و حتی فردی با مختصات دینی بوده است.

در این نوشتار به نقد و تحلیل بخش سوم نظریات صادق زیباکلام درباره نسبت رضا شاه و دین و سیاستهای او در این زمینه می پردازیم.

رضا شاه مذهبی از نگاه زیباکلام

زیبا کلام اخیرا طی مصاحبه ای با ماهنامه نسیم بیداری چنین بیان کرد:   رضا‌شاه ضد‌دین و ضد اسلام نبود. ...اتفاقاً رضا‌شاه کاملاً دارای اعتقادات سنتی دینی بوده‌است. برای شفای پسرش محمد‌رضا که بعداً شاه شد، و به واسطه بیماری مهلکی که پبدا کرده بود و اکثراً قطع امید کرده بودند، رضا‌شاه به مشهد می‌رود و متوسل به حضرت امام‌ رضا (ع) می‌شود. ... مدت کمی بعد از توسل رضا‌شاه به امام رضا (ع) تب پایین می‌اید و چند روز بعدش قطع می‌شود و پسرش بهبود می‌یابد.

کشف حجاب در مدارس و مراسم های دولتی به دستور رضا شاه پهلوی

رضا خان دیندار، رضاخان دین گریز و رضاخان دین ستیز

این بخش یکی از مهمترین مباحثی است که می بایست مورد توجه قرار گیرد.  ما برای فهم باورهای مومنانه یک فرد راهی جز تحلیل رفتارهای مرتبط با باورهای او نداریم. فاصله 9 دهه ما از عصر رضا خان و عدم امکان کنکاش منویات ذهنی او را به ما نمی دهد. از رضا شاه کتاب و یا یادداشتهای مستقیمی برجای نمانده که کنه ذهن او از تحلیلهای روانشناختی به دست آید. مبنای تحلیل ما درباره او رفتارها و کنش های او در طی سالهای حیات سیاسی اش است.

یکی از راه های درک باورهای مومنانه یک فرد انجام  مناسک و رفتارهای دینی بر مبنای باورهای دینی در زندگی اجتماعی و فردی است.  به نظر می رسد دو مثال ذیل به روشنی نشان می دهد که میزان بور رضا شاه به باورهای دینی به چه اندازه بوده است.

درباره مثالی که زیبا کلام به عنوان باورهای دینی رضا شاه ارائه داده است باید اشاره کرد که این رفتار بر مبنای نص صریح قرآن ، رفتار فطری تمام انسانها در شرایط خطر و نامیدی است و ارتباطی با دینداری او در بقیه مراحل زندگی ندارد. خداوند  در سوره عنکبوت می فرماید: فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ یُشْرِکُونَ

و هنگامی که بر کشتی سوار می شوند خدا را خالصانه و از اعماق جان می خوانند؛ و چون به خشکی رساند و نجاتشان داد، به ناگاه شرک میورزند.

به نظر می رسد ارائه یکی دو کنش تاریخی رضا شاه قابلیت تعمیم به کل نظام باوری او را ندارد و کلیت سیاستهای اجتماعی و سبک زندگی فردی او نشان می دهد که او سکولار و حتی لاییک نبوده است، بلکه موضعی ضد دین داشته است

از جمله آیاتی که فطری بودن دعا و تضرع به درگاه خداوند از آنها استفاده می شود آیة 8 و 45 سورة زمر و 12 یونس و 33 روم و 40 و 41 و 63 انعام است. این آیات بیانگر این حقیقت اند که انسانها ذاتاً و از درون پیوندی ناگسستنی با خداوند دارند و این پیوند به هنگام بروز شداید و بلاها خود را نشان می دهد. انسان دعایی غریزی و درخواستی فطری دارد که با زبان فطرتش از پروردگارش حاجت می خواهد؛ لکن هنگامی که غرق نعمت و رفاه است، دلش به اسباب ظاهری و مادی خوش است و آن اسباب را شریک پروردگارش می گیرد و امر بر او مشتبه می شود و خیال می کند که از پروردگارش چیزی نمی خواهد و دعایی نمی کند؛ اما وقتی این سببها و وسایل از کار میافتد و گرفتاریها روی می آورد، آن وقت می فهمد که جز خدا کسی برآورندة حاجتش و جوابگوی درخواستش نیست. از این رو، مجدداً به توحید فطری اش برمی گردد و همة اسباب را از یاد می برد و روی دل سوی خداوند کریم می کند. لدا این شرایط اضطراری را نمی توان به عنوان باورهای دینی رضاخان محسوب کرد.

دکتر زیبا کلام
رضا شاه و ماه محرم از کاه و گل بر سر تا ممنوعیت عزاداری:

رضا شاه در سالهایی که برای رسیدن به قدرت تلاش می کرد ، برای نشان دادن خود به عنوان فردی مذهبی که عامه مردم  از او به خاطر دیانتش حمایت کنند از هر کاری رویگردان نبود. حسن‌اعظام‌قدسی از رجال دوره رضا خان در خاطراتش می‌نویسد : « در میدان توپخانه که مراسم عزاداری برقرار بود، صاحب منصبان در جلو و جلوی آنان سردار سپه (رضا خان) با یقه باز و روی سرش کاه و غالب آنان بر سرشان گِل زده بودند و پا برهنه وارد بازار شدند ... به همین خاطر مردم عامه رضاخان را فردی مذهبی به حساب آوردند. 

داوود امینی نیز در این باره می‌نویسد : رضاشاه در نمایشی مذهبی در مراسم عزاداری ماه محرم شرکت کرد و پیشاپیش دسته‌های سینه‌زنی حرکت نمود. پای خویش را برهنه ساخت و کاهگل بر سر ریخت. و در مراسم شام غریبانِ دسته قزاق‌ها شرکت و با بازوبند مشکی، سری برهنه و شمعی در دست به نوحه سرایی و سوگواری پرداخت. اما وی پس از رسیدن به قدرت در ابتدا تلاش کرد برنامه های عزاداری را از شکل سنتی خارج کند. اما نهایتا در سال 1316 به نام مبارزه با "خرافات"!!! رضا شاه دستور منع کامل و نعطیلی تمام مراسم ماه محرم و عزاداری ها را صادر کرد. آیینها ی مرم که از آینن ها و مناسک جدی و هویت بخش مذهب شیعه هستند و سابقه ای 14 قرنی در پهنه تمدنی ایران دارد یک شبه با یک بخشنامه ممنوع شد. وزارت داخله (کشور) حکومت پهلوی در اسفند ماه 1316 ه.ش طی بخشنامه ای به تمام استانداری ها و فرمانداری ها اعلام کرد:

«... جلوگیری از روضه خوانی و خارج کردن خرافات از سر مردم و آشنانمودن  به اصول تمدن، امروزه رسالت اساسی داخلی دولت است...»

علت این اقدام را آشنا کردن مردم با تمدن امروز و خارج کردن افکار مردم از خرافات اعلام کردند! کار به جایی رسید که حتی در هنگام مراسم ترحیم افراد، که معمولا ذکر مصیبت ائمه (ع) گفته می شود نیز محدودیت هایی برقرار شد که طی آن در این نوع مراسم، واعظ حق ذکر مصیبت خواندن را نداشت.مسأله مبارزه با عزاداری در پنج سال آخر حکومت رضاخان با جدیت دنبال شد.

کشف حجابزیبا کلام و مساله کشف حجاب اجباری

یکی از نکته های مهم دیگر مصاحبه  زیباکلام تغییر یکی از واقعیتهای مهم تاریخی است. او در این مصاحبه می گوید: بخشی از مدرنیزاسیون رضا‌شاه شامل زنان می‌شد یعنی او معتقد بود که زنان بایستی از خانه به در آیند و در وهله نخست تحصیل نمایند و در مرحله بعدی وارد خدمات اجتماعی و بازار کار شوند. از نظر رضا‌شاه نمی‌شد زنان در حالی که با روبند و چادر و چاقچور بودند وارد خدمات اجتماعی شوند. کارمند شوند، پزشک شوند، پرستار شوند، معلم شوند غیره. بنابراین در سال 1314 دستور داد که کشف حجاب شود و زنان در ملاء عام با چادر و حجاب ظاهر نشوند.

نکته مهمی که  زیباکلام می خواهد در این بخش به آن اشاره کند این است که نگاه رضا شاه برای حذف حجاب معطوف به حوزه های اجتماعی، کاری و خدمات اجتماعی بوده است.  اما واقعیتهای تاریخی موید این بحث نیستند. اگر رضا شاه واقعا فقط یک سکولار عادی و حتی لاییک بود ممنوعیت حجاب را در ادارات دولتی، دانشگاهها و سایر نهادهای عمومی اجباری می کرد. اما ممنوعیت کلی حجاب حتی در خیابان ها نشانگر رویکرد به شدت منفی او به این امر بود. او از حجاب متنفر بود و آنرا به شکل کلی خرافه و منافی پیشرفت می پنداشت. او این حس تنفر خود را به نخست وزیرش پس از سفر ترکیه این چنین بیان داشت:

نزدیک دو سال است که این موضوع سخت فکر مرا به خود مشغول داشته‌ است، خصوصاً از وقتی که به ترکیه رفتم و زن‌های آنها را دیدم که «پیچه» و «حجاب» را دور انداخته و دوش به دوش مردهایشان در کارهای مملکت به آنها کمک می‌کنند، دیگر از هر چه زن چادری است بدم آمده‌است. اصلاً چادر و چاقچور دشمن ترقی و پیشرفت مردم است. درست حکم یک دمل را پیدا کرده که باید با احتیاط به آن نیشتر زد و از بینش برد.

وزارت داخله رضاشاه:

«... جلوگیری از روضه خوانی و خارج کردن خرافات از سر مردم و آشنانمودن  به اصول تمدن، امروزه رسالت اساسی داخلی دولت است...»

از این رو بخشنامه كشف حجاب جهت تصویب رضا شاه در تاریخ 27 آذر 1314 از طرف رئیس‌الوزرا به دربار فرستاده شد تا در اول دی سال دستور العمل اجرای غیر رسمی قانون كشف حجاب به تمام ولایات ایران ارسال گردد. بدین سان از فردای آن روز، بر سر كردن چادر در خیابان‌های تهران ممنوع شد و دولت و سایر دستگاههای اجرائی در كشور موظف گردیدند برای پیشبرد این طرح در ولایات مختلف بكوشند. به همین منظور از اقدامات تبلیغاتی و انتظامی در حد وسیعی بهره‌گیری شد و حتی مسئولین در بسیاری از موارد، كاربرد قوه قهریه را نیز در اولویت قرار دادند.

کشف حجاب در مدارس و مراسم های دولتی به دستور رضا شاه پهلوی

از این آموزگاران و دختران دانش‌آموز از داشتن حجاب ممنوع شدند و افسران ارتش با زنانی كه حجاب داشتند راه نمی‌رفتند. در اتوبوس زنان با حجاب را راه نمی‌دادند و در معابر پاسبان‌ها از اهانت و كتك‌ زدن به زن‌هایی كه چادر داشتند با نهایت بی‌پروایی و بی‌رحمی فرو گذار نمی‌كردند. حتی بعضی از مأموران بخصوص در شهرها و دهات زن‌هایی را كه پارچه روی سر انداخته بودند، اگر چه چادر معمولی نبود از سر آنها كشیده و پاره پاره می‌كردند و اگر زن فرار می‌كرد او را تا توی خانه‌اش تعقیب می‌كردند و به این هم اكتفا نكرده اتاق زن‌ها و صندوق لباس آنها را تفتیش كرده، اگر چادر از هر قبیل می‌دیدند پاره پاره می‌كردند یا به غنیمت می‌بردند

حرف آخر

به نظر می رسد یکی از ضعفهای جدی مصاحبه اخیر زیباکلام به شکل اخص و رویکرد تحلیلی ایشان نسبت به رضاشاه به شکل عام نوعی ساده سازی و اغماض درباره رویکردهای دینی رضاشاه است. اصولا رضاشاه علیرغم ناآشنایی احتمالیش با ماکیاولی ، به شکل ذاتی دستورالعملهای شهریار او را برای بالارفتن از پلکان قدرت انجام داد. به نظر می رسد ارائه یکی دو کنش تاریخی رضا شاه قابلیت تعمیم به کل نظام باوری او را ندارد و کلیت سیاستهای اجتماعی و سبک زندگی فردی او نشان می دهد که او سکولار و حتی لاییک نبوده است، بلکه موضعی ضد دین داشته است


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده

سردار حاج سعید قاسمی از رزمندگان و فرماندهان دوره دفاع مقدس به مقاله اخیر حسین علایی که وی نیز از فرماندهان سابق سپاه پاسداران است، به‌طور تفصیلی پاسخ داد.

به گزارش رجانیوز، متن کامل این پاسخ خواندنی در ادامه آمده است:

نمی دانم چه رازی است در ماه دی، اما ظاهراً قرار است دی‌ماه در قاموس تقویمی انقلاب اسلامی ما روز خون و حماسه و بصیرت باشد. ۱۹ دی ۱۳۵۶ و ۹ دی ۱۳۸۸ هر دو از یوم الله های انقلاب اسلامی است که فصل مشترک‎شان بصیرت است. بصیرتی که در ۱۹ دی‌ماه ۱۳۵۶ مردم قم را برای دفاع از ولی زمان‎شان به خیابان ها کشانید تا با خون خود موتور بزرگ‎ترین انقلاب قرن را روشن کنند. انقلابی که در ۲۲ بهمن ۵۷ به ایستگاه پیروزی رسید و در ۹ دی ۸۸ نیز مردم ایران در مقیاسی گسترده به قاعده‎ی میلیون ها میلیون نفر در حمایت از دین و آیین و عاشورا و ولی زمان‏شان به میدان آمدند و آتش فتنه را در کام فتنه افروزان فرونشاندند و نشان دادند که پس از ۳۰ سال از انقلاب اسلامی هنوز هم حافظ و پاسدار آن هستند و برمیثاق‏شان با خمینی کبیر و خامنه ای عزیز استوارند و ثابت کردند که مردم ایران مصداق کلام تابناک حیدر کرار علی ابن ابی‌طالب علیه‌السلام اند که “شمشیرهای‎شان را نه بر شانه ها که بر روی بصیرت‎شان حمل می کنند”.

جالب آنکه سرآغاز هر دو حماسه و یوم الله نیز، وهن ساحت مقدس ولایت و امامت شیعه بود. یکی به دست قلم به دست مزدوری به نام مستعار “احمد رشیدی مطلق” و دیگری به دست رجاله هایی هتاک و دین ستیز. مهم نیست که رشیدی مطلق که بود؟ مهم این بود که رژیم سفاک پهلوی که دین ستیزی و ولایت ستیزی در تار و پود وجودش تنیده شده بود، آن‎چنان مخش تعطیل شده بود که فکر می کرد با توهین مستقیم به ساحت مرجعیت و ولایت شیعه می تواند کار را تمام کند و شد آنچه شد و حدث ما حدث. اربعین های شهدای ۱۹دی و بعد اربعین اربعین شهدای اربعین تا ۲۲ بهمن ۵۷٫

فتنه سبز هم در ۱۳۸۸ آن‏قدر آلزایمر گرفته بود که فکر می کرد در روز عاشورا می تواند با دین ستیزی و ولایت ستیزی آشکار کار را تمام کند اما با حماقت تاریخی سران و حامیان داخلی و خارجی‎اش ورق برگشت چنانچه با ۱۹ دی ۵۶ ورق دین ستیزی رژیم شاه برگشت.

حالا بعد از گذشت دو سال از حماسه ۹ دی ۱۳۸۸، ظاهراً روح احمد رشیدی مطلق در ابدان وابستگان و متعلقین و قلم به مزدان اصحاب فتنه حلول کرده و درس عبرت ناگرفته از تاریخ انقلاب، به میدان آمده اند. ظاهرا در تقدیر انقلاب آقا روح الله مقرر است تا هر ولی خدایی یک یا چند رشیدی مطلق نصیب برد و بر این اساس، آقا سید علی هم بی نصیب نمانده است. بی شرم ترین و هرزه نویس ترین‏شان البته، محمد نوری زاد است که ان‎شاء الله به وقتش درباره او و حرمله‎گری‏اش در سپاه عمر سعد فتنه، خواهم نوشت و فاش خواهم کرد حرام‌خواری و نجاست‎خواری‎های او را که شرح این سوز جگر، این سخن بگذار تا وقت دگر.

حلول روح احمدی رشیدی مطلق به کالبد نوری زاد منحصر نمانده است. سوگ‎مندانه این‌بار، این روح خبیث در تن یکی از سرداران سابق سپاه و سرباز سابق آقا روح الله حلول یافته است، آن هم درست در سالگرد ۱۹ دی و درست در همان روزنامه اطلاعات، اما با این تفاوت که اگر در رژیم گذشته این روزنامه در تیول خاندان مسعودی بود اما در نظام اسلامی، این روزنامه ظاهراً تحت نظر ولی فقیه است اما بیش از ۳۰ سال است که ملک طلق جناب دعایی و جریان سیاسی متبوعش شده است و این خود مظلومیت مضاعف حضرت سید علی را می رساند که نماینده ایشان در روزنامه اطلاعات، ناشر نامه رشیدی مطلق‌های زمانه او در همان تاریخ می شود.

البته جناب دعایی فصلی مشبع از این جنس خدمات به جریان فتنه و جریان خائن اصلاح طلب را در کارنامه خود ثبت کرده است. از برگزاری جشن تولد های همنشین جرج سوروس یهودی صهیونیست و گدای سیاسی آل سفاک سعود (خاتمی) در ساختمان شیک مؤسسه اطلاعات در خیابان میرداماد گرفته تا برگزاری نشست های مطبوعاتی متوهم فتنه گر، میر حسین موسوی در همان مؤسسه و هم‎چنین، رهن طبقه هفتم ساختمان همین مؤسسه توسط کمپانی عظیم صهیونیستی “رویال داچ شل” و تبدیل روزنامه اطلاعات به تریبون غیر رسمی فتنه سبز و خاتمی و اعوان و انصار.

وقتی مقاله کذایی سردار علایی را در این روزنامه دیدم و خواندم، دلم شکست و قلبم به درد آمد از این همه غفلت و بی بصیرتی و لجاجت و کژروی و کژتابی. حسین علایی‌ها برای ما و نسل ما آسان به‌دست نیامده اند که از دست دادن‎شان ما را متأسف نسازد اما وقتی کسی خود می خواهد از قطار انقلاب پیاده شود، به اجبار نمی توان در قطار انقلاب نگهش داشت. چه کنیم که فتنه را با ریزش‎ها و رویش‎هایش می شناسند. اگر چه ریزش‌ها دل‌مان را به درد می آورد اما این رویش‏هایند که آینده درخشان این ملک را تضمین می کند.

چه کنیم از اینکه حسین علایی‌ها امروز به تعبیر علمدار رشید انقلاب روح الله، آقا سید علی “در پازل دشمن بازی می کنند” دانسته یا ندانسته. باید که به بصیرت سردار علایی آفرین گفت؟! درست در زمانی که نوری زاد خبیث به اشاره سران فتنه “کمپین نامه به رهبری” را طرح می کند و هم‌زمان در آن‎سوی مرزها رضا ربع پهلوی پروژه شکایت از رهبری به دیوان لاهه را به اشاره شیطان بزرگ کلید می زند و معلوم‎مان می شود که در آستانه انتخابات پیش‌رو دشمن پروژه دیگری را دنبال می کند و هدف اصلی‎شان هم ولایت است، درست در چنین پازلی است که حسین علایی در سالگرد ۱۹ دی در نقش “رشیدی مطلق” خامنه‌ای وارد زمین بازی دشمن می شود. البته علایی آخرین رشیدی مطلق این بازی جدید نخواهد بود. اما شک ندارم که این توطئه نیز هم‌چون فتنه، فرجامی چون شکست نخواهد داشت.

از جمله مصائب امروز انقلاب خمینی، یکی هم بچه نونورهای سابقاً انقلابی و مسلمانی است که از رهگذر رانت‌خواری‎های بی حد و حصر و مستحیل شدن در چرخه تهاجم فرهنگی و گم کردن جبهه خودی و رعایت نکردن مرزهای پررنگ اعتقادی و ایدئولوژیک میان جبهه انقلاب و ولایت با نظام سلطه یا دچار تردیدهای جدی‌اند و یا قلباً و روحاً به جبهه مقابل پیوسته اند. همان گندم‌نمایان جو‌فروشی که از مواهب رنگارنگ نظام همیشه بهره برده اند و در عین حال، پز مستقل بودن می دهند و بسان دوزیستان می زیند؛ به وقت تقسیم غنائم، انقلابی و متعهدند و به گاه پای کار نظام ماندن عافیت گزینند و غائب میدان ابتلاء. همیشه هم نمک خورده اند و نمدان شکسته‌اند و باز هم خواهند شکست. این بچه‌های لوس و نونور انقلاب، غالباً هم در موضع اپوزیسیون مظلوم‌نمایی می‌کنند و برای بخش‌های مختلف نظام رجز هم می خوانند تا باج بیشتری بستانند. اینان که قرار بود قاتق نان انقلاب و ولایت یاشند به قاتل جان انقلاب و ولایت بدل شده اند و سوگ‎مندانه به پشتوانه جبهه رسانه ای و تبلیغاتی دشمن، مظلوم‌نمایی می کنند؛ حال آنکه سیاهه رانت خواری ها و مواجب بگیری‎های‎شان خیلی چیزها را روشن می کند. ماجرای اخیر خانه سینما در این ارتباط نمونه بسیار روشنی است. اینها همان جماعت یک درصدی عرصه فرهنگ و هنر این انقلاب هستند که ۹۹ درصد امکانات فرهنگی و رسانه ای را در تملک خود دارند، حال آنکه ۹۹ درصدی ها که فرزندان انقلابند، همیشه از سوی این جماعت بایکوت شده اند که نمونه آخرش جشنواره سینمایی عمار بود که حتی از سوی صدا و سیمای تحریم شد.

برادر علایی!

جنبش ۹۹ درصدی ایران، دو سال پیش از این در ۲۲ خرداد ۸۸ به پای صندوق های رأی آمد تا به یک درصدی که ۳۰ سال است مناصب این انقلاب را به نام استوانه ی نظام، نخست وزیر امام، یار امام، دفتر امام، فرمانده سپاه امام و… ریاکارانه و مزورانه غصب کرده بودند، یک نه بزرگ بگوید و پس از هشت ماه فتنه که همان یک درصدی‎ها بر ۹۹ درصد مردم تحمیل کردند، در قیام ملی و خیزش ۹۹ درصدی ۹ دی تثبیت کرد.

برادر علایی!

جنبش ۹۹ درصدی مردم ایران ثابت کرد که “استوانه”های پوشالین و دروغین نظام را به عنوان حتی “ذوزنقه” هم قبول ندارد، بچه نونور های انقلاب که جای خود دارند.

مشکل شما و آن یک درصدی‎ها این است که گوش ها و چشم هایش را بسته اند تا آن جنبش ۹۹ درصدی را نبیند و دائماً به هم می گویند ما بیشماریم! دو سال است که نمی خواهند ببینند. حتی سیلی ۹ دی هم آنها را بیدار نکرد. تو گویی توّهم صفت مشترک همه آنان است.

بد نیست شرح حال احوالات این جماعت یک درصدی سکنی گزیده در دیار توهم را در مکتوب رئیس مرکز بررسی های استراتژیک خاتمی با هم مرور کنیم: «…اینها خیال می کنند چرخ در گردش “جامعه” و “سیاست” اسیر هوش و اراده آنان است… بر این باورند که جمع را چون شمعند و مردمان در گرد وجود ذی جود آنان پروانه وار ترانه عشق می سرایند. اینان هماره دچار نوعی “وهم” هستند… این گروه از مردم، همواره به مانند کودکی هستند که آرزوهای خود را واقعیت می پندارند و برای آنها مابه ازای خارجی قائل می شوند… وهم نوعی ضد خرد است، ضد خردی که چونان کودکی در دنیای اشباح می زید… بنابر این، معرفت وهمی کوری کامل است. وهم پیوسته حقیقت را با تصویر شبح گونه شیء به شیء واقعی در پرده می افکند. بیمار وهمی، آفریدگار جهان، جامعه و حوادثی است است که خود می جوید. رویدادهای گذشته و حال را با حال و خیال و آرزوهای خویش در می آمیزد و از آمیزش این گونه “حقیقت” و “واقعیت” تاریخی را باز می سازد… و باز غافل از آنکه این مفاهیم صرفاً از “خیال آنان دمیده است” و

تنگ تر باشد خیالات از عدم
زان سبب باشد خیال اسباب غم”

( گفتمان، پادگفتمان و سیاست، محمدرضا تاجیک، ۱۳۸۳)»

امروز این جبهه یک درصدی های متوهم گستره ای به وسعت از سروش تا گوگوش یافته است که در آن ربع پهلوی، کومله، پژاک، بچه ننرهای انقلاب، خانه سینما، نوری زاد،بهایی‎ها، ریگی، مسعود رجوی، نتانیاهو و شیمون پرز و سردار جنگ و… را به‌راحتی می توان دید که همه در زیر بیرق سبز فتنه اجتماع یافته اند؛ حول محور مبارزه با عمود خیمه انقلاب. همان عمودی که تو در تار و پود مقاله ات آن را مزورانه بدل از شاه گرفته ای. اگر می خواستی دل ما را بشکنی بدان که موفق شدی. اما بدان که تا آخر ما در کنار این عمود خواهیم ایستاد که این وصیت پیر جماران به همه ما بود اما ظاهراً شما دچار ضعف حافظه و فراموشی شده اید و ظاهراً در مرام شما، می توان در کنار یاران سابق امام ایستاد (همان ها که امروز دیگر خیلی بر راه و مرام آقا روح الله اصرار ندارند) اما در کنار ولایت اما و اگر دارد. من اما یادم نمی آید که آقا روح الله به ما گفته باشد پشتیبان نخست وزیر، رئیس مجلس، فرمانده سپاه یا بیت من یاشید تا به این نظام آسیب نرسد. امام فرمود “پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به این مملکت آسیب نرسد.”

از آنجا که مقاله کذایی شما مملو از مغالطه و سفسطه است و از آنجا که به تعبیر سید شهیدان اهل قلم “بنیان سفسطه بر باد است” ضرورتی به پاسخ‎گویی آنها نمی بینم. اما ای کاش جسارت می داشتی و حرف دلت را نه در لفافه که بی هیچ پرده پوشی شفاف می نوشتی، نه اینکه در پس ذهن خیالی شاه پنهان شوی و حرف دلت را از زبان از دنیا کوتا شده محمدرضا بزنی. اما ضروری است تا چند مسئله اساسی را به حضورتان معروض دارم.

یکم. فتنه ۸۸ با همه تلخکامی‎ها، کم برکات برای انقلاب به ارمغان نیاورد. از جمله برکات این فتنه، تجربه و مرور عینی و عملی و بی‌واسطه یک دوره تاریخ صدر اسلام و سیره ائمه علیهم السلام بود. برای نمونه خوانده بودیم خیانت سرداران سبط نبی مکرم اسلام، امام حسن مجتبی علیه السلام را و پیوستن‌شان به سپاه معاویه در ازای دریافت درهم و دینار. حتی به معاویه قول دادند که خود امام را کت بسته به معاویه تحویل دهند و تا آنجا کار بالا گرفت که به حضرت مجتبی علیه السلام جسارت کرده، ایشان را “مذل المومنین” خطاب کردند. اما از فتنه ۸۸ تا امروز آنچه را که خوانده بودیم، دیدیم و تجربه کردیم. اگر سرداران حسن علی علیه السلام که جانم به قربانش باد به کاخ سبز معاویه پیوستند و اسیر جنگ نرم معاویه و عمروعاص شدند و خود را فروختند، در این فتنه هم دیدیم سردارانی که اسیر جنگ نرم دشمن شدند و به جبهه سبز فتنه الحاق یافتند. سردارانی که یا از بی‌بصیرتی و یا آلودگی به چرب و شیرین دنیا چنین سرنوشتی یافتند.

دوم. از برکات دیگر این فتنه، یکی هم این بود که تا حدود زیادی لایه های پنهان جام زهر ۵۹۸ را برملا کرد و بسیاری از حقایق تلخ این راز مکتوم تاریخ انقلاب در پرتو حماقت سران فتنه آشکار شد. همان جام زهری که قرار بود این بار با دست خبیث فتنه دیگر بار به ولی زمان خورانده شود، اما درایت ولایت و بصیرت مردم و یوم الله ۹ دی ۸۸ نگذاشت تا تاریخ تکرار شود. اینان همان ملتی هستند که آقا روح الله درباره شان فرمود: «من با جرات مدعی هستم که ملت ایران و توده میلیونی آن در عصر حاضر بهتر از ملت حجاز در عهد رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ و کوفه و عراق در عهد امیرالمومنین و حسین بن علی ـ صلوات الله و سلامه علیهما ـ می باشند.» (صحیفه امام، ج ۲۱، ۴۰۱)

سوم. به فرموده امام عزیزمان “این قرن- به خواست خداوند قادر -قرن غلبه مستضعفان بر مستکبران و حق بر باطل است.” و امروز مقدمات تحقق این پیش بینی حکیمانه آن بت شکن قرن در مقابل چشمان ما در حال رقم خوردن است. امریکا دیگر امریکا نیست و جهان امروز در حال گذار به عالم جدید است. به تعبیر دیده بان بیدار انقلاب: “دنیا در حال یک پیچ تاریخى است. ملت عزیز ما، ملت‌هاى مسلمان، امت عظیم اسلامى، می‌توانند نقش ایفا کنند. اینجاست که اسلام، تعالیم اسلام، روش اسلام به کار نیاز مردم دنیا مى‌آید؛ و اینجاست که نظام جمهورى اسلامى می‌تواند الگو بودن خودش را براى همه‌ى مردم دنیا اثبات کند.” (۲۰/۷/۹۰)

تمام تلاش امروز دشمن برای این است تا ایران از ایفای نقش بی بدیل خود در این پیچ تاریخی و گذار سرنوشت ساز باز بماند، لذا سعی می کند با برانگیختن لشگری از قلم به مزدان و سربازان جنگ نرم خود با سیاه نمایی ترسی چنان فضای تیره ای از کشور روح امید و مبارزه و تلاش را در وجود ملت ما بخشکاند. امثال نوری زاد اکنون پیاده نظام چنین جبهه ای هستند. “این روسیاه‌هاى بدمحاسبه‌گر خیال می‏کنند ما امروز در شرایط شِعب ابى‌طالبیم. این‌جور نیست. ما امروز در شرایط شِعب ابى‌طالب نیستیم؛ ما در شرایط بدر و خیبریم. ما در شرایطى هستیم که ملت ما نشانه‌هاى پیروزى را به چشم دیده است؛ به آنها نزدیک شده است؛ به بسیارى از مراحل پیروزى، با سرافرازى دست پیدا کرده است.”

برادر حسین علایی!

تو دیروز هم نشین مرغان آمین شهادت بودی و هم رزم چریک های خانه به دوش عدالت و آرام گرفته در سایه سار ولایت. اما امروز کجا ایستاده ای و برای که شمشیر می زنی، هیچ از خودت پرسیده ای؟ بنگر که در کجای جبهه جنگ حق و باطل ایستاده ای و به سوی که شلیک می کنی. زنهار که معیار ولایت را رها کنی و اسیر نام ها و اشخاص شوی و بدان که آخرین ابتلایی که خداوند شیعیان مرتضی علی علیه السلام را بدان می آزماید، ابتلای ولایت است. همه ما به محک ولایت آزموده می شویم و خدا نیاورد آن روزی که در این آزمون قبول نشویم. سابقه جهاد و مبارزه و سرداری وکذا و کذا هیچ‌کدام‎شان نمی توانند ما را نجات بخشند؛ مگر قبولی در آزمون ولایت.

مگر امام (ره) در وصیت نامه‎شان نفرمودند “بی‌تردید رمز بقای انقلاب اسلامی همان رمز پیروزی است؛ و رمز پیروزی را ملت می‌داند و نسل‌های آینده در تاریخ خواهند خواند که دو رکن اصلی آن: انگیزه الهی و مقصد عالی حکومت اسلامی؛ و اجتماع ملت در سراسر کشور با وحدت کلمه برای همان انگیزه و مقصد.” همین معنا در لسان مبارک سیدناالقائد در همین دیدار اخیر با مردم قم چنین بیان شد: “دو چیزِ به هم پیوسته وجود دارد که اینها زنجیره‌هاى اقتدار ملت را تشکیل می‌دهد: یکى تصمیم قاطع نظام مقدس جمهورى اسلامى است بر عدم انحراف، عدم تسلیم، ایستادگى کردن در مقابل زیاده‌خواهى و زورگویى از سوى ابرقدرت‎ها و از سوى استکبار. نظام اسلامى به مجموع خود، با هویت جمعى خود، به‌طور قاطع می‎داند چه کار می‌کند و راه را انتخاب کرده است و ایستاده است. این، عامل اول. عامل دوم، حضور هوشمندانه و مصممانه‌ى مردم وفادار. اگر این دو از هم جدا می‎شدند، اگر مسئولان نظام و مدیران کشور بودند، اما مردم در صحنه نبودند، یقیناً کار پیش نمی‌رفت. اگر مدیران نظام دچار اختلال می‌شدند در نیت خود، در تشخیص خود، در فهم خود، در تصمیم‌گیرى خود در مقابل لشکر متراکم کفر و ضلالت که در مقابل‎شان صف کشیده‌اند، یقیناً این در اختلال نظام تأثیر می‌گذاشت؛ مردم را هم از صحنه خارج می‎کرد. این دو عامل با یکدیگر هست، امروز هم هست و ان‌شاءالله در آینده هم خواهد بود. با وجود این دو عامل، هیچ‎کدام از ضربه‌ها و ترفندها و کیدها و توطئه‌هاى دشمن در این ملت اثرى نخواهد گذاشت.”(۱۹/۱۰/۹۰)

وجدان خود را قاضی کن. چه کسی جز مقام ولایت این هر دو را امروز پاسبان و نگاه‎بان است و چه کسی درصدد نابودی آن. ۲۲ سال است که حضرت آقا برای حفظ این هر دو رکنی که حکم حبل المتین انقلاب روح الله را دارد، با تمام اشتلم های حضرات ساخته اند و دم بر نیاورده اند و حتی قدمی از راه و مرام خمینی بت شکن عقب ننشسته است و کوچک‎ترین باجی به دشمنان که نداده است، مبارزه نستوه و صبر ایوب گونه‌اش طاقت جبهه کفر و استکبار را طاق کرده است و در مقابل این نمک نشناسان زیاده خواه در مقابل اما چه نامردی ها و بی صفتی ها که نکردند؟ مگر امام نفرمود: “من در طول مدت نهضت و انقلاب به واسطه‌ی سالوسی و اسلام‌نمایی بعضی افراد، ذکری از آنان کرده و تمجیدی نموده‌ام که بعد فهمیدم از دغل‎بازی آنان اغفال شده‌ام. آن تمجیدها در حالی بود که خود را به جمهوری اسلامی متعهد و وفادار می‌نمایاندند و نباید از آن مسائل سوء‌ استفاده شود؛ و میزان در هر کس حال فعلی او است.”

امروز ملت و تاریخ ایران مدیون قول سدید و ثبات قدم و درایت و بصیرت سید علی حسینی خامنه‎ای است. ایرانیان و جهانیان با چشم خود شاهد تحقق پیش بینی های او در عرصه جهانی اند. همان طور که پیش بینی های روح الله بت شکن یک به یک محقق شد.

با خامنه ای کس نگردد گمراه
او در شب فتنه می درخشد چون ماه

در هر نفسم برای او می خوانم
لا حول و لا قوة الا بالله


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده
جمعی از سرداران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با نگارش نامه‌ای خطاب به حسین علایی، نسبت به مواضع اخیر وی به شدت انتقاد کردند.
به گزارش جهان به نقل از مهر، متن کامل این نامه به شرح ذیل است:

بسم الله الرحمن الرحیم
 برادر محترم آقای علایی
 مطالعه مقاله شما در روزنامه اطلاعات مورخه دوشنبه 19 دی 1390 بار دیگر بر زخم کهنه اهانت به انقلاب اسلامی و رهبری الهی آن که شیوه همیشگی و عاجزانه دشمن زخم خورده بوده نمک پاشید، اما بگذار دردمندانه اعتراف کنیم درد این زخم البته جانکاه‏تر در دل نشست.
34 سال قبل، صاحب قلم مزدوری بر چهره مبارک حضرت امام خمینی(ره) تیغ جفا کشید که از او انتظاری جز آن نمی‌رفت لذا اگرچه اهانت او سخت بود ولی عجیب نبود.

اما این‌بار فردی با سیاط و نیش قلم به خلف صالح خمینی کبیر اهانت روا می‌دارد که عمری سر سفره انقلاب اسلامی و لطف و احسان رهبری نشسته بوده و اکنون چنین ناروا و بی‌پروا حق نمک خوردن را پاس نمی‌دارد و نمکدان می‌شکند. لذا تیغ جفای او بیشتر دل را می‌خراشد و بر عمق جان می‌نشیند.

فراموش نکرده‌اید که ما علویان سربه‌دار با شهدا و اماممان پیمان بسته بودیم تا بصیرت‌هایمان را بر سلاح‌هایمان حاکم کنیم اما شما را چه شده است که اجازه می‌دهید نیش قلمتان بر صفحه سفید سوابق جهاد و ایثارگریتان خط سیاه بکشد و شما را به چنگ اندازی بر چهره عزیزترین سرمایه انقلاب اسلامی و برترین یادگار امام راحل(ره) دعوت کند.

کمی به اطراف خود بنگرید در چه اردوگاهی قرار دارید و با چه کسانی هم‌نوا و هم‌سو شده‌اید. آیا در اطرافتان چهره‌های پلیدی نمی‌بینید که دیروز در اردوگاه انقلاب و همراه و همپای شهدا به نبرد با آنان برخاسته بودید، آنان که دیروز دشمن شما و امت حزب الله بودند و شما همپای سردارانی که امروز از آنان فاصله گرفته‌اید و آبروی خود را در گروی نبرد جانانه با آنان می دیدید، چرا امروز به‌جای مقابله، به شما لبخند می‌زنند و برای گل هایی که به جبهه انقلاب اسلامی می‌زنید برایتان هورا می‌کشند و تشویقتان می‌کنند ؟

 کمی به جغرافیای وسیع انقلاب اسلامی نگاه کنید، جغرافیایی که امام راحل(ره) فرمودند مرز و کشور نمی‌شناسد و مرزهای آن را عقیده و ایمان تشکیل می‌دهد. در این جغرافیای وسیع که امروز بانشاط‌ترین و بالنده‌ترین روزهای خود را در حیات بیداری اسلامی سپری می‌کند و در حالی که همه انقلابیون مسلمان و آزادی‌خواه منطقه و جهان چشم به انقلاب اسلامی دوخته‌اند وامروز افتخار و آرزوی رهبران و پیشقراولان حرکتهای مردمی بوسه زدن بر بازوان رهبری است، شما مشغول چنگ اندازی به این چهره عزتمند و ایجاد تردید در این مسیر الهی هستید. حقیقتاً چه‌کسی از بی‌انصافی‌هایی که در حق انقلاب اسلامی و رهبری فرزانه آن کردید، احساس خوشنودی می‌کند و از سوی دیگر ببینید خریدار ادعاهای اهانت آمیز شما کیست؟

 استکبار جهانی چقدر باید سرمایه گذاری کند تا چهره انقلاب اسلامی را تاریک و منکدر نشان دهد؟ این درد را به کجا بریم که شاهد باشیم کسانی امروز این خدمت را برای دشمن به‌رایگان انجام می‌دهند و سرمایه بزرگ افتخار دوران جهاد و ایثار را به‌ثمن بخس به معاندین نظام هدیه می دهند؟

 برادر عزیز!
بیا با هم به گذشته سفر کنیم و دوباره با شهیدان بزرگی که افتخار همسنگر بودن با آنها را داشته و داریم، همنشین شویم و با هم دهه اول انقلاب و با خمینی بودن را در خاطرمان مرور کنیم.

فتنه بزرگ جبهه نفاق و التقاط را در آغاز شکوفایی انقلاب شکوهمند اسلامی به یاد دارید؟

 برآشفتن و اعتراض جبهه ملی و ملی‌گراها را از استقرار احکام الهی و ارزشهای دینی و دعوت هر دو جبهه را تحت حمایت سران ملی مذهبی برای اردوکشی خیابانی علیه انقلاب اسلامی و احکام اسلام به یاد آوریم.
خیانت بزرگ کسانی را که خود را در حلقه اول یاران خمینی می‌دانستند و با همین پوشش به‌دنبال ضربه زدن به انقلاب بودند به خاطر آوریم، هنگامی که کودتای نوژه را طراحی کردند تا انقلاب اسلامی را با حذف ولی فقیه و جایگاه والای ولایت فقیه در نطفه خفه کنند.

همراهی و هم‌داستانی و حمایت عجیب یکی از شخصیت‌های مطرح مذهبی که عنوان (مرجعیت شیعه) را نیز با خود داشت به یاد آوریم و با خیانت و جفای حاصل عمر امام(ره) به استاد خویش و انقلاب اسلامی به یاد آوریم و بگذاریم ناله غمگینانه حضرت امام در شکستن کمرش زیر بار جفای حاصل عمرش یک بار دیگر در گوش جانمان طنین اندازد و اشک بر دیدگانمان بنشاند. به‌راستی آن روزها یاران شهیدمان همت‌ها، باکری‌ها، خرازی‌ها، زین‌الدین‌ها و شما و ما در کدام سنگر بودیم؟

 آیا بر امام(ره) برآشفتیم که چرا به منافقین و ملی‌گراها اجازه اردوکشی خیابانی نمی‌دهید؟

 آیا نیش قلم بر صفحه دل امام نشاندیم که چرا حامی کودتای نوژه را که عمری در کسوت مرجعیت به سر برده است حصر خانگی کرده‌ای؟
 آیا بر امام نهیب زدیم: چرا حاصل عمرت را به‌خاطر هم‌داستانی با بلندگوهای استکباری و اذناب داخلی آنها یعنی منافقان از خدا بی‌خبر، از خود رانده‌ای؟
 نه، هرگز. ما بر اساس آموزه‌های اصیل اسلام ناب محمدی(ص) و تجربه تاریخی صدر اسلام آموخته بودیم‌: باید پشتیبان ولایت فقیه باشیم تا به مملکتمان آسیبی نرسد لذا مردانه همپای شهیدان در رکاب رهبر الهی خود ایستادیم و تا مرز جانفشانی حسرت یک لحظه جدایی از رهبر و امام خود را در دل دشمنان نشاندیم.

پس ای عزیز چه شده است که امروز، بر خلف صالح خمینی کبیر که همچون امام شهیدان سلوک می‌نماید و با خردمندی و فرزانگی کشتی انقلاب اسلامی را از طوفان فتنه‌ها به در می‌آورد و خار چشم دشمنان کوردل است با تیر زهرآلود قلم خویش این‌چنین جفا روا می‌داری؟

 به یاد بیاوریم در فتنه 88 که جنگ احزابی در برابر جبهه انقلاب اسلامی گشوده شد و حقد و کینه سه دهه انقلاب اسلامی تمامی معاندین را از استکبار جهانی و نظام سلطه گرفته تا منافقین کوردل، بهائیان، صهیونیستها، اپوزیسیون خارجی و داخلی و همه جبهه باطل را به‌بهانه انتخابات به میدان آورد و بنا به اعتراف صریح دشمن اصل ماجرا برای براندازی نظام مقدس جمهوری اسلامی بود (گرچه ساده‌دلان بی‌بصیرت آن را به‌گونه‌ای دیگر تحلیل کردند) در نهایت مشاهده کردیم چگونه با رهبری و درایت آن حکیم بصیر، فتنه عظیم خنثی شد و دشمن به هزیمت رفت و بار دیگر بر همگان نشان داده شد که خامنه‌ای خمینی دیگر است.

برادر عزیز!
 
درد دیگری نیز بر دلهای همسنگرانتان سنگینی می‌کند، درد لبخند دشمن.
 
برگردید و بازتاب مقاله و مواضع خود را در رسانه‌های جبهه کفر و استکبار، نفاق و صهیونیسم جهانی مورد بررسی قرار دهید. آیا نمی‌بینید که ادعاهای شما را و نیش قلمتان، نوش جان آنان شده و لبخند رضایت بر لبان آنها نشانده است؟

 حتماً می‌دانی لبخند رضایت دشمن چه تلخ است و در کربلا با امام حسین(ع) و حضرت زینب کبری(س) چه کرد؟

 اما خوب است بدانی دردی که ما از تلخی لبخند رضایت دشمن می‌کشیم تنها ناشی از رضایت آنها از اهانت‌هایی که با قلم شما بر صفحه کاغذ نقش بسته است نیست.

چرا که آنها بسیار ناکسانی را در آستین دارند که می‌توانند هر زمان بخواهند قلم به دست مزدوری را به مأموریت بگمارند.

درد ما از تلخی لبخند رضایت دشمن، بدان جهت است که دشمن احساس می‌کند توانسته است از اهالی جبهه اهل حق به اسارت بگیرد. اسیری شما در جبهه کفر و نفاق برای ما از زهر نیش قلمتان سخت‌تر و آزار دهنده‌تر است لذا شما را دعوت می‌کنیم همپای شاعر خوش‌ذوق بیایید به زیارت یار شهید تازه سفر کرده‌مان سردار شهید حسن تهرانی مقدم برویم و پیام او را از جایگاه عند ربهم یرزقون بشنویم و معیار حرکت امروز و فردایمان قرار دهیم، باشد تا در آن دنیا نیز توفیق همنشینی با خیل یاران شهیدمان را همچون این دنیا پیدا کنیم.

دیشب به خوابم آمد روح حسن چو نوری شأن شهید را او می‌گفت با چه شوری اینجا ملاک عشق است پیمان با ولایت باید نمود پرواز تا مرز بی‌نهایت مأوای ما شهیدان نزد حسین زهراست جز راه رهبری نیست راه سعادت و راست
 
والعاقبة للمتقین والسلام علی من التبع الهدی

 تعدادی از همرزمان دیروز سرداران شهید و منتقدین امروز شما و یاران بی بصیرتتان
 
- سرتیپ پاسدار جعفر اسدی
-سرتیپ پاسدار علی فضلی
-سرتیپ پاسدار محمد کوثری
-سرتیپ پاسدار اسماعیل قاآنی
-سرتیپ پاسدار مرتضی قربانی
-سرتیپ پاسدار حسین همدانی
-سرتیپ پاسدار علی زاهدی
-سرتیپ پاسدار مرتضی صفاری
-سرتیپ پاسدار محمد حجازی
-سرتیپ پاسدار غلامرضا جعفری
-سرتیپ پاسدار غلامرضا جلالی
-سرتیپ پاسدار سید علی بنی لوحی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده

دستمال کاغذی "السیمن" با طعم مواد مخدر

مافیای موادمخدر در راستای تجارت سیاه خود و در جهت گسترش اعتیاد دو ماده مخدر جدید را تهیه و به بازار عرضه کرده است. به باور کارشناسان به دلیل وجود اسید بالا در این دو ماده جدید، آسیب‌های روحی و روانی بسیاری متوجه فرد معتاد است و بسط و گسترش مصرف این مواد باعث ایجاد اختلال روانی مزمن در فرد می‌شود.
خبرهای رسیده از شیوع مصرف مواد محرکی با نام‌های جدید «افلاطون، آجر، ‌جرس، موی سرخ پوست و نیلوفرانه» در برخی محافل شبانه و در بین جوانان حکایت دارد. این مواد همگی در گروه مواد مخدر صنعتی تعریف می‌شوند و در لابراتوارهای زیرزمینی و در اصطلاح «آشپزخانه‌ها صنعتی» تولید می‌شوند.
خبرنگاران «جوان»، برای کسب اطلاعات بیشتر از چگونگی تولید و توزیع این موادمخدر جدید، به چند کمپ ترک اعتیاد و محل تجمع معتادان در جنوب و غرب پایتخت مراجعه کردند. براساس تحقیقات میدانی انجام شده توسط خبرنگاران، درحال حاضر مناطق جنوبی پایتخت و شهرک‌های کوچک اطراف تهران به پاتوق امنی برای سوداگران مرگ تبدیل شده و درلابراتوارهای زیرزمینی به تهیه و توزیع انواع موادمخدر صنعتی به ویژه موادمخدر جدید با شکل و شمایل متفاوت مشغول هستند.
در این لابراتوارها ماده اصلی موادمخدر صنعتی که همان اسید خطرناک است، به صورت مخفیانه وارد می‌شود و افرادی که در اصطلاح به آنها دکتر! گفته می‌شود، با ترکیب اسید و موادی همچون، هروئین، تریاک و حتی کوکائین و بسته‌بندی این مواد در اشکال مختلف، آنها را به نام «افلاطون و آجر» وارد بازار می‌کنند.

*«السیمن» دستمال مخدر مورد علاقه دختران!
اما این تمام ماجرا نیست، نوع دیگری از مواد محرک و مخدر هم در این لابراتوارها تولید می‌شود که به تازگی در پوشش لوازم بهداشتی و درمانی وارد بازار شده است. این روزها جوانان و به ویژه دختران جوان از دستمال‌هایی استفاده می‌کنند که در اصطلاح به آن دستمال‌های مرطوب گفته می‌شود. به باور رضا محمدی کارشناس حوزه موادمخدر، این دستمال‌های مرطوب حاوی نوعی موادمخدر و محرک صنعتی است که از راه تماس با پوست به بدن فرد وارد می‌شود و ‌متأسفانه استفاده از این نوع دستمال‌ها به دلیل تزئینی بودن و زیبایی در بین دختران جوان و دانشجو رواج بیشتری دارد. این ماده مخدر باعث تحریک قوای جنسی و توهم کاذبی در بین دختران می‌شود.

موادمخدر جدید برای مشتری بیشتر
این کارشناس با بیان این که اعتیاد آورهایی که به نام جدید در بین جوانان توزیع می‌شود، عمدتاً ترکیبی از همان مواد صنعتی گذشته هستند به «جوان» می‌گوید: استفاده ازحس کنجکاوی جوانان تاکتیکی است که سوداگران مرگ برای تولید مواد جدید در دستور کار خود قرار داده‌اند.

به گفته محمدی زمانی که یک ماده صنعتی با اسم و نشان جدید وارد بازار می‌شود، آن دسته از جوانانی که در اینگونه موارد کنجکاو هستند به هر طریق به دنبال کسب اطلاع از ویژگی‌های ماده جدید می‌روند، غافل از اینکه این ماده در پوشش اسم و نشان جدید همان موادمخدر صنعتی است که درصد بالایی از آن را اسید تشکیل داده است.

به تصریح این کارشناس، نبود آشنایی کافی جامعه نسبت به اعتیادآورهای جدید که با ترکیب یکسان اما نام‌های متنوع در بازار توزیع می‌شود، عامل اصلی گرایش جوانان به سمت مواد اعتیادآور و صنعتی است. درحال حاضر انواع موادمخدر چندان زیاد نیست و تنها نام و ظاهر این مواد متنوع و متفاوت می‌شود تا از یک طرف هم مشتری سوداگران مرگ بیشتر شود و هم معتادانی که از مواد آشنا و قدیمی ‌سرخورده شده‌اند، برای جایگزین، به اعتیادآورهای جدید روی ‌آورند.

به هر روی به نظر می‌رسد برنامه این روزهای سوداگران مرگ برای عرضه مواد جدید به بازار، برنامه‌ای حساب شده و براساس تاکتیک‌های حرفه‌ای است. با توجه به این موضوع شایسته است که نهادهای مسئول در امر مبارزه با موادمخدر تدابیر بهتری را برای آگاه‌سازی جوانان و اطلاع‌رسانی به خانواد‌ه‌ها درباره اینگونه تهدیدات در دستور کار خود قرار دهند.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده

سخنرانی منتشرنشده سرلشگر شهیدکاظمی در لشگر 31عاشورا /1384

پایگاه اطلاع رسانی سپاه عاشورا: واقعاً مهدی یک انسان فوق العاده بزرگی بود من هر روز، روزی نیست – در محضر خدا دارم صحبت می کنم – که از چند شهید بخصوص دو شهید همواره یادی نبرم یکی از آن شهدا مهدی است و همواره مهدی را در رفتار خودم ، در زندگی خودم نظاره گر بر اعمال شخصی خودم و مسئولیت های خودم می دانم .

 و شما بچه های لشکر عاشورا بدانید که اگر آقا مهدی بر اعمال ناظر هست ، بر لشکر بیشتر ناظر است ، بر اعمال تک تک شماها که شاکله این لشکر پر افتخار و پر شهید را تشکیل داده اید .
 

... بدون هیچ شکی همواره آقا مهدی عزیز و حمید آقای سرافراز و علی تجلایی و همه شهدای این لشکر نظاره گر اعمال ما هستند بخصوص بر این لشکر که مردان بزرگی در آن فداکاری کردند و شهید شدند. لشکری که آقا مهدی سرافراز و مظلوم در آن خیلی سختی کشید و برای پیروزی این لشکر خونهای زیادی ریخته شد.

از آغاز لشکر تا عملیات بدر لشکر دوران پر از حماسه دارد و بعد از آن دورانی است که آقا مهدی شهید شده و لشکر در وضعیت دیگری قرار گرفت ...

 

عظمت لشکر عاشورا را باید از ایثار و فداکاری و از خود گذشتگی مهدی بر گرفت از حمید و علی تجلایی و بقیه شهدا بماند. واقعاً مهدی یک انسان فوق العاده بزرگی بود من هر روز، روزی نیست – در محضر خدا دارم صحبت می کنم – که از چند شهید بخصوص دو شهید همواره یادی نبرم یکی از آن شهدا مهدی است و همواره مهدی را در رفتار خودم ، در زندگی خودم نظاره گر بر اعمال شخصی خودم و مسئولیت های خودم می دانم . و شما بچه های لشکر عاشورا بدانید که اگر آقا مهدی بر اعمال ناظر هست ، بر لشکر بیشتر ناظر است ، بر اعمال تک تک شماها که شاکله این لشکر پر افتخار و پر شهید را تشکیل داده اید .

چه می کنید ؟ برای راه آقا مهدی چه تلاشی می کنید برای حفظ عظمت مهدی و حمید و همه شهدایی که از این سرزمین پر افتخار شهید شدند. چه تلاشی دارید می کنید كه اين تلاش دو صورت دارد، يك تلاش بر مي گردد به خودمان كه ما ماهيتاً چه داريم مي كنيم در قلب و رفتار ما چه دارد مي گذرد، یکی هم در رابطه با مسئولیتی است که به ما سپرده شده است، قطعاً اگر خدای ناخواسته ما در راهی و مسیری که راه و مسیر مهدی و شهدا و راه خدا نباشد، قدم برداریم، اولین کسی که در پیشگاه خداوند سرش پايين مي رود، آقا مهدی و آقا حمید است، چون شماها، رفتار ماها، باعث مباهات شهداء است باعث مباهات آقا مهدی است، یعنی آقامهدی در محضر خدای متعال این افتخار را دارد که این لشکر جاودانه اثر آقا مهدی ست. اگر خدای نکرده در بین ماها و بخصوص شما ها که شاکله این لشکر را شکل داده اید عملی انجام بشود که آن عمل خلاف امر خدای متعال باشد، آقا مهدی سر به زیر خواهد شد و ناراحت خواهد شد و ما پاسخی نداریم بدهیم و قطعاً بسیار سخت و ناگوار خواهد بود. این یک مسئولیت، که همواره ما ها که مهدی و مهدی ها را و لشکر عاشورای پر افتخار را در زمان حماسه و ایثار درک کرده ایم متوجه خودمان باشیم چه داریم می کنیم ؟

روز را چگونه طی می کنیم، شب را چه شکلی سپری می کنیم و دل های ما کجاست، حواس ما کجاست؟

در راه کمال و سر بلندی چقدر قدم بر می داریم، در راه پیشرفت و نزدیک شدن به خدای متعال چقدر تلاش می کنیم و خدای ناکرده راه خسران را چگونه طی می کنیم، این یکی از موضوعات بسیار مهم و مرتبط همیشگی ما با شهداست و آقا مهدی باکری همواره براین موضوعات نظاره گر است و شکی هم بر این نیست، اعمال خوب و شایسته شما باعث سر افرازی آقا مهدی است، آقا مهدی را در پیشگاه خداوند سرافراز می کنید، هرچه عمل شایسته انجام بدهید، هر چه رشد بکنید، هر چه قلب هایتان بزرگ باشد، هر چه خودتان را به خدای متعال نزدیک بکنید هرچه به سوی نور و کمال به پیش بروید باعث مباهات شهدا هستید و دست آقا مهدی را پر می کنید. قدرت شفاعت آقا مهدی را می برید بالا. که انشاءالله امیدوارم شما ها از آن جنس باشید.

من لشکر عاشورا را به خوبی خوب می شناسم، من در مسائل درونی آقا مهدی آگاهی زیادی داشتم و در سختی های آقا مهدی مطلع بودم. مهدی همه چیز برایش فراهم نبود که فرماندهی بکند، مهدی را می شناسید، همه تان می شناسید.

شهید کریم طریقت یک جوان بیست وچند ساله بود تازه ازدواج کرده بود و خدا یک بچه بهش داده بود، دو سه روز مانده به شهادتش در عملیات والفجر 8 آمد پیش من گفت که من دیگر نمی توانم دوری آقا مهدی را تحمل بکنم. و از تو که دوست آقا مهدی هستی می خواهم که دعا بکنی و از آقا مهدی بخواهی که مرا ببرد و همین اتفاق هم در عملیات والفجر 8 افتاد. ببینید برادرها ! این رابطه هست.

من لشکر 31عاشورا را خیلی خیلی خوب می شناسم از گذشته تا حالا؛ پس این لشکر بعضی جا ها فرق دارد، این لشکر وجه تمایزی دارد چون مهدی مظلوم بود، چون مهدی خیلی فداکار بود، چون مهدی خیلی ایثار گر بود، مهدی باکری نمی خوابید و یا می خوابید خیلی کم می خوابید؛ مهدی غذا نمی خورد، اگر می خورد خیلی کم می خورد، مهدی با تمام وجودش کنترل می کرد که آیا لشکر غذا خورده، لشکر مسائلش حل شده و بعد خودش از کمترین ها استفاده می کرد، رابطه من با آقا مهدی را خیلی هاتون خوب می دانید. بر این لشکر رعایت خیلی مسائل لازم تر است، که یکی از این موضوعات مربوط به خود شما ها بود که گفتم، پس برادر های عزیز همواره خودتان را در محضر خدای متعال و آقا مهدی و حمید و بقیه شهدا بدانید، بعد ببینید چه می کنید، قطعاً من می توانم قسم بخورم، آنهایی که، آن افرادی که با آقا مهدی مرتبط بودند و خیلی نزدیک بودند، اگر خدای ناکرده عمل غیر شایسته ای بکنند، یا شب اول یا شب دوم مهدی می آید سراغش، می گوید فلانی تو نکن. تو از مائی، و همه شما ها از آقا مهدی هستید، روح مهدی بر این لشکر، و این لشکر متعلق به آقا مهدی و یاران آقا مهدی است که در جنگ شهید شدند. حمید و علی و همه اینها.

دوم، لشکر شما دارای یک نقش فوق العاده حساسی است، که همواره اقدامات شما باید اقتدارگرا، بازدارنده و پیش برنده باشد، یعنی لشکر عاشورا به مانند عقابی تیز تک، هوشیار، پر نشاط، بالنده در خروش باشد.

به این باشید که این لشکر باید قهرمان باشد و این منطقه، در خودش یک لشکر قهرمان پرنشاط و بالنده همیشگی دارد. و انقلاب اسلامی به این افتخار می کند و شماتشکیل دهنده این لشکر و اداره کننده این لشکر هستید، با وجود شما در منطقه شمالغرب هیچگونه حادثه ای بر جمهوری اسلامی نباید اتفاق بیفتد. شما بودید که دشمن را زیر پاي خودتان خرد کردید، خمیر کردید.

نگاه ما نسبت به افراد اینجا نگاهی است به مانند مهدی باکری، امروز که این مسئولیت به عهده بنده گذاشته شده است، نگاهم به بچه های خوب مومن و با تقوا است. محور انتخاب ما معنویت و آنهایی که دلشون با شهداست می باشد آنها که اینجوری هستند عرضه دارند. آنها که اینجوری هستند به پیش می برند، باید دستتان را بدهید دست هم، به بنده که همرزم فرمانده شما و افتخار شما آقا مهدی بودم کمک بکنید و لشکر قدرتمند تر، پویاتر، بانشاط تر از گذشته باشید و این خواسته من از شما هاست که دل بدهید .

همه این چیزها، برادرها، همه این ساز و کار و تانک و توپ، همه اینها، هیچ مفهومی ندارد، الا این که دل بالا سر آنها باشد، دلی که برگرفته از خدای متعال باشد دلی که سپرده باشد به حضرت مهدی (عج)، دلی که بتپد برای آن، دلی که تپید دل مهدی و جانش را داد در آن راه، راه حسین، راه حسین شهید، راه فرزند زهرا، ما از آن جنسیم، ما ان لباس را به تن کردیم و ما آن نیت را کردیم. معنویت قوی، فارغ شدن از این دنیای بی ارزش، من نمی گویم زندگی را رها کنید، زندگی را باید به حد خودش به پیش برد ولی ما نباید اهل اینجا باشیم، ما اهل اینجا نیستیم، ما اهل جایی دیگر هستیم، باید برای آن جا خیلی تلاش بکنیم، دلها را بسپارید به خدای متعال، متوسل شوید به ائمه اطهار، به امام حسین شهید عزیز، پرچم دار این حرکت مان و افتخار بکنید که ما سربازان فرزند او حضرت مهدی (عج) هستیم و امروز زیر پرچم حضرت آیت الله العظمی خامنه ای (صلوات) داریم این لشکر را این سپاه را این سازمان را اداره می کنیم که تحویل بدهیم به حضرت مهدی ، انشاء الله.

مسئله سوم، سپاه و نیروی زمینی قهرمان و شهید داده قدرتمند که برگرفته از قدرت لایزال الهی است، باید زیباترین باشد. آحاد این نیرو باید زیباترین باشند بهترین باشند، قدرتمند ترین باشند. باید ما بهترین ها باشیم. ببینید که چه بهترینه، سرباز ها توی سازمان ما باید لذت ببرند از زندگی با ما، سرباز ها باید در کنار ما باید از امنیت روحی و روانی برخوردار باشند، سرباز ها باید عدالت ما را ببینند، و مسئله چهارم در پادگانهای ما باید به روی مردم، به روی بسیجی ها، به روی این قهرمانهایی که انقلاب و اسلام را بیمه کردند و باعث مباهات هستند برای همه، باز باشد. ما باید کاری بکنیم که بسیجی ها عجین باشند همواره در سازمان ما، باید این لشکر را مامن خودشان بدانند. مثل جنگ که چه شکلی با بسیجی ها اداره کردیم، الان هم باید بیایند، بایستی پیوند و گره زندگی ما و روحیه ما با بسیج باشد، بسیج توده مردم است. بسیج یک ارتباط بی واسطه ای است با خدا. بسیج برای رضای خدا می آید، لباس رزم می پوشد، قصد قربت می کند، نه درجه ای دارد، نه یالی دارد، نه کوپالی دارد، هیچی ندارد و این یک نکته اتصال مهمی است، این قدرت لایزال الهی است. ما به هیچ وجه نباید کاری بکنیم که از این قدرت کم بهره مند شویم باید خیلی بهره زیادی ببریم باید نسبت به این موضوع تلاش زیادی بکنیم.

در پایان عزیزان خوب، دوستان، همرزمان به شما عرض کنم، عامل بازدارندگی، قدرت و آمادگی ماست ، اگر در پی این هستیم که دفاع جانانه بکنیم، دفاع جانانه قبل از آغاز رزم است، اگر ما آماده بودیم، اگر ما قدرتمند بودیم، اگر ما با صلابت بودیم، اگر ما خودمان را حفظ کردیم، اگر در مقابل حوادث روزگار و توفان های سخت به سمت نفس و دنیا طلبی نرفتیم و خودمان را حفظ کردیم، هیچ جنگی اتفاق نمی افتد. پارامترهایی که دشمن برای آن حساب می کند و تدارک جنگ می بیند، رفتار ماست، نسبت با خودمان، آیا ما محکمیم، آیا شیطان روی ما مسلط شده؟ آیا ما به دنیا وصل شده ایم، آیا زیبایی های دنیا آمده ما را در ربوده؟ چیزی که تا حالا پاسخ نداده به دشمن و دشمن را شکست داده، روحیه جهادی ما بوده، برادرها! این یک اصل هست، باید برای این اصل، اگر می خواهیم جنگی اتفاق نیفتد، اگر می خواهیم دشمن را قبل از هر اقدامی شکست بدهیم ما باید خودمان را در این راه محکم محکم بکنیم. که به این می گوییم حرکت بازدارنده گی، حرکت بازدارنده گی، از خود فرد شروع می شود می آید در سازمان تجلی پیدا می کند، دشمن اگر بخواهد بیاید سراغ ما، باید جایی بیاید که با ما دست و پنجه نرم بکند، اگر با ما کاری داشته باشد ما باید آنی باشیم که دشمن ببیند، هزاران بمب هم به این سرزمین بزند، هیچ اثری ندارد، الان ما بایستی خیلی هوشمند باشیم. خیلی آماده باشیم، خیلی قدرتمند باشیم، هدف و منظور ما این هست که گردان های قوی، تیپ های قدرتمند، لشکر پاسخگو داشته باشیم این تو دهن دشمن خواهد زد. که این میسر نخواهد شد الا به اینکه ما دلهایمان را بسپاریم به خدا و با توکل به خدا حرکت بکنیم، متوسل بشویم به ائمه اطهار و قطعاً شهدا هم به کمک ما خواهند آمد. همان تعریفی که در جنگ برای ما می کردند در ظهور حضرت مهدی شهدا می آیند، برادر ها همیشه شهدا هستند ، در ظهور حضرت مهدی شهدا عینیت پیدا می کنند، صف شما، صفی است که در آن شهدا هست، فراموش نکنید، شما ها همان شهداء هستید، شما ها همان یاران شهداء هستید، در این راه و این فکر قدم بردارید و به پیش بروید، انشاء الله که موید ، موفق و سرافراز باشید.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده

من کیم سالار دینم من کیم سرّ مبینم
من کیم خصم ستمگر من کیم حق را معینم
من کیم عین الحیاتم من کیم ماء معینم
من کیم الله را نور سماوات و زمینم
من کیم فرزند زهرا و امیرالمومنینم
من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم
من به هر گم گشته ای تا حشر مصباح الهدایم
من همه آزاد مردان را امام و مقتدایم
من به ذات اقدس حق عبد پیش از ابتدایم
من کیم وجه خدا نور خدا خون خدایم
من کیم مولای خلقت هستی هست آفرینم
من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم
من کیم حجر و حطیمم من کیم رکن و مقامم
من کیم صبر و ثباتم من کیم خون و قیامم
من کیم شمس ولایت من کیم ماه تمامم
من رکوعم من سجودم من صلاتم من صیامم
من جوادم من کریمم من امانم من امینم
من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم
من کیم من کعبه ام من زمزمم سعیم صفایم
من کیم من باغبان گلبن عشق و وفایم
من خلیل صد ذبیحم من ذبیحاً بالقفایم
من عزیز فاطمه نجل علیِ مرتضایم
من نبی را جان شیرین خلق را شور آفرینم
من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم
خون من خون خداوند جهان آراست آری
جد محمد)ص ) ، باب حیدر ، مادرم زهراست آری
روز من هر روز روز محشر کبراست آری
سوم شعبان نه ، میلاد من عاشوراست آری
چون خدا در قلب خلق اولین و آخرینم
من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم
بارها ختم رسل بوسید از پا تا سرم را
شستشو با اشک چشم خویش داده پیکرم را
کرده پیش از شیر مادر ذات حق پر ساغرم را
دوست دارم دوست دارم دوست دارم زائرم را
در گلستان جنان با زائر خود همنشینم
من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم
من شهادت را ز خون پاک خود اقبال دادم
من به عاشورائیان تا صبح محشر حال دادم
من بقا بر دین و قرآن و رسول و آل دادم
من نخورده شیر از مادر به فطرس بال دادم
من خدا را دست لطف و مرحمت در آستینم
من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم
گاه روی قلب پیغمبر چو قرآن جای دارم
گه به پشت و گه به زانو گه به دوش او سوارم
گاه سر بر دامن زهرای اطهر می گذارم
گاه در گودال خون بر خاک مقتل سجده آرم
گه به خاکستر بود ماه جمال نازنینم
من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم
من کیم من رمز قرآن ، من کیم من سر هویم
من کیم من مصطفا را رنگ و بوی و خلق و
خویم
من کیم آن کو نبی گفت اوست از من من از اویم
من به کل انبیا با روی خونین آبرویم
من به خیل اولیا با مهر خود حبل المتینم
من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم
من به نای خسته ی دل نغمه ی راز و نیازم
من به درد بی دوای خلق عالم چاره سازم
من کیم من دلفروزم من کیم من دلنوازم
من کیم حکمم ، کتابم ، من کیم حجم ، نمازم
من وضو را آبرو بخشیدم از خون جبینم
من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم
من کیم آنم که آمد ارجعی در باره ی من
روح پیغمبر طواف آورده بر گهواره ی من
کاروان دل بود از هر طرف آواره ی من
مصحف پیغبران اعضای پاره پاره ی من
اولیا آرند حاجت از یسار و از یمینم
من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم
من دعای مستجاب آیه ی امن یجیبم
من به درد عالمی از تربت پاکم طبیبم
من شما را آشنایم ، دوستم ، یارم ،حبیبم
من غریبم من غریبم من غریبم من غریبم
من به میثم سوز دادم با کلام آتشینم
من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم
حاج غلامرضا سازگار


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده

امشب به نخل آرزویم برگ پیداست

در چهرۀ زردم نشان مرگ پیداست

امشب مرا در بستر خود واگذارید

بیمار بیت و حی را تنها گذارید

دوران هجرم رو به اتمام است امشب

خورشید عمرم بر لب بام است امشب

بیرون برید از خانه زینب را که حاشا

مادر دهد جان و کند دختر تماشا

گوئید مولا را که در مسجد نشیند

تا مرگ یارش را به چشم خود نبیند

خجلت زده از اشک فرزندان خویشم

اسما تو تنها وقت مردن باش پیشم

پیش حسن از اشک ماتم رخ نشوئی

جان حسینم با علی حرفی نگوئی

چون روز آخر بود، کار خانه کردم

گیسوی فرزندان خود را شانه کردم

دیدی چه حالی در نمازم بود اسماء؟

این آخرین راز و نیازم بود اسماء

آخر نگاه خویش را سویم بیفکن

می خوابم اینک پرده بر رویم بیفکن

بنشین کناری ناله از دل در خفا زن

بانوی خود را لحظه ای دیگر صدا زن

دیدی اگر خامش به بستر خفته ام من

راحت شدم ، پیش پیمبر رفته ام من

آیند چون اطفال معصومم به خانه

پرسند از مادر خبر داری تو یا نه؟

دیدند اگر خاموش و بی تاب است مادر

آهسته با آن ها بگو خواب است مادر

چون سوی حجره کودکانم رو نهادند

یکباره روی جسم رنجورم فتادند

مگذار ساعت ها تنم در بر بگیرند

مگذار آنان هم کنار من بمیرند

بفرست مسجد آن دو طفل نازنین را

کارند بالینم امیرالمؤمین را

شب ها برایم بزم اشک و غم بگیرند

در خانۀ آتش زده ماتم بگیرند

از من بگو با زینب آزادۀ من

برچیده مگذاری شود سجادۀ من

من رفتم اما یادگارم زینب اینجاست

تکرار آهنگ دعایم هر شب اینجاست


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده

عذار نیلی و قد خم و چشم تر آوردم

گلاب اشک بهر لاله های پرپر آوردم

زجا بر خیز ای صد پاره تر از گل تماشا کن

که از جسم شهیدانت ، دلی زخمی تر آوردم   

تمام یاس هایت را به شام از کربلا بردم

چو بر گشتم برایت یک چمن نیلوفر آوردم

مسافر از برای یار سوغات آورد اما

من از شام بلا داغ سه ساله دختر آوردم

اگر چه سر نداری یک نگه بر سیل اشکم کن

که با چشمان خود آب از برای اصغر آوردم

تو بر من از تن بی سر خبر ده ای عزیز دل

که من بر تو خبرهای فراوان از سر آوردم

چهل منزل سفر کردم به شهر شام و برگشتم

خبر از چوب و از لعل لب و طشت زر آوردم

ز شاک چشم و سوز سینۀ مجروح و خون دل

همانا مرهمت بر زخم های پیکر آوردم

قد خم ، موی آشفته ، تن خسته، رخ نیلی

به رسم هدیه میراثی بود کز مادر آوردم

ز سیل اشک دریا کرده ام چشم محبان را

به آهم شعله ها از سینۀ میثم برآوردم

 

 

------

 

سلام ای نازنین آلاله های سرخ زهرایی

که بشکفتید روی نیزه ها در لوح زیبایی

سلام ای یوسف بی پیرهن! ای بحر لب تشنه

سلام ای آفتاب منخسف! ای ماه صحرایی!

ز جا بر خیز ای اشکم نثار حنجر خشکت!

که از بهر تو آب آورده ام با چشم دریایی

اگر چه قامتم خم گشته از کوه فراق تو

خدا داند شکستم پشت دشمن را به تنهایی

سر تو قطعنامه خواند و من تکبیر می گفتم

که بر بیدادگر طشت طلا شد طشت رسوایی

اگر از شام می پرسی زننگ شامیان این بس

که با سنگ جفا کردن از مهمان پذیرایی

چنان داغ تو آبم کرده و از پا در افکنده

که ممکن نیست جز با چشم تو زینب را تماشایی

به لطف و رافتت نازم که در ویران سرا یک شب

سر پاک تو شد بر ما چراغ گردهم آیی

خدا دادِ دل ما را ز اهل شام بستاند

که بهر کف زدن کردند دور ما صف آرایی

گرفتم پیکرت را چون به روی دست در مقتل

گریبان چاک زد از این شکیبایی، شکیبایی

قبول حضرتت افتد که هم چون ابر باران زا

به یاد حلق خشکت چشم میثم گشته دریایی

 

-----

 

ای ساربان ! ای ساربان ! محمل نگهدار

آمد به منزل کاروان ، منزل نگهدار

محمل مران ، محمل مران ، شهر دل اینجاست

این کاروان خسته دل را منزل اینجاست

اینجا بهار بی خزان ِ من خزان شد

از برگ برگِ لاله هایم خون روان شد

اینجا همه دار و ندارم را گرفتند

باغ و گل و عشق و بهارم را گرفتند

اینجا به خاک افتاده بود و هست عباس

هم مشک خالی، هم علم، هم دست عباس

اینجا زهم پیشانی اکبر جدا شد

بابا تماشا کرد و فرزندش فدا شد

اینجا ز آل الله منع آب کردند

با تیر طفل شیر را سیراب کردند

اینجا صدای العطش بیداد می کرد

بر تشنه کامان آب هم فریاد می کرد

اینجا همه از آل پیغمبر بریدند

ریحانۀ خیر البشر را سر بریدند

اینجا ستم بر عترت  و بر آل گردید

قرآن به زیر دست و پا ، پامال گردید

اینجا به خون غلطید یک گردون ستاره

اینجا کشید از گوش ، دشمن گوشوراه

اینجا زدند آل علی را ظالمانه

شد یاس ها نیلوفری از تازیانه

اینجا چو از خانه به دوشان خانه می سوخت

دامان طفلان چون پر پروانه می سوخت

اینجا به گردون رفت دود و آه زینب

حَلق ِ بریده شده زیارتگاه زینب

اینجا زگریه ناقه ها در گِل نشستند

دُردانه های وحی در محمل نشستند

ای کربلا! گل های سرخ یاس من کو؟

ای وادی خون ! اکبر و عباس من کو؟

با غنچۀ نشکفته پرپر چه کردی؟

با حنجر خشک علی اصغر چه کردی؟

خون جگر از دیده ام بهر چه جاری است

پیراهن آوردم به همره یوسفم نیست

خاموش و در دل گفتگو با یار دارم

در سینه داغ هیجده دلدار دارم

بعد از حسین از عمر خود آزرده بودم

ای کاش من با آن سه ساله مرده بودم

اشکم به رخ، آهم به دل ، سوزم به سینه

بی تو چگونه من روم سوی مدینه

ای کاش چون تو پیکرم صد چاک می شد

ای کاش جسمم در کنارت خاک می شد

گیرم که زنده راه یثرب را بپویم

زهرا اگر پرسد حسینم کو چه گویم؟

بگذار تا سوز دلم مخفی بماند

این صفحه را با سوز خود میثم بخواند


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده
من به میدان شهادت قرص ماه آورده‌ام

شیرخـواره کودکی از خیمه‌گاه آورده‌ام

آخرین یارم علی مهر طومارم علی

****

طفـل عطشانم ز دریــا دلربـائی می‌کند

دست‌های بسته‌اش مشکل گشائی می‌کند

آخرین یارم علی مهر طومارم علی

****

قلب اصغر گشته مثل آتشِ افروخته

بـر گلوی تشنة او آب دریـا سوخته

آخرین یارم علی مهر طومارم علی

****

اهل کوفه! کودک شش ماهه‌ام رفته ز تاب

از تلظّـی‌های او آیــد صــدای آب آب

آخرین یارم علی مهر طومارم علی

****

بـارالها تیـر قــاتل اصغرم را شیر داد

پاسخ شش ماهه‌ام را حرمله با تیر داد

آخرین یارم علی مهر طومارم علی

****

بعـد هفتاد و دو لاله غنچه‌ام پرپر شده

بر سر دوشم روان خونِ علی‌اصغر شده

آخرین یارم علی مهر طومارم علی

****

اصغرم در موج خون غسل شهادت می‌کند

بـر سـر دوش پـدر حق را عبادت می‌کند

آخرین یارم علی مهر طومارم علی

شاعر : حاج غلامرضا سازگار (میثم)

کی دیده در یم خون، آیات بی شماره؟                    قرآنِ سوره سوره، اوراقِ پاره پاره؟

افتاده بر روی خاک یک ماه خون گرفته                    خوابیده در کنارش هفتاد و دو ستاره

پاشیده اشک زهرا بر حنجر بریده                           گه می کند زیارت، گه می کند نظاره

سر آفتاب مطبخ، تن لاله زاری از خون                     کز زخم سینه دارد گل های بی شماره

از گوشِ گوشواری دو گوشواره بردند                       دارد به گوش خونین خون جای گوشواره

یک کودک سه ساله خفته کنار گودال                       ترسم که شمر آید، در قتلگه دوباره

درخیمه آب بردند، بهر رباب بردند                              سینه شده پر از شیر، کو طفل شیر خواره

مادرعجب دلی داشت، ذکر علی علی داشت           آب فرات می زد بر حنجرش شراره

چون سینه ها نسوزند؟! چون اشک ها نریزند؟!       جایی که ناله خیزد از قلبِ سنگ خاره

یاس سفید و نیلی، طفل یتیم و سیلی                    میثم در این مصیبت، خون گریه کن هماره


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده
علامه امینی تعریف کرده است که: مدتها فکر می‌کردم که خداوند چگونه شمر ملعون را عذاب می‌کند؟ و جزای آن تشنه لبی و جگر سوختگی حضرت سیدالشهدا(ع) را چگونه به او می‌دهد؟ تا این که شبی در عالم رویا دیدم که امیرالمؤمنین(ع) در مکانی خوش آب و هوا، روی صندلی نشسته و من هم خدمت آن جناب ایستاده‌ام، در کنار ایشان دو کوزه بود، فرمود:

این کوزه‌ها را بردار و برو از آنجا آب بیاور و اشاره به محلی فرمود که بسیار باصفا و با طراوت بود، استخری پرآب و درختانی بسیار شاداب در اطراف آن بود که صفا و شادابی محیط و گیاهان قابل بیان و وصف نیست. کوزه‌ها را برداشته و رو به آن محل نهادم آنها را پرآب نموده حرکت کردم تا به خدمت امیرالمومنین(ع) باز گردم. ناگهان دیدم هوا رو به گرمی نهاده و هر لحظه گرمی هوا و سوزندگی صحرا بیشتر می‌شد، دیدم از دور کسی به طرف من می‌آید و هرچه او به من نزدیکتر می‌شد هوا گرمتر می شد گویی همه این حرارت از آتش اوست، در خواب به من الهام شد که او شمر، قاتل حضرت سیدالشهدا(ع) است، وقتی به من رسید دیدم هوا به قدری گرم و سوزان شده است که دیگر قابل تحمل نیست، آن ملعون هم از شدت تشنگی به هلاکت نزدیک شده بود، رو به من نمود که از من آب بگیرد، من مانع شدم و گفتم: اگر هلاک هم شوم نمی گذارم از این آب قطره‌ای بنوشد.

حمله شدیدی به من کرد و من ممانعت می نمودم، دیدم اکنون کوزه‌ها را از دست من می‌گیرد لذا آنها را به هم کوبیدم، کوزه‌ها شکسته و آب آنها به زمین ریخت چنان آب کوزه‌ها بخار شد که گویی قطره آبی در آنها نبوده است، او که از من ناامید شد رو به استخر نهاد، من بی‌اندازه ناراحت و مضطرب شدم که مبادا آن ملعون از آب استخر بیاشامد و سیراب گردد، به مجرد رسیدن او به استخر، آب استخر خشک شد چنان که گویی سالها است یک قطره آب در آن نبوده است. درختان هم خشک شده بودند او از استخر مأیوس شد و از همان راه که آمده بود بازگشت، هرچه دورتر می‌شد، هوا رو به صافی و شادابی و درختان و آب استخر به طراوت اول بازگشتند، به حضور امیرالمؤمنین(ع) شرفیاب شدم، فرمودند: خداوند متعال این چنین آن ملعون را جزا و عقاب می‌دهد، اگر یک قطره آب آن استخر را می‌نوشید از هر زهری تلخ تر و هرعذابی برای او دردناک تر بود. بعد از این فرمایش از خواب بیدار شدم.

برگرفته از:

گروه فرهنگی مذهبی کربلا


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده

امام حسین علیه السلام فرمودند:

لاتـَرفع حــاجَتَک إلاّ إلـى أحـَدٍ ثَلاثة: إلـى ذِى دیـنٍ، اَو مُــرُوّة اَو حَسَب

جز به یکى از سه نفر حاجت مبر: به دیندار، یا صاحب مروت، یا کسى که اصالت خانوادگى داشته باشد

(تحف العقول ، ص ۲۵۱)


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده
معاویه لعنت الله علیه (دیروز) دستور می داد گوسفند به خانه فرزندان شامی ببرند و بعد فردا گوسفند را پس گرفته و می گفتند حضرت علی گوسفند را برده است تا به این طریق فرزندان شامی را از کودکی با علی دشمن کنند.و یاران خائن او امروز در لوای سبز اموی به طرق و انحاء مختلف سعی در مظلوم نمودن یاد و نام علی امروز برخواسته اند.لعنت خدا بر تمامی خائنان از آغاز تا فرجام و الی الاول تا به ابد.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده

حاج ذبیح الله بخشی در روزهای پایانی عمر خود گفتگوی جالبی را با هفته نامه پنجره انجام داده است که مهمترین قسمت‌های ان در ادامه می‌آید:

  • یک افسر انگلیسی در اهواز زندگی می‎کرد به نام «آرتیو»، قد بلندی داشت و یک کلت هم به کمرش می‎بست. هر کسی را که می‎خواست می‎کشت! هیچ کس هم چیزی به او نمی‎گفت؛ یعنی هیچ‎کس جرأت نداشت. یک روز جلوی چشم همه مردم در راه‎آهن یک مادری را با بچه کوچکش از قطار پرت کرد پایین و با اسلحه‎اش کشت‎شان. من همان روز تصمیم گرفتم او را بکشم. خودم هم با او درگیر شده بودم.
    رفتم در خانه آقای علم‎الهدی و به زور داخل رفتم. رفتم خدمت ایشان و گفتم: آقا اجازه بدهید من «آرتیو» را بکشم.
    یک نگاهی به من کرد و دستی به سرم کشید و گفت: «تو هنوز جغله‎ای!»
    پرسید خانه‎تان کجاست؟ گفتم در لشکر آباد زندگی می‎کنیم.
    گفت آخر چطور می‎کشی‎اش؟
    گفتم از روی فیلم «توپ‎‎های ناوارو» یاد گرفته‎ام چطور بکشم.
    گفت: «به امید خدا، فقط خودت را بپا»
    رفتم «علی‎ابن‎مهزیار» اهواز و از خدا خواستم کمک کند ان‎شاءالله بتوانم این کار را انجام دهم. به علی‎ابن‎مهزیار گفتم: «یا علی‎ابن‎مهزیار! بخشی یه بچه یتیم اومده پیشت، ازت کمک می‎خواد. ‎ای خدا تو حامی مایی، راهنماییم کن.»
    از زیارت آمدم رفتم بندر شاپور. دیدم آن‎جا یک گروه از آمریکایی‎‎ها کنار شط نشسته‎اند و غذا و مشروب می‎خورند و نخی را می‎بندند به دینامیتی که می‎گذارند داخل بطری و می‎اندازند داخل شط. بعد از چند لحظه بطری منفجر می‎شود و ماهی‎‎های مرده از انفجار، می‎آیند روی آب؛ آمریکایی‎‎ها هم می‎پرند داخل آب و ماهی‎‎ها را می‎گیرند.
    من هم لخت شدم پریدم داخل آب. از روی فیلم «تارزان در آمریکا» یاد گرفته بودم چطور شنا کنم، رفتم کمکشان، آن‎‎ها هم خوششان آمد.
    دست بلند کردند که «Chicco! Chicco! very very good!» از من خوش‎شان آمد. یک شکلات کاکائویی با مغز بادام دادند به من بخورم، کاکائو رو خوردم (عجب کاکائویی بود! هنوز مزه‎اش تو دهنمه) و خودم را رساندم به صندوقی که دینامیت‎‎ها در آن بود. سه چهار تا از دینامیت‎‎ها را دادم به آن‎‎ها تا کارشان را ادامه دهند، دستی هم به سر من کشیدند.
    دو تا از دینامیت‎‎ها را داخل خاک پنهان کردم. کارشان که تمام شد، بلند شدند و گفتند «let’s go» یعنی برویم. من هم بلند شدم. جعبه خالی را نشان‎شان دادم و دست‎هایم را به هم مالیدم، یعنی دینامیت‎‎ها تمام شد. خدایی شد که نفهمیدند.
    آمریکایی‎‎ها که رفتند، دینامیت‎‎ها را گذاشتم داخل لیفه شلوارم و رفتم سمت راه‎‎آهن.
     یک مقوا داشتم در راه‎آهن که روی آن می‎خوابیدم. به خدا گفتم: «خدایا بخشی مقوایی آمد. ذبیح الله مقوایی آمد. خدایا کمکش کن.» گریه می‎کردم و با خدا حرف می‎زدم.
    آرتیو به همراه یک آمریکایی آمد و رفتند داخل رستوران راه‎آهن، من خودم را رساندم به ماشین‎شان که یک لندرور بود. دینامیت‎‎ها را بستم زیر گیربکس ماشین، همان‎جایی که می‎چرخید و با آتش سیگار روشنش کردم. عجب دلی به من داده بود خدا! عجب عقلی به من داده بود خدا!
    آرتیو به‎همراه یک آمریکایی در حالی‎که مست بودند و تلو‎تلو می‎خوردند آمدند سوار ماشین شدند و رفتند.
    من هم ناامیدانه چندبار برگشتم نگاه کردم که ببینم خبری می‎شود یا نه؟ با خودم حرف می‎زدم که ای خدا این‎همه زحمت کشیدم چه شد؟ تو را قسم می‎دهم به ملائکه خودت که جواب من را بده.
    سر پیچ خیابان یک‎دفعه دینامیت‎‎ها منفجر شد. لندرور رفت روی هوا.
     تا منزل آقای علم‎الهدی دویدم. در را که باز کردند بلند گفتم: «به آقا بگویید من کشتم! من چهار نفر را کشتم.»
    گفتند این بچه دیوانه شده! رفتم داخل یک لیوان شربت خیار و سکنجبین به من دادند خوردم تا حالم جا بیاید. عجب شربتی بود! برای آقای علم‎الهدی گفتم از روی فیلم توپ‎‎های ناوارو چه‎کار‎هایی کردم. حالا آمدم خدمت شما.
    آقا زنگ زد به شهربانی و پرسید چه خبر شده است؟ شهربانی گفت: «ستون پنج آلمان‎‎ها ماشین لندرور انگلیسی‎‎ها را منفجر کرد». زمان جنگ جهانی دوم بود دیگر، هر اتفاقی برای متفقین می‎افتاد به نام آلمان‎‎ها می‎زدند.
    زیر نظر آقای علم‎الهدی کار می‎کردم. بعدش هم که با بچه‎‎های حزب «ندای اسلام» که آن‎‎ها هم زیر نظر آقای علم‎الهدی بودند، کار کردم. بعد از اهواز آمدیم لرستان، پلدختر. آن‎جا هم مبارز‎هایی بودند که با آمریکایی‎‎ها و انگلیسی‎‎ها می‎جنگیدند. مدتی هم با آن‎‎ها بودم.
  • مادرم هم مبارز بود، تفنگ برنو داشت. گلنگدنش هم نقرهای بود. من همیشه با همین تفنگ بازی میکردم. میزدیم، گیرمان هم نمیآوردند، چریک بودیم دیگر. هرکاری که در سینما میکردند، ما هم یاد میگرفتیم و در همان منطقه پیاده میکردیم. بعد از لرستان آمدیم تهران و از آنجا با بچه‎‎های موتلفه کارم را ادامه دادم.
  •  
  • خانهمان در میدان خراسان بود. یک روز رفته بودم میدان قیاسی نان بخرم. شهید نواب صفوی از کوچه کنار نانوایی آمدند بیرون و من اولینبار ایشان را آنجا دیدم. شهید نواب مرد بود. حرف که میزد، پای حرفش میماند و حتما آن را عملی میکرد. خیلی چیزها از او یاد گرفتم.
  •  
  • من بههمراه شهید محمدرضا، شهید عباس و دخترها رفتیم فرمانداری کرج، پایگاه «المراقبون»، اسممان را نوشتیم برای جبهه. سال 60 رفتم سوسنگرد.
  • قبل از شروع برنامه برائت از مشرکین، به حاج خانم گفتم من شعار میدهم تو هم باید با من بیایی. حاج خانم گفت هر کجا بروید من هم با شما میآیم. آخر شهید محمدرضا وصیت کرده بود که بابایم را تنها نگذارید.
  •  
  •  رفتیم قبرستان بقیع. خدا لعنت کند برخی‎‎ها را که باعث عقبماندگی ما شدند. کروبی آمد صحبت کرد، وزیر شعار هم آمد و گفت توجه بفرمائید شعارهای غیر از میکرفون را کسی تکرار نکند؛ منظورش شعارهای من بود. دم قبرستان بقیع دیگر شلوغ شد. تو شلوغی‎‎ها «ماشاءالله، حزبالله» را شروع کردیم. من پرچم گرفتم از بالای سردر بقیع رفتم بالا، پرچم را بالا گرفتم، مردم شروع کردند به شعار دادن: «الله اکبر، خمینی رهبر». شرطه‎‎ها دست پاچه شدند.
  •  
  • آقای خامنهای اول که رهبر شدند آمدند خانه حضرت امام، من هم آنجا بودم. ایشان را که دیدم گفتم: «حضرت آیتالله خامنهای از امروز مسئولیتت بیشتر شده است؛ از امروز شدهاید رهبر. تا مادامی که در خط امام باشید جان و خونمان را پای شما میریزیم.» خندیدند و گفتند: «خیلی ممنونم»گفتم: «وای به آن روزی که در خط امام نباشید! مقابلت میایستیم.»گفت: «بارکالله قانون هم همین است. نه، ما خط امامی هستیم»
  •  
  • این‎‎ها در این فتنه‎‎ها خون به دل این سید کردند. موسوی که استعفا داد، آمد دفتر سیداحمد، من هم آنجا بودم. گفتم: «خجالت نکشیدی آمدهای اینجا؟! الان وقت استعفا دادن است. الان باید بازوی امام باشید بیغیرتها! چه میخواهید از جان حضرت امام؟»
  •  
  • چه داشت بگوید همهچیزش را از مردم داشت. شغل به او دادیم، خون دادیم، نیرو دادیم. او چه به ما داد؟ وسط جنگ استعفا داد رفت. کروبی چه داد به این مملکت؟


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده
دست ساقی بوی زهرا می دهد       نور خدا بر نخل و صحرا می دهد
زائر دستی که زهرا می شود            او دگر محراب دلها می شود
من هم ای ساقی زمین گیر توأم        زائر دست علم گیر توأم
دست تو مشکل گشای خیمه بود       دست تو دفع بلای خیمه بود
کودکان را دست تو آرام کرد             سایۀ دستت زنان را رام کرد


نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده
شبای جمعه که میشه
دلا بهونه میگیره
هر کی میاد سر یه قبر
ازش نشونه میگیره
یکی سر قبر پدر
یکی کنار مادرش
یکی کنار خواهر و
یکی پیش برادرش
امایه مادرغمگین و آرام
میاد کنارشهید گمنام
یه جعبه خرما برای
فاتحه خونی میاره
آرو میاد میشینه و
سر روی سنگش میذاره
میگه تو جای بَچمی
گوش بده به حرفای من
از بس که اینجا اومدم
درد اومده پاهای من
آخر نگفتی کسی رو داری
یاکه مث من بی کس و کاری
مگه تو مادر نداری
برای تو گریه کنه
غروب پنجشنبه بیاد
به قبرتو تکیه کنه
غصه نخور من مادرت
منم همیشه یاورت
نمیذارم تنها بشی
مدام میام بالا سرت
از تو چه پنهون
یه بچه دارم
چند ساله از اون
خبر ندارم
آخ که دلم برات بگه
از پسرم یه خاطره
موقع جبهه رفتنش
ساعتی که میخواست بره
از اون لباس خاکی و
از اون پیام آخرش
هرقدمی میرفت جلو
نگا میکرد پشت سرش
دیگه نیومد
رفت ناپدید شد
چشام به درب
خونه سفید شد...
دیگه از اون روز تا حالا
منتظر زنگ درم
بس که دلم شور میزنه
نصفه شب از خواب میپرم
کاشکی بود و نگاه میکرد
یزید سرش رفت بالا دار
سزای اعمالشو دید
لکه ننگ روزگار
من مطمئنم الآن اگر بود
سرگرم شادی از این خبر بود..
او شبی که نشون میداد
صدام چشاشو بسته بود
یادم اومد لحظه ای که
دل مارو شکسته بود
روزایی که نمک میریخت
روداغ قلب پدرا
داغ برادر میگذاشت
رو سینه برادرا
الحمدلله
دعام اثر کرد
سوی جهنم
عزم سفرکرد...
***
بسه دیگه خسته شدی
دوباره خیلی حرف زدم
با اینکه قول داده بودم
امابازم گریه شدم
با صد امید و آرزو
مادر مفقود الاثر
بلند شد از کنار قبر
شاید براش بیاد خبر
چند ساله مادر...
کارش همینه...
خبر نداره..
{بچه اش همینه...}


نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده
منت جاسبي را عَز وجَل...
    منت جاسبي را عَز وجَل كه طاعتش همه پول است و به كلاس اندرش همه استاد اخراجي! هر نفس كه فروبَرَد مُمِدّ دو ترم است و چو برآرد ترم تابستان! پس در هر نفسي كه در طول سال مي كشد سه نعمت موجود است: شهريه ثابت، شهريه متغير ، زَبَرجَد . از جيب باباي كه براَيد ... كز عهده پولش به در آيد


نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده

متن استعفای سال 67 میر حسین موسوی و پاسخ عتاب‌آمیز امام خمینی(ره)

استعفای مهندس میر حسین موسوی - مهندس موسوی استعفا داد - پاسخ امام خمینی به استعفای میر حسین موسوی

استعفای 14 شهریور سال 67 نخست‌وزیر دهه 60 آن‌قدر بر امام راحل که بارها از وی حمایت کرده بودند، آن‌قدر گران آمد که رابطه امام با وی در سال آخر کاملاً سرد و متفاوت با گذشته بود.

بازخوانی متن استعفای مهندس موسوی و پاسخ امام (ره) به این استعفا اما می‌تواند روشنگر تعامل بی رودربایستی امام راحل با فردی باشد که همواره برای توجیه دوره و عملکرد خود از بنیان‌گذار فقید انقلاب اسلامی هزینه می‌کند.

نکته جالب این است که آنچنانکه امام در نامه خود تأکید می‌کنند موسوی در نوشتن این استعفانامه با رهبر انقلاب و رئیس‌جمهور وقت هیچ‌گونه هماهنگی نکرده و این دو، خبر استعفا را صبح روز سه‌شنبه 15 شهریور 67 در روزنامه جمهوری اسلامی مشاهده می‌کنند.

در استعفای میرحسین موسوی آمده است:

برادر گرامی حجت‌الاسلام سید علی خامنه‌ای ریاست محترم جمهوری

با سلام و درود فراوان به اطلاع می‌رساند:

1-برادر گرامی و متعهد مسعود روغنی زنجانی در روز 13/6/67 از مسئولیت وزارت برنامه و بودجه استعفا دادند و این استعفا در شرایطی است که تصمیم گیری برای انتخاب وزرای نیرو، جهاد سازندگی و بازرگانی هنوز مبهم است.

با توجه به جهت‌گیری روشن مجلس در امور مختلف و اطلاعاتی که از داخل مجلس محترم در دست است، احتمالاً بین 5 تا 8 وزیر از افراد معرفی شده رأی لازم را برای ادامه مسئولیت به دست نخواهند آورد و معنای این شرایط آن است که دولت در وضعیت کنونی کشور در تعدادی از وزارتخانه‌های حساس برای مدت نامعلومی وزیر نداشته باشد.

2-با توجه به جمیع جهات ذکر شده و نیز مشکلات انتخاب وزرا، با عنایت به عدم تفاهم فی مابین که در انتخاب هر فردی بروز می‌نماید (که حتی در مواردی انتخاب یک وزیر به بیش از یک‌سال انجامیده است) و از آنجا که اینجانب اصالت در اختلافاتی که بین 3 مرجع ریاست جمهوری، نخست‌وزیر و مجلس پیش می‌آید، براساس روح قانون اساسی و نیز صلاح کشور متمایل به مجلس منبعث از آرای ملت می‌دانم و معتقدم که در چنین مواقعی مصالح مملکت ایجاب می‌نماید رئیس‌جمهوری و نخست‌وزیر بدان تمکین نمایند، بدینوسیله براساس اصل 135 قانون اساسی استعفای خود را تقدیم می‌نمایم.


3-توضیحات اجمالی در این خصوص به پیوست تقدیم می‌گردد.

امید است این استعفا شرایط لازم را برای دولتی که نخست‌وزیر آن بتواند با استفاده از رهنمودهای مقام معظم ولایت فقیه و نیز با استفاده از تمام اختیارات آمده در اصل 124 قانون اساسی (از جمله بخش‌های تردیدناپذیر آن نظارت بر کار وزیران، هماهنگ ساختن تصمیمات دولت در همه‌ی زمینه‌های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاست داخلی و خارجی و نیز تعیین برنامه و خط مشی دولت است) با اقتدار عمل نماید- فراهم سازد.

4-با توجه به اصل 135 قانون اساسی تا تعیین دولت جدید اینجانب به وظایف قانونی خود به صورت کامل ادامه خواهم داد و اعضای دولت خدمتگزار با نشاط و قدرت وظایف خود را با توانمندی لازم انجام خواهند داد.

5-طبیعی است تا انتخاب دولت جدید، برادر دکتر ولایتی به‌عنوان وزیر امور خارجه کشورمان با پشتیبانی نظام، بیانگر نظرات رسمی جمهوری اسلامی در مذاکرات صلح ژنو باشند و بتوانند با رهنمودهایی که به طور مستمر از رؤسای محترم 3 قوه کسب می‌نمایند، به وظایف خود ادامه دهند.

ضمناً فرصت را مغتنم شمرده اعلام می‌دارد:

الف- اگر دولت خدمتگزار در طول سالیان دشوار و سراسر جنگ و جهاد گذشته توانسته باشد با توفیقات الهی خدماتی مورد رضایت مردم مؤمن و آزاده کشورمان انجام دهد، به یقین جز در سایه حمایت‌های همه جانبه رهبر کریم و عظیم‌الشأن انقلاب و مردم ایثارگر و شهیدپرورمان نبوده است.

معجزه دفاع مقدس به ایستادگی و مقاومت 8 سال گذشته از آن امام و امت بزرگوار است و اگر دولت توانسته باشد، در این سالیان تنها لیاقت عنوان خدمتگزار محرومان را برای خود حفظ کند، بزرگترین افتخاز را کسب کرده است و با این وصف، اینجانب خود را در مقابل امام امت و امت بزرگوار امام خجل می‌یابم.

ب- بنده به‌عنوان یک خدمتگزار کوچک در هر شرایطی و در حد توان زیر فرمان نخست‌وزیر محترم جدید و دولت او خواهم بود وانشاءالله از خدمات ناچیزی که ممکن است از دست اینجانب برآید، غفلت نخواهم کرد.

قدرت‌های مستکبرجهانی و ایادی آنها باید بدانند که در کشور اسلامی- انقلابی ما اختلاف سلیقه و نظر در سیاست‌های داخلی و خارجی نمی‌تواند سبب فراموشی ضرورت وحدت صفوف در مقابل توطئه‌های آنان به‌ویژه توطئه شیطان بزرگ امریکا باشد و ملت رشید به یقین می‌دانند که در یک جامعه آزاد و سربلند که آثار دیکتاتوری و وابستگی از آن رخت بربسته، آمد و رفت دولت‌ها یک امر طبیعی و انشاءالله توأم با خیر و برکات برای مردم است.

میرحسین موسوی16/6/67

 


اما امام راحل در واکنش به این استعفا، مرقومه عتاب‌آمیزی صادر فرمودند که در نهایت منجر به پس گرفتن استعفا از سوی موسوی شد.

در این مرقومه که صبح روز انتشار خبر استعفای موسوی در رسانه‌ها صادر شد، آمده است:

«جناب آقای موسوی نخست‌وزیر محترم

نامه‌ی استعفای شما باعث تعجب شد.

حق اين بود که اگر تصميم بدين کار داشتيد، لااقل من و يا مسئولين رده بالاي نظام را در جريان مي‌گذاشتيد. در زماني که مردم حزب‌الله براي ياري اسلام، فرزندان خود را به قربانگاه مي‌برند چه وقت گله و استعفا است. شما در سنگر نخست‌وزيري در چارچوب اسلام و قانون اساسي به خدمت خود ادامه دهيد، در صورتي که نسبت به بعضي از وزرا به توافق نمي‌رسيد چون گذشته عمل شود. اين حق قانوني مجلس است که به هر وزيري که مايل بود، رأي دهد. تعزیرات از این پس در اختیار مجمع تشخیص مصلحت است که اگر صلاح بداند به هز میزان که مایل باشد، در اختیار دولت قرار خواهد داد. همه بايد به خدا پناه ببريم و در مواقع عصبانيت دست به کارهايي نزنيم که دشمنان اسلام از آن سوء استفاده کنند. مردم ما از اين گونه مسائل در طول انقلاب زياد ديده‌اند. اين حرکات هيچ تأثيري در خطوط اصيل و اساسي انقلاب اسلامي ايران نخواهد داشت. از آنجا که من به شما علاقمندم، انشاءالله عندالملاقات مسائلی است که گوشزد می‌نمایم.

سید روح‌الله الموسوی الخمینی

15/6/67»

 


زمان استعفای مهندس موسوی مصادف بود با پایان حمله مرصاد و آغاز گفتگوهای آتش بس بین ایران و عراق. امام خمینی (ره) در حکمی دکتر علی اکبر ولایتی (وزیر امور خارجه وقت) را به عنوان نماینده جمهوری اسلامی در مذاکرات آتش بس بین ایران و عراق تعیین کردند و دکتر ولایتی به سرعت عازم نیویورک شد. استعفای میرحسین موسوی همزمان با صبح اولین روز این مذاکرات بود. تاثیرات این استعفا در مذاکرات، بعدها توسط دکتر ولایتی بسیار ناگوار و خورد کننده عنوان شد. اگرچه عده ای نیز استعفای میرحسین موسوی را ناشی از ناراحتی وی از تعیین ولایتی توسط امام به عنوان نماینده جمهوری اسلامی یاد می کنند.

منبع : رجا نیوز


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده
گفتم «تو که واسه خاطر خدا می‌جنگی، حیف نیس نماز نمی‌خونی؟!» اشک توی چشم‌هاش جمع شد و با لبخند گفت: «می‌تونی نماز خوندن رو یادم بدی؟» خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟ همان وقت زیر آتش خمپاره‌ دشمن تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم.

توی گردان شایعه شده بود که نماز نمی‌خونه. مرتضی رو کرد به من و گفت: «پسره انگار نه انگار که خدایی هست، پیغمبری هست، قیامتی، نماز نمی‌خونه...» باور نکردم و گفتم: «تهمت نزن مرتضی. از کجا معلوم که نمی‌خونه، شاید شما ندیدیش. شایدم پنهونی می‌خونه که ریا نشه.»

اصغر انگار که مطلبی به ذهنش رسیده باشه و بخواد برای غلبه بر من ازش استفاده کنه، گفت: «آخه نماز واجب که ریا نداره. پس اگه این‌طور باشه، حاج‌ آقا سماوات هم باید یواشکی نماز بخونه. آره؟» مش صفر یه نگاه سنگین به اصغر و مرتضی کرد و گفت: «روایت هست که اگه حتی سه شبانه روز با یکی بودی و وقت نماز به اندازه دور زدن یه نخل ازش دور شدی، نباید بهش تهمت تارک‌الصلاة بودن را بزنی. گناه تهمت، سنگین‌تر از بار تمامی کوه...»

اصغر وسط حرف مشتی پرید و گفت: «مشتی من خودم پریروز وقت نماز صبح، زاغشو چوب زدم، به همین وقت عزیز نمازشو نخوند...» گفتم: «یعنی خودت هم نماز نخوندی؟»
- مرد حسابی من نمازمو سریع خوندم و اومدم توی سنگر، تا خود طلوع آفتاب کشیک‌شو کشیدم.
- خوب شاید همون موقع که تو رفتی نماز بخونی، اونم نمازشو خونده...

مشتی که انگار یک هسته خرما توی گلویش گیر کرده باشد، سرفه‌ای کرد و دست گذاشت روی زانو و بلند شد. وقت بیرون رفتن از سنگر گفت: «استغفرالله ربی و اتوب الیه....» بعد، انگار که بخواهد از ‌جایی فرار کند، به سرعت از سنگر دور شد. اصغر کوتاه نیامد و رو به من گفت: «جواد جون، فدات شم! مگه حدیث نداریم کسی که نمازشو عمداً ترک کنه، از رحمت خدا بدوره؟»
- بابا از کجا می‌دونی تو آخه؟! این بدبخت تازه یه هفته است اومده، کم‌کم معلوم میشه دنیا دست کیه...

آدم مرموزی بود؛ ساکت و تودار. اصلاً انگار نمی‌‌توانست با کسی ارتباط برقرار کنه. چند باری سعی کردم بهش نزدیک شم، اما نشد. فقط فهمیدم که اسمش کیارش است و داوطلب به جبهه آمده. از آشپزخانه غذایش را می‌گرفت و می‌رفت گوشه‌ای، مشغول خوردن می‌شد. اصلاً با جمع، کاری نداشت؛ فقط برای رزم شب و صبحگاه با بچه‌ها یک‌جا می‌دیدمش. اغلب هم سعی می‌کرد دژبان بایسته تا این‌که برود کمین.

یک‌بار یکی از بچه‌های دسته ویژه، بهش متلک انداخته بود که: «رفیقمون از کمین می‌ترسه! توی دژبانی بیش‌تر بهش حال می‌ده...» فقط یک نگاه و یک لبخند، تحویلش داد و رفت سمت دستشویی‌ها؛ هرچند که دیدم در حال رفتن، داره اشکاش رو از روی صورت سفید و ریش‌های بورش پاک می‌کنه. دو روز بعد از همین ماجرا بود که به سنگر عملیات آمد و گفت: «می‌خواهم بروم کمین.» حاج اکبر یه نگاهی بهش انداخت و گفت: «آرش جان! داوطلب‌های کمین تکمیله...»
- کیارش هستم حاج ‌آقا!
- ببخشید عزیزم، شرمنده! کیارش گل، اسمت فراموشم شده بود.
- خواهش می‌کنم حاج آقا! حالا نمی‌شه یه جوری ما را هم جا بدی؟
حاجی مکثی کرد و گفت: «چشم سعی می‌کنم...»
- لطف می‌کنی حاجی...

شب باز رفتم سمتش و سلام کردم. به گرمی جواب سلامم را داد و رفت، چند قدمی که برداشت، برگشت سمت من و گفت: «شما هم می‌ری سنگر کمین آقا جواد؟!»
- آره، چه‌طور مگه؟ منّ و منّی کرد و گفت: «نزدیک عراقی‌هاست؟!»
- آره، توی محدوده اوناست. چه‌طور مگه؟!
- هیچی همین‌طوری...
تشکری کرد و رفت سمت سنگر خودش.

آخرای شب بود که رفتم سمت سنگر عملیات. حاج اکبر دراز کشیده بود، تا وارد شدم، بلند شد و با وجود اصرار من و فشار بازوهام روی شونش، تمام قد جلوم ایستاد و گفت: «بفرما جواد جون بفرما...»
- شرمنده حاجی! مزاحمت شدم. دیدم دراز کشیدی خواستم برگردم، ولی دیدم که متوجه شدی، با خودم گفتم زشته. بازم ببخشید!
- خدا ببخشه جواد جون! این حرفا چیه؟خوش اومدی.
- حاجی! غرض از مزاحمت، می‌خواستم بگم این پسره کیارش را بذار با من بیاد کمین، می‌خوام یه فرصت خوب گیر بیارم تا باهاش تنها باشم. حاجی لبخندی زد و ادامه داد: «حاج آقا سماوات که این‌جا بود می‌گفت توی گردان، دنبالش حرفایی می‌زنن. تو چرا دیگه دنبالشی؟ واسه چی می‌خوای باهاش بری کمین؟»
- می‌خوام سر از کارش در بیارم. خوب حاجی جون، به نظر شما فرصت بهتری از کمین دو نفره پیدا می‌شه که من با اون بیست‌وچهار ساعت تنها باشم؟
- والله، چه عرض کنم؟ با اوصافی که من شنیدم، اصلاً بعید می‌دونم بهش اجازه بدم بره کمین. میگن اهل نماز نیست، فقط هم توی مراسم زیارت عاشورا شرکت میکنه، نه چیز دیگه.
- باز خدا رو شکر که زیارت عاشورا می‌خونه. من فکر می‌کردم اونم نمی‌آد.
- پس تو هم شنیدی؟مگه نه؟
- آره، منم یه چیزایی راجع بهش شنیدم.
- من بهش شک داشتم، حتی فکر کردم شاید ستون پنجمی باشه، اما دیدم ستون پنجمی خیلی باهوشه. نمی‌آد بی‌نمازی کنه که توی گردان تابلو بشه، درست نمیگم؟
- چرا، اتفاقاً منم به این موضوع فکر کرده بودم. واسه همین مطمئنم، این یه لمی تو کارش هست که این‌طوریه. وگرنه بعید بود راهش بدن توی گردان عملیاتی خط.
- از حفاظت خبرشو گرفتم، میگن سالمه. ولی هرچی به آقا رسول اصرار کردم که بگه این چه‌طور سالمیه که اهل نماز و خدا نیست، نگفت.
- خوب بالاخره چی می‌گی حاجی؟ می‌فرستیش کمین یا نه؟
- باید روش فکر کنم، ولی احتمال زیاد نه. من تا ته و توی این قضیه را در نیارم، بهش پا نمی‌دم بره کمین.
- هر طور صلاحه حاجی. پس من منتظر خبرش باشم؟ فقط اگه خواستی بفرستیش با من بفرستش، باشه؟
- ببینم چی میشه.

حاجی فرستاده بود دنبالم. رفتم سمت سنگر عملیات. پتو را که کنار زدم، دیدم کیارش هم توی سنگر نشسته. سلام کردم و وارد شدم. حاجی طبق عادت همیشگی‌اش که موقع ورود همه، تمام قد می‌ایستاد، جلوی پایم تمام قد بلند شد و گفت: «خوش اومدی آقا جواد، بشین دادش!»
- شرمنده می‌کنی حاجی!
رو کردم سمت کیارش و دستم را دراز کردم طرفش و گفتم: «مخلص بچه‌های بالا هم هستیم، داداش یه ده ‌تومنی بگیر به قاعده دو تومن ما رو تحویل بگیر.» دستم را با محبت فشرد و سرخ شد. چشم‌های زاغش را از توی چشم‌هام دزدید و گفت: «اختیار دارید آقا جواد! ما خاک پای شماییم.» رو کردم به حاج اکبر و گفتم: «جانم حاجی، امری داشتید؟!»
- عرض شود خدمت آقا جواد گل که فردا کمین با آقا کیارش، ان‌شاءالله توی سنگر حبیب‌اللهی. گفتم در جریان باشید و آماده. امشب خوب استراحت کنید، ساعت سه صبح جابجایی نیرو داریم. ان‌شاءالله به سلامت برید و برگردید.

من در حالی که سعی داشتم تعجب، خوشحالی و اضطرابم را از حاج اکبر و کیارش پنهان کنم، چشمی گفتم و از در سنگر بیرون رفتم. توی دلم قند آب شد که بیست‌وچهار ساعت با کیارش، تنها توی یک قایق هستیم؛ هر چند دوست داشتم بدانم، چه‌طور حاج اکبر راضی شده که کیارش را توی تیم کمین راه بدهد؟ فرصت خوبی بود تا سر از کارش در بیارم. این پسر که نه بهش می‌آمد بد و شرور باشه و نه نفوذی، پس چرا نماز نمی‌خونه؟ چرا حفاظت تأییدش کرده که بیاد گردان عملیات؟ خلاصه فرصت مناسبی بود تا بتوانم برای سؤال‌هایی که چهار، پنج روزی ذهنم را سخت به خودش مشغول کرده بود پیدا کنم.

وقتی دو نفری توی سنگر کمین، بیست‌وچهار ساعت مأمور شدیم، با چشم خودم دیدم که نماز نمی‌خواند. توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم. هر چه تقلا کردم تا بتوانم حرفم رو شروع کنم، نشد. هوا تاریک شده بود و تقریباً هجده ساعت بدون حرف خاصی با هم بودیم. کم‌کم داشتم ناامید می‌شدم که بالاخره دلم را به دریا زدم. و گفتم: «تو که واسه خاطر خدا می‌جنگی، حیف نیس نماز نمی‌خونی؟!» اشک توی چشم‌های قشنگش جمع شد، ولی با لبخند گفت: «می‌تونی نماز خوندن رو یادم بدی؟»
- یعنی بلد نیستی نماز بخونی؟
- نه تا حالا نخوندم...

طوری این حرف را رُک و صریح زد که خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟ همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره‌ دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم. توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر بعدی با قایق پارویی آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره‌ای توی آب خورد و پارو از دستش افتاد.

ترکش به قفسه سینه و زیر گردنش خورده بود، سرش را توی بغلم گرفتم.‌ با هر نفسی که می‌کشید خون گرم از کنار زخم سینه‌اش بیرون می‌زد. گردنش را روی دستم نگه داشته بودم، ولی دیدم فایده‌ای نداشت. با هر نفس ناقصی که می‌کشید، هق‌هقی می‌کرد و خون از زخم گردنش بیرون می‌جهید. تنش مثل یک ماهی تکان می‌خورد. کاری از دستم ساخته نبود و فقط داشتم اسم خانم حضرت زهرا(س) را صدا می‌زدم.
 
چشم‌های زاغش را نگاه می‌کردم که حالا حلقه‌ای خون تویشان جا گرفته بود. خِرخِر می‌کرد و راه نفسش بسته شده بود. قلبم پاره‌پاره شده بود. لبخند کم‌رنگی روی لبانش مانده بود. در مقابل نگاه مطمئن، مصمم و زیبایش، هیچ دفاعی نداشتم. کم آورده بودم تحمل نداشتم. آرام کف قایق خواباندمش و پارو را به دست گرفتم که دیدم به سختی انگشتش را حرکت داد و روی سینه‌اش صلیبی کشید و چشمش به آسمان خیره ماند.

منبع: ماهنامه امتداد


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده

جهان: سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی در یکی از سلسله برنامه های روایت فتح، به روحیه جهادی و ایثارگری غیرقابل تصور حاج بخشی اشاره می کند. متن کامل نوشته شهید آوینی به شرح زیر است:
تربت پاك خوزستان، پوشيده از شقايق‌هاي سرخ، بار ديگر ميزبان قدوم مباركي است كه راه تاريخ را به سوي نور مي‌گشايند و اين شقايق‌هاي سرخ نيز كه تو گويي با خون آبياري شده‌اند، بر همان پيماني شهادت مي‌دهند كه حزب الله را بدين خطه كشانده است؛ همان پيماني كه رجالي از مؤ‌منين با حق بسته‌اند و در همه‌ي طول تاريخ بر آن پايمردي ورزيده‌اند.

تربت پاك خوزستان، پوشيده از شقايق‌هاي سرخ، بار ديگر ميزبان قدوم مباركي است كه راه تاريخ را به سوي نور مي‌گشايند: حزب الله؛ مرداني كه تندباد عواصف آنان را نمي‌لرزاند، از جنگ خسته نمي‌شوند، ترسي به دل راه نمي‌دهند، بر خدا توكل مي‌كنند و عاقبت نيز از آن متقين است.

اسوه‌ي حزب ابوالفضل العباس (ع) است و درس وفاداري را از او آموخته‌اند. وقتي با اين جوانان سخن از عباس مي‌گويي، در دل خود جراحتي هزار و چند صد ساله را باز مي‌يابند كه هنوز به خون تازه آغشته است؛ جراحت كربلا را مي‌گويم.

اكنون وعده‌ي خداوند تحقق يافته است و قومي را مبعوث ساخته كه محبوب او هستند و او نيز محبوب آنهاست و چه چيزي خوش‌تر از ملامتي كه در راه محبوب كشند؟ آماده شو برادر، جراحت كربلا هنوز هم تازه است و تا آن خونخواه مقتول كربلا نيايد، اين جراحت التيام نمي‌پذيرد.

غروب سر رسيده است و تا شب، تا پايان انتظار، فاصله‌اي نيست. گوش كن! صداي تپش مشتاقانه‌ي قلب‌هايشان را مي‌شنوي؟ برادران، اين قلب تاريخ است كه در سينه‌ي شما مي‌تپد.

حزب الله اهل ولايت است و اهل ولايت بودن دشوار است؛ پايمردي مي‌خواهد و وفاداري. تربت پاك خوزستان، پوشيده از شقايق‌هاي سرخ، بار ديگر ميزبان قدوم مباركي است كه راه تاريخ را به سوي نور مي‌گشايند و اين شقايق‌هاي سرخ نيز كه تو گويي با خون آبياري شده‌اند، بر همان پيماني شهادت مي‌دهند كه حزب الله را بدين خطه كشانده است؛ همان پيماني كه رجالي از مؤ‌منين با حق بسته‌اند ” به‌راستي چه كسي مي‌تواند باور كند كه در اين لحظات، دو ساعتي بيش از شهادت فرزند او نمي‌گذرد و با اين‌همه، او هنوز هم روحيه‌ي طنزآميز خود را حفظ كرده است؟ " و در همه‌ي طول تاريخ بر آن پايمردي ورزيده‌اند. اكنون وعده‌ي خداوند تحقق يافته است و قومي را مبعوث ساخته كه محبوب او هستند و او نيز محبوب آنهاست، و چه چيزي خوش‌تر از ملامتي كه در راه محبوب كشند؟

امشب، سكوت شب رازدار دعاهايي است كه تا عرش صعود مي‌يابند و زمين را به آسمان متصل مي‌كنند. اي نخل‌ها، اي رود، اي نسيم، اي آنان كه با نظام تسبيحيِ عالم وجود در پيونديد، با ما كه اين پيوند نداريم بگوييد كه تقدير چيست و قضاي الهي بر چه گذشته است.

هزارها سال از هبوط انسان مي‌گذرد و در اين پهنه‌ي تاريخ كه صحنه‌ي گذار از باطل به سوي حق است چه ظلم‌ها كه نرفته است و چه خون‌هاي مطهر كه بر زمين نريخته است! پروردگارا، تو در جواب فرشتگان فرمودي: «اني ا‌علم ما لا تعلمون- من چيزي مي‌دانم كه شما نمي‌دانيد.» پروردگارا، چگونه تو را شكر گوييم كه ما را در اين عصر كه پهنه‌ي تفسير اين آيت رباني است به گذرگاه زمان كشانده‌اي؟

شور و اشتياق بچه‌ها قابل توصيف نيست. آنان با آنچنان شوق و شوري به صحنه‌هاي مقدم نبرد مي‌شتابند كه تو گويي نه ظاهر، كه باطن را مي‌بينند؛ اگرنه، ظاهر جنگ كه زيبا نيست. آنها دل به حق خوش دارند و چهره‌هاي شادابشان حكايت از عمق آگاهيشان دارد.

آنان زمان خود را به‌خوبي مي‌شناسند و رسالت خود را به‌روشني دريافته‌اند. آنها بچه‌هاي محله‌هاي من و تو هستند؛ همان‌ها كه در مسجد و بازار و اينجا و آنجا مي‌بيني. آن يكي كاسب بازار است، ديگري دانشجوست و اين سومي، روستايي پاك‌طينتي كه با خود طبيعت را، صداي آب روان را، نسيم پاك كوهستان‌ها را در بقچه‌اي بسته است و مي‌آورد.

در آن سوي فاو، در مقر فرماندهي بعثي‌ها، به حاج بخشي بر خورديم؛ چهره‌ي آشناي حزب الله تهران. هر كس سرزندگي و بذله‌گويي و آن چهره‌ي شاداب او را مي‌ديد باور نمي‌كرد كه دو ساعت پيش فرزندش شهيد شده باشد. اما حقيقت همين بود. هنگامي كه ما به حاج بخشي بر خورديم دو ساعتي بيش از شهادت فرزندش نمي‌گذشت. او حاضر نشده بود كه به همراه پيكر فرزند شهيدش جبهه‌ي نبرد را، ولو براي چند روز، ترك گويد. ما آخرين بار كه او را ديده بوديم در تهران بود، هنگامي كه كاروان نخستين «راهيان كربلا» عازم جبهه‌ي نبرد بودند. هر جا كه حزب الله تهران هست او نيز همان جاست و علمداري مي‌كند.

حزب الله از متن امت خوب ما برخاسته‌اند و در دل مردم جاي دارند. آنها يادآور وعده‌هاي قرآن و روايات هستند ” همه‌ي بچه‌ها او را همچون پدري مهربان دوست مي‌دارند و شايد او نيز در هر يك از اين جوانان نشاني از فرزند شهيد خود مي‌بيند " و تو گويي همه‌ي تاريخ منتظر قدوم آنها بوده است. به اين چشمان اشك‌آلوده بنگريد؛ اين اشك‌ها نشان مي‌دهد كه جراحت كربلا بعد از هزار و چند صد سال هنوز بر دل‌هاي ما تازه است. خداوند حزب الله را براي خونخواهي حسين‌(ع) و باز كردن راه كربلا برانگيخته است.

حاج بخشي با يك گوني شكلات و دريايي از سرور به سوي خط مي‌رفت تا بين بچه‌ها شادي و شكلات پخش كند. او مرتباً مي‌گفت اينجا خانه‌ي خودمان است و همه مي‌دانستند كه او نظر به كشورگشايي ندارد، بلكه مي‌خواهد از سر طنز جوابي به صدام داده باشد. و به‌راستي چه كسي مي‌تواند باور كند كه در اين لحظات، دو ساعتي بيش از شهادت فرزند او نمي‌گذرد و با اين‌همه، او هنوز هم روحيه‌ي طنزآميز خود را حفظ كرده است؟ چگونه مي‌توان اين‌همه را جز با معجزه‌ي ايمان تفسير كرد؟

همه‌ي بچه‌ها او را همچون پدري مهربان دوست مي‌دارند و شايد او نيز در هر يك از اين جوانان نشاني از فرزند شهيد خود مي‌بيند. و يا نه، اصلاً اين حرف‌ها زاييده‌ي تخيلات ماست و او آنچنان به حق پيوسته است كه شهيدان را مُرده نمي‌پندارد... خدا مي‌داند.

عمو حسن نيز به همراه حاج بخشي به راه افتاده بود. در كنار خط، بچه‌ها ساعت فراغتي يافته بودند و استراحت مي‌كردند، هر چند آتش دشمن به راه بود و لحظه‌اي قطع نمي‌شد. حاج بخشي به يكايك سنگرهايي كه بچه‌ها با دست در خاك كنده بودند سر مي‌زد و شادي و شكلات پخش مي‌كرد و دعا مي‌كرد كه خداوند اين بچه‌ها را حفظ كند. عمو حسن نيز درباره‌ي اسراي عراقي حرف مي‌زد و تعريف مي‌كرد كه چگونه اسرا از رفتار بچه‌ها شگفت‌زده شده بودند.

همه چيز ساده و صميمي در جريان بود و اگر چشمي ناآشنا به اين صحنه‌ها مي‌نگريست، مي‌پنداشت كه قافله‌ي مرگ هزارها سال از اين بچه‌ها فاصله گرفته است، يا اگر زباني ناآشنا مي‌خواست به توصيف حالات اين بچه‌ها بپردازد مي‌گفت: آنها مرگ را به بازي گرفته‌اند. اما نه، ما كه آنها را مي‌شناختيم، مي‌دانستيم كه اينچنين نيست.

هر بار كه حاج بخشي جواني را در بغل مي‌گرفت، ما به ياد فرزند شهيد او مي‌افتاديم و از خود مي‌پرسيديم: آيا او هم به همان موجود عزيزي كه در ذهن ماست مي‌انديشد؟ اما او آن‌همه آرام و سرزنده و شاداب است كه تو گويي اصلاً داغدار جوانش نيست.

يكي از بچه‌ها زخمي شده است و ديگران همگي در ” بسيجي عاشق كربلاست و كربلا را تو مپندار كه شهري است در ميان شهرها و نامي است در ميان نام‌ها. نه، كربلا حرم حق است و هيچ‌كس را جز ياران امام حسين (ع) راهي به سوي حقيقت نيست " اطرافش جمع شده‌اند و از سر محبت به او شكلات مي‌دهند. يكي از بچه‌ها به شوخي مي‌گويد: سرش افتاده بود، پيوند كرديم! و اين حرف را به گونه‌اي مي‌گويد كه اگر كسي اين بچه‌ها را نشناسد، مي‌پندارد آنها مرگ را به بازي گرفته‌اند. اما نه، ما كه با آنها آشنا هستيم مي‌دانيم كه اينچنين نيست. آنها بيش از هر كس ديگري به مرگ مي‌انديشند و به عالم آخرت ايمان دارند و درست به همين دليل است كه از مرگ نمي‌ترسند.

يكي از بچه‌ها مي‌گويد عاشقي اين حرف‌ها را هم دارد و منظورش عشق به حسين است. و باز آن جراحت هزار و چند صد ساله در سينه‌ي ما زنده مي‌شود؛ جراحت كربلا را مي‌گويم. آري، اگر مي‌خواهي كه حزب الله را بشناسي اينچنين بشناس: او اهل ولايت است، عاشق امام حسين (ع) است و از مرگ نمي‌هراسد. سلام بر حزب الله.

تربت پاك خوزستان بار ديگر ميزبان قدوم مباركي است كه راه تاريخ را به سوي نور مي‌گشايند: حزب الله؛ مرداني كه تندباد عواصف آنان را نمي‌لرزاند، از جنگ خسته‌ نمي‌شوند، ترسي به دل راه نمي‌دهند، بر خدا توكل مي‌كنند، و عاقبت نيز از آن متقين است.

***
بسيجي عاشق كربلاست و كربلا را تو مپندار كه شهري است در ميان شهرها و نامي است در ميان نام‌ها. نه، كربلا حرم حق است و هيچ‌كس را جز ياران امام حسين (ع) راهي به سوي حقيقت نيست.

كربلا، ما را نيز در خيل كربلاييان بپذير. ما مي‌آييم تا بر خاك تو بوسه زنيم و آن‌گاه روانه‌ي ديار قدس شويم.

 


نامه حاج بخشی به رهبر معظم انقلاب

حاج بخشی در سال های اخیر با درد و رنج بسیاری روبرو بود. او دی ماه سال 1387 با ارسال نامه‌ای به رهبر معظم انقلاب از دلجویی و تفقد ایشان و اعزام حجت الاسلام والمسلمین گلپایگانی به بیمارستان برای عیادت از وی قدردانی کرد.

متن نامه حاج بخشی به این شرح است:

محضر مبارک حضرت آیت الله العظمی خامنه ای
ولی امر مسلمین جهان

ای رهبر حزب الله در سراسر دنیا، سلام و عرض ارادت این پیرغلام جبهه ها و خاک پای بسیجیان را که اکنون در بستر بیماری افتاده است بپذیرید از اینکه آقای گلپایگانی را برای عیادتم به بیمارستان فرستادید و این جانباز پیر و پدر دو شهید را به لطف خود نواختید بی اندازه ممنون و سپاسگزارم. من همه جا فریاد زده ام که خط خامنه ای خط محمد رسول الله(ص) و ائمه اطهار(ع) است، آن بزرگواران هم پدر و مادر شهدا و جانبازان را بعد از پایان جنگ ها فراموش نمی کردند و به دلجویی آنها می رفتند.

زبان الکن این پیر غلام چگونه می تواند پاس لطف و محبت رهبر و مقتدایم را بجای آورد. خدای سبحان سایه شما را بر سر همه ملت های مسلمان و مستضعفان جهان و تمامی بسیجیان مستدام بدارد.

فدای شما - حاج بخشی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده
/**/

1ـ توجه امام مهدى (عج) به شيعيان خويش
انا غير مهملين لمراعاتكم, و لا ناسين لذكركم, و لو لا ذلك لنزل بكم اللاواه, واصطلمكـم الاعداء. فـاتقـوا الله جل جلاله و ظاهـرونـا.(1)
ما در رعايت حال شما كوتاهى نمى كنيم و ياد شما را از خاطر نبرده ايم,كه اگر جز ايـن بود گرفتاريها به شما روى مىآورد و دشمنان, شما را ريشه كـن مى كردند. از خدا بترسيد و ماراپشتيبانى كنيد.
2ـ عمل صالح و تقرب به اهل بيت عليهم السلام

فليعمل كل امرء منكم بما يقرب به من محبتنا,وليتجنب ما يدنيه من كراهيتنا و سخطنـا, فـان امـرا يبغته فجـاه حيـن لا تنفعه تـوبه, و لا يتجيه
 مـن عقـابنــا ندم على حوبه.(2)
هريك از شما بايد به آنچه كه او را به دوستى ما نزديك مى سازد,عمل كند واز آنچه كه خـوشايند ما نبـوده وخشـم ما در آن است, دورى گزيند, زيرا خـداوند به طور ناگهانى انسان را مىگيرد, در وقتى كه توبه برايـش سودى ندارد وپشيمانى او را از كيفـر مـا به خـاطـر گنـاهـش نجـات نمـى دهــد.
3ـ تسليـم در مقـابل دستـورهـاى اهل بيت عليهم السلام

فاتقو الله و سلموا لنا و ردو الامر الينا,فعلينا الاصدار,كما كان منا الايراد, و لا تحاولوا كشف ما غطـى عنكـم, و اجعلـوا قصـدكـم الينا بالمـوده
 علـى السنه الـواضحه.(3)
از خـدا بتـرسيد و تسليـم ما شـويد , كارها را به ما واگذاريـد, برماست كه شما را از سرچشمه, سيراب برگردانيـم, چنان كه بـردن شما به سرچشمه از ما بود, در پى كشف آنچه از شما پـوشيده شده نرويد. مقصد خود را با دوستى مـا بـر اساس راهـى كه روشـن است به طـرف مـا قـرار دهيــد.
4ـ تحقق حتمى حق

ابى الله عزوجل للحق الا اتماما وللباطل الا زهوقا, و هو شاهد على بمااذكره.(4)

خـداوند مقدر فرموده است كه حق به مرحله نهايى و كمال خود برسد و باطـل از بيـن رود, و او بـر آنچه بيـان نمـودم گواه است.

 5ـ خلقت هدفدار و هدايت پايدار
ان الله تعالى لم يخلق الخلق عبثا و لا اهملهم سدى بل خلقهم بقدرته و جعل لهم اسماعا و ابصارا و قلوبا و البابا ثـم بعث اليهم النبيين
 عليهم السلام مبشريـن و منذريـن يـامرونهم بطاعته و ينهونهم عن معصيته و يعرفونهم ما جهلوه مـن امر خالقهم و دينهم و انزل عليهم كتابـا, و بعث اليهم ملائكـه ياتيـن بينهم و بيـن مـن بعثهم اليهم بــالفضل الذى جعله لهم عليهم.(5)
خداوند متعال, خلق را بيهوده نيافريده و آنان را مهمل نگذاشته است,بلكه آنان را به قـدرتـش آفريـده و بـراى آنها گـوش وچشـم ودل و عقل قرار داده , آن گاه
 پيامبرانراكه مژده دهنده و ترساننده هستنـد به سـويشان برانگيخت تا به طاعتـش دستـور دهند واز نافرمانـى اش جلـوگيرى فـرمايند و آنچه را از امـر خـداونـد و دينشان نمى دانند به آنها بفهمانند و بر آنان كتاب فرستاد وبه سـويشان فرشتگان بـرانگيخت تـا آنهاميان خـدا و پيامبـران ـ به واسطه تفضلـى كه بـر ايشان روا داشته ـ واسطه باشند.
6ـ ظهور حق

اذا اذن الله لنـا فـى القـول ظهر الحق و اضمحل الباطل و انحسر عنكـم. (6)

هرگاه خداوند به ما اجازه دهد كه سخن گـوييم, حق ظاهر خـواهد شد و باطل از ميـان خـواهـد رفت وخفقـان از ( سـر) شمـا بـرطـرف خـواهـد شـد.

7ـ تفتيش ناروا

من بحث فقد طلب, ومن طلب فقد دل, و من دل فقد اشاط و من اشاط فقد اشرك.(7) حضرت مهدى(عج)در خصوص كسانى كه در جستجوى او بوده اند تا به حاكم جور تحويلش دهنـد فرمـوده است: آن كه بكاود, بجويد و آن كه بجـويد دلالت دهـد وآن كه
 دلالت دهـد به هـدف رسـد و هـر كه (در مـورد مـن) چنيـن كنـد, شـرك ورزيـده است.
8ـ ظهور حق به اذن حق

فلاظهور الا بعد اذن الله تعالـى ذكـره و ذلك بعد طـول الامد و قسوه القلوب و امتلاء الارض جورا.(8)

ظهورى نيست , مگر به اجازه خداوند متعال و آن هم پس از زمان طولانى و قساوت دلها و فراگير شدن زمين از جورو ستم.

9ـ مدعيان دروغگو

سياتى الى شيعتى من يدعى المشاهده. الا فمن ادعى المشاهده قبل خروج السفيانى و الصيحه فهو كذاب مفتـر ولاحـول و لا قـوه الا بـالله
 العلـى العظيـم. (9)
آگاه بـاشيـد به زودى كسانـى ادعاى مشاهده (نيابت خـاصه) مـرا خـواهند كرد. آگاه باشيد هر كـس قبل از ((خروج سفيانى)) و شنيدن صداى آسمانى , ادعاى
 مشاهد مرا كند دروغگـو و افتـرا زننـده است حـركت و نيرويـى جز به خـداى بزرگ نيست.
10ـ دنيا در سراشيبى زوال

ان الدنيا قد دنا فنائها و زوالها واذنت بالـوداع و انى ادعوكم الى الله و رسـوله(ص) و العمل بكتـابه وامـاته البـاطل و احيـاء السنه. (10)

دنيا فنا و زوالـش نزديك گرديده و در حال وداع است, و مـن و شما را به سوى خدا و پيامبرش ـ كه درود خدا بر او و آلـش بادـ و عمل به قرآنش وميراندن باطل و زنده
 كرن سنت, دعوت مىكنم.
11ـ ذخيره بزرگ

انا بقيه من آدم وذخيره من نـوح ومصطفى من ابراهيم و صفوه من محمد(ص).(11)
مـن باقيمانده از آدم و ذخيره نوح و برگزيده ابراهيم و خلاصه محمد(درود خـدا بر همگى آنان باد) هستم.
12ـ حجت خدا

زعمت الظلمه ان حجه الله داحضه و لـو ادن لنـا فـــى الكلام لزال الشك. (12)

ستمگران پنداشتند كه حجت خدا از بين رفته است, در حالى كه اگر به ما اجازه سخـن گفتـن داده مـى شـد, هـر آينه تمـام شكها را از بيـن مـى بـرديـم.
13 عطسه, نشانه سلامت
الا ابشـرك فـى العطـاس فقلت بلـى قـال: هـو امـان من الموت ثلاثه ايام.(13)

نسيـم, خـدمتكـار حضـرت مهدى (عج) گـويـد: آن حضـرت به مـن فـرمـود: آيا تو را در مورد عطسه كردن بشارت دهم؟ گفتم:آرى. فرمود: عطسه, علامت امان از مرگ تا
 سه روز است. 14ـ نماز,طرد كننده شيطان
مـا ارغم انف الشيطـان بشـىء مثل الصلـوه فصلها و ارغم انف الشيطــان.(14)
هيچ چيز مثل نماز بينى شيطان را به خاك نمى مالد پس نماز بخوان و بينى شيطان را به خاك بمال.
15ـ اذن مالك
لايحل لاحـد ان يتصـرف فـى مـال غيـره بغيـر اذنه.(15)
تصـرف درمـال هيچ كـس بـدون اجـازه او جـايز نيست.
16ـ استعاذه به خدا
اعوذ بالله من العمى بعد الجلاء و من الضلاله بعدالهدى و من موبقات الاعمال و مرديات الفتن.(16)

پناه به خدا مى برم از نابينايى بعد از بينايى و از گمراهى بعد از راهيابـى و از اعمـال نـاشـايسته و فـرو افتـادن در فتنه ها.
17ـ اسوه هاى حقيقت
ان الحق معنـا و فينـا , لا يقـول ذلك سـوانـا الا كذاب مفتــر.(17)
حق با ما و در ميان ماست, كسى جز ما چنين نگويد, مگر آن كه دروغگو و افترا زننده باشد.
18ـ ظهور فرج به اذن خدا
و امـا ظهور الفـرج فانه الى الله عزوجل, كذب الوقاتـون. و اما قول من زعم ان الحسيـن(ع) لـم يقتل, فكفـر و تكذيب و ضلال.(18)
اما ظهور فرج,مـوكـول به اراده خداوند متعال است و هر كس براى ظهور ما وقت تعيين كند دروغگوست. و اما گفته كسانى كه پنداشته اند امام حسين(ع)كشته نشده كفرو دروغ و گمراهى است.
19ـ شناخت خدا
ان الله تعالى هوالذى خلق الاجسام و قسم الارزاق لانه ليس بجسم و لاحال فى جسم (( ليـس كمثله شـىء و هـو السميع العليم)).(19)
همانا خداوند متعال, كسى است كه اجسام را آفريده و ارزاق را تقسيم فرموده, او جسـم نيست ودر جسمى هم حلول نكرده,(( چيزى مثل او نيست و شنوا وداناست)).
20ـ ائمه (ع) دست پرورده هاى پروردگار
ان الله معنا و لا فاقه بنا الى غيره والحق معنا فلن يوحشنا من قعد عنا و نحن صنائع ربنا و الخلق بعد صنائعنا.(20)
خـداوند با ماست, وبه جز ذات پـروردگار به چيزى نياز نـداريم, و حق با ماست. اگر كسانى با ما نباشند, هرگز در ما وحشتـى ايجاد نمـى شـود, ما دست پرورده هاى
 پـروردگـارمـان , ومـردمـان , دست پـرورده هـاى مـا هستند.
21ـ دانش حقيقى
العلـم علمنـا و لاشـىء عليكـم مـن كفـر مـن كفــر.(21)
دانـش , دانـش مـاست , از كفـر كـافـر,گزنـدى بـر شمـا نيست.
22ـ اتفاق و وفاى به عهد
لو ان اشياعنا و فقهم الله لطاعته علـى اجتماع من القلوب فى الوفاء بالعهد عليهم لما تـاخـر عنهم اليمـن بلقائنا و لتعجلت لهم السعاده بمشاهـدتنا.(22)
اگرشيعيان ماـ كه خداوند آنها را به طاعت و بندگى خويش موفق بداردـ در وفاى به عهد و پيمان الهى اتحاد اتفاق مى داشتند و عهد و پيمان را محترم مـى شمردند, سعادت ديـدار مـا به تـاخـيـر نمـى افتـاد و زودتـر به سعادت ديـدار ما نـائـل مى شدند.
23ـ پيروان نادان
قـد آذانا جهلاء الشيعه و حمقائهـم , و من دينه جناح البعوضه ارجح منه.(23)
حضـرت مهدى(عج) به محمـد بـن علـى بـن هلال كـرخـى فـرمـوده انـــد: نادانان و كـم خـردان شيعه و كسانـى كه بال پشه از دينـدارى آنان محكمتـر است مارا آزردند
24ـ بيزارى از غاليان
انا برىء الى الله والـى رسـوله ممـن يقول انا نعلم الغيب ونشاركه فى ملكه اويحلنـا محلا سـوى المحل الذى رضيه الله لنـا.(24)
من از افرادى كه مى گويند: ما اهل بيت ( مستقلا از پيـش خود وبدون دريافت از جانت خداوند ) غيب مى دانيم و در سلطنت و آفرينـش موجـودات با خدا شريكيـم, يا
 ما را از مقامى كه خداوند براى ما پسنديده بالاتر مى برند, نزد خدا و رسـولـش , بيزارى مى جويم.
25ـ سجده شكر
سجده الشكر من الزم السنن و اوجها.(25)
سجده شكر واجبترين مستحبات است.
26ـ فضيلت تعقيبات نماز
ان فضل الدعاء و التسبيح بعدالفرائض على الدعاء بعقيب النوافل كفضل الفرائض على النوافل.(26)
فضيلت دعا و تسبيح بعد از نمازهاى واجب در مقايسه بـادعا و تسبيح پــس از نمازهاى مستحبى ,مانند فضيلت واجبات بر مستحبات است.
27ـ سجده مخصوص خداست .
فاما السجود على اقبر فلايجوز.(27)
سجده بر قبر جايزنيست.
28ـ راه اندازى كار مردم
ارخص نفسك و اجعل مجلسك فـى الـدهليز واقض حـوائج النـاس. (28)
خودت ر (بـراى خـدمت) در اختيار مـردم بگذار, ومحل نشستن خويش را در ورودى خـانه قـرار بـده , و حـوائج مـردم را بــرآور.
29ـ امنيت بخش زمين
انـى امـان لاهل الارض كمـا ان النجـوم امـان لاهل السماء.(29)
وجود من براى اهل زمين, سبب امان و آسايش است, همچنان كه ستارگان سبب امان آسمان اند.
30ـ رجوع به راويان حديث
و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الى رواه حديثنا فانهم حجتى عليكم و انا حجه الله عليهم.(30)
در پيشامـدهاى مهم اجتماعى به راويان حديث ما مراجعه كنيد, زيرا كه آنان حجت مـن بـر شمـا هستنـد و مـن هـم حجت خـدا بـر آنـان هستم.
31ـ مطاع, نه مطيع كسى
انه لم يكن احد من آبائى الا وقد وقعت فى عنقه بيعه لطاغيه زمانه و انى اخرج حيـن اخـرج و لا بيعه لاحـد مـن الطـواغيت فـى عنقـى.(31)
هر يك از پدارنم بيعت يكى از طاغوتهاى زمان به گردنشان بود, ولى من در حالى قيـام خـواهـم كـرد كه بيعت هيچ طـاغوتـى به گـردنـم نبـاشـد.
32ـ آفتاب پشت ابر
و امـا وجه الانتفـاع بـى فـى غيبتـى فكـالانتفـاع بـالشمس اذا غيبها عن الابصار السحاب.(32)
كيفيت بهره ورى از من در دوران غيبت, مانندكيفيت بهره ورى از آفتاب است هنگامى كه ابر آن را از چشمها پنهان سازد.
33ـ سبقت اراده خدا بر همه چيز
ولكـن اقـدار الله عزوجل لاتغالب و ارادته لاترد , و تـوفيقه لايسبق.(33)
به راستـى كه مقـدرات خـداونـد متعال, مغلـوب نشـــود واراده الهى مـردود نگـردد و چيزى بـر تـوفيق او پيشـى نگيـرد.
34ـ علت اصلى غيبت امام(ع)
واما عله مـا وقع مـن الغيبه فـان الله عزوجل قال: (( يا ايها الذين آمنوا لاتسئلوا عن اشياء ان تبدلكم تسئكم .(34)
امـا علت و فلسفه آنچه از دوران غيبت اتفـاق افتاده ( كه درك آن براى شمـا سنگين است) آن است كه خـداونـد در قـرآن فـرموده:(( اى مـومنان از چيـزهايـى نپـرسيـد
 كه اگـر آشكـارتـان شـود, بـدتـان آيـد.))(35)
35ـ آگاهيهاى امام(ع)
انـا يحيط علمنـا بـانبـائكـم , و لايعزب عنـا شـىء مـن اخبـاركـم.(36)
علـم ودانـش مابه خبرهاى شما احاطه دارد وچيزى از اخبار شما بر ما پـوشيده نمى ماند.
36ـ دعاى فروان
اكثـر و الـدعا بتعجيل الفـرج فـان ذلك فـرجكـم.(37)
براى تعجيل فرج زياد دعا كنيد, زيرا همين دعا كردن, فرج و گشايش شماست.
37ـ سوال نامطلوب
فاغلقوا ابواب السوال عما لايعنيكم .(38)
درهـاى سـوال راازآنچه كه مطلـوب شمـا نيست ببنـديــد.

38ـ آخرين اوصيا
انـا خـاتـم الاوصيـاء و بـى يـدفع الله البلاء عن اهلـى و شيعتى . (39)
مـن آخـريـن نفـر از اوصيا هستـم, خـداوند به وسيله من بلا را از خانواده و شيعيانم بر طرف مى گرداند.
39ـ حجت خدا در زمين
ان الارض لاتخلـوا مـن حجه امـا ظاهـرا و مـا مغمـورا.(40)
زميـن خـالـى از حجت خـدا نيست, يـا آشكـار است و يا نهان.
40ـ علمدار هدايت در هر زمان
كلما غاب علم بـدا علـم, و اذا افل نجم طلع نجـم.(41)
هرگاه علم و نشانه اى پنهان شـود, علم ديگرى آشكار گـــردد, و هــر زمان كه ستاره اى افول كند , ستاره اى ديگر طلوع نمايد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پى نوشت ها:
1ـ بحارالانوارج 53,ص 175.
2ـ همان,ج 53,ص 176.
3ـ بحارالانوار ج 53,ص 179.
4ـ همان,ج 53,ص 193.
5 ـبحارالانوار ,ج 53,ص 194.
6ـ همان,ج 53,ص 196.
7 ـ بحارالانوار,ج 53,ص 196.
8 ـ احتجاج طبرسى ج 1,ص 478.
9 ـ همان,ج 2,ص 478.
10 ـ مجمـوعه فـرمـايشـات حضـرت بقيه الله,ص 178.
11 ـ غيبت نعمانى ,باب 14,حديث 67.
12 ـ بحارالانوار,ج 51,ص 4.
13 ـ بحارالانوار,ج 51,ص 5.
14 ـ همان,ج 53,ص 182.
15 ـ همان,ج 53,ص 182.
16 ـ بحارالانوار,ج 53,ص 190.
17 ـ همان,ج 53,ص 190.
18- غيبت شيخ طـوسـى,ص 176.
19ـ غيبت شيخ طـوسـى,ص 178.
20- همان,ص 172.
21- بحارالانوارج 53,ص 150.
22- احتجاج طبرسى ,ج 2,ص 499.
23- احتجاج طبرسى,ج 1,ص 474.
24- پيشين,ج 2,ص 474.
25- همان,ج2,ص 487.
26- همان,ج 2,ص 487.
27- همان,ج 2,ص 490.
28- فرمايشان حضرت بقيه الله,ص 170.
29- بحـارالانـوار ,ج 78,ص 380.
30ـ همـان,ج 78,ص 380.
31- همان,ج 78,ص 380.
32- بحارالانوار,ج 78,ص 380.
33- همان,ج 53,ص 191, چاپ ايران.
34- همان,ج 78,ص 380.
35- سوره مائده,آيه 101.
36- بحارالانوار,ج 53,ص 175.
37- كمال الدين صدوق ,ج 2,ص 485.
38- بحارالانوار ,ج 52,ص 92.
39- همان,ج 52,ص 30.
40- كمـال الـديـن صـدوق,ج 2,ص 511.
41ـ بحـارالانوار,ج 53,ص 185.


برگرفته شده از كتاب سيره وسخنان پيشوايان - تاليف محمدعلى كوشا

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ توسط ابوعمار حسین زاده
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک