شبانه روز لعنتت
می کنم
به خواست خدا مردم
عزت و احترام زیادی برای بنده قائل هستند دلیلش هم این است که معتقدند من هم نشین
و هم کلام با شهدا بوده ام با آنها حشر و نشر داشته ام.برای اکثر آنها نوحه خوانده
ام و بیشتر شهدا با نوحه های من سینه می زدند در کنار این عزت و احترام عده ای هم
هستند که براساس تفکری بی پایهه و اشتباه من را باعث و بانی شهادت عزیزانشان می
دانند.به هر حال تأثیر کاری که خدا توفیق اجرایش را به من داد در حدی زیاد بود که
دامنه ی این طور مسائل و این قبیل بحث ها را نیز شامل می شد که به دو نمونه از این
برخوردها اشاره می کنم.
یک بار از اهواز
به تهران آمده بودم و همین طور که در فرودگاه راه می رفتم دختر خانمی که ظاهر
مناسبی هم نداشت و مردی هم همراهش بود به طرفم آمد و بعد از سلام خیلی محکم گفت:
من دختر شهید هستم و پدرم در جبهه شهید شده.مسبب اصلی مرگ پدرم تو هستی این را گفت
و راهش را کشید و رفت.شخصی که همراه من
بود گفت:چرا جوابش را ندادی؟گفتم چی بگم می گه فرزند شهیدم دیگه.
وسایلم را تحویل
گرفتم و داشتم به سمت درب حرکت می کردم که دوباره با همین خانم مواجه شدم.رفتم
سمتش و به او گفتم: به نظرم این حرفی رو که شما به من زدی جای دیگه ای نزنی بهتره
زیاد جالب نیست. سریع بدون اینکه اجازه بدهم حرفی بزند ادامه دادم: اگه این طوری
باشه که شما می گی شما با مطرح کردن این مسأله ارزش پدر خودت رو پایین آوردی با
این حساب همه می گن عجب پدری داشتی که با خواندن یک نوحه احساساتی شده و به خاطر
یک صدا کشته شده در صورتی که این طور نبوده و همه ی رزمندگان ما نسبت به کاری که
انجام دادن معرفت داشتن و می دونستن که قدم در چه راهی گذاشتن.دلیلم اینه که
احساسات در جبهه تا یک حدی جواب می داد یعنی وقتی می رفتی توی خط.سر و کارت با
گلوله و خمپاره و تک تیرانداز بود دیگه اونجا احساسات کار نمی کرد و فقط ایمان بود
که کارایی داشت و هر کس ایمانش بالاتر بود به اون چه که باید می رسید.اگه کسی در
منطقه دچار احساسات می شد و بعدش می افتاد وسط بارون آتیش باید بر می گشت و دوباره
خودش را سرگرم مسایل دیگر می کرد.لذا پدر شما که شهید شده حتماً این مراحل رو پشت
سر گذاشته و قطعاً صرف خوندن من حقیر به شهادت نرسیده بلکه ایمان و اخلاص واقعیش دلیل کارش است.پس
شما سعی کن ارزش بالای کار پدرت را پایین نیاری.کمی قانع شد و حرف هایم را قبول
کرد اما باز در آخر گفت:بالاخره شما هم در شهادت پدرم نقش داشتی.
بار دیگر در سفری
که به مشهد داشتم چنین اتفاقی برایم پیش آمد.مرحوم حجت الاسلام عبادی امام جمعه
مشهد هر سال دهه ی سوم ماه صفر قبل از مغرب برنامه داشت و من قبل از اینکه به هیأت
رزمندگان بروم در منزل ایشان می خواندم.
آن شب بعد از
اجرای مراسم برای برگزاری نماز جماعت صف ها بسته شد.من در صف اول کنار پدر شهید
((کاوه)) نشسته بودم.داشتند اذان می گفتند که یک نفر سبیل کلفت آ<إو دو زانو روبروی من نشست و شروع کرد به
گریه کردن.عجیب گریه می کرد.گفتم: حتماً
با دیدن من یاد ایام جنگ افتاده و به یاد آن روزها گریه اش گرفته است.به او
گفتم: التماس دعا ان شاء الله حاجت شما برآورده باشه.در همین حین شروع کرد به حرف
زدن و گفت: من برادری داشتم که توی عملیات والفجر مقدماتی شهید شد.از بعد شهادت برادرم
صبح و ظهر و شب تو رو لعنت می کنم.خدا ایشاالله لعنتت کنه.با همان گریه ی شدید این
حرف ها را به من زد.مثل یخ وا رفتمو مبهوت ماندم.پدر شهید کاوه کفری شده بود و می
خواست با او برخورد کند که دستم را روی زانویش گذاشتم و آرامش کردم.در همین حین
مکبر قدقامت الصلاه را گفت و آن بنده ی
خدا هم بلند شد و رفت.ما هم بعد از نماز آنجا را ترک کردیم.
شب آقای عبادی
تماس گرفت و از من دلجویی کردو گفت: این بنده خدا که شهید داده اهل زاهدان است شما
به دل نگیرید.شاید دلش از جای دیگری پر بوده سر شما خالی کرده.او را به خاطر شهیدش
حلالش کنید.ظاهراً محافظ آقای عبادی ماوقع را برای ایشان تعریف کرده بودو به همین
دلیل با من تماس گرفت که به نوعی از دلم در بیاورد.
به هر ترتیب
همانطور که اشاره کردم تأثیر کار خیلی بودو هر کاری هم که بزرگ باشد حواشی مربوط
به خود را داردمن هم مستثنی از این قضیه نبوده و
نیستم.
من و موسیقی
بعد از اتمام جنگ
به نظرم فضا طوری عوض شد که دیگر نمی شد ای لشگر صاحب زمان را خواند.در زمان جنگ
فضا می طلبید که نوحه های حماسی خوانده شود و اصلاً روحیه ی حماسی حاکم بود.اما
بعد از جنگ این داستان را کم رنگ کردند و من حس کردم که دیگر اگر ما مرگ بر آمریکا
بگوییم کسی با آن سینه نمی زند(مجموعه عواملی باعث تغییر این فضا شده بود که الان
واردش نمی شوم)لذا به فکر کار جدیدی افتادم که هم روحیه ی حماسه طلبی مردم از بین
نرود و هم بتوانم همان شعرها را با همان مضامین اما در قالبی جدید به جامعه ارائه
کنم.به همین دلیل اجرای کار با موسیقی به ذهنم رسید.
با تعدادی از
دوستان مشورت کردم،که همگی ایده ی مرا تأیید کردند.پس از آن با تعدادی از علما از
جمله آیت الله حائری یزدی دراین باره مشورت کردم.اتفاقاً آیت الله حائری مطلب
جالبی را گوش زد کرد.ایشان گفت: دکتر علی شریعتی می خواست با افکار خودش پلی بزند
تا بتواند کسانی را که دین ندارند از جمله کمونیست ها به سمت افکار اسلامی خودش
سوق دهد،و موفق هم شد.اما افکار و شیوه ی کار ایشان به گونه ای بود که به همان
نسبت یا کمتر که توانست آن طرفی ها را به سمت خودش بکشاند، عده ای را هم ناخودآگاه
از این طرف به آن طرف هدایت کرد. شما هم
مواظب باش اجرای با موسیقی باعث نشود که کسانی که زمانی برای نوحه های سنتی سینه
چاک می کردند،کم کم به طرف آهنگ و ضرب و موسیقی کشانده شوند.
بالاخره پس از
صلاح و مشورت هایی که انجام دادم، تصمیم خودم را گرفتم و اولین کارم آلبوم اشک
افشان بود که در سالگرد رحلت مام خمینی رحمه الله علیه منتشر شد و خیلی هم در بین
مردم جا افتاد مخصوصاً شعر:
کاروان رفته منزل
به منزل
قصه ی ساربان
مانده در دل[1]
بعد از این اجرا
با واکنش های مختلفی رو به رو شدم.اما در مجموع، مردم از آن استقبال کردند.با این
حال تعدادی از خانواده های شهدا، بچه های جنگ و بعضی مداحان با این قضیه مخالف
بودند.یادم هست حاج منصور ارضی در دعای کمیل خود گفته بود: بالاخره آن کسی که تاج
سر رزمنده ها بود هم گرفتار تهاجم فرهنگی شد.تعدادی از خانواده های شهدا که مرا
دیدند گفتند: از همه انتظار چنینی چیزی را داشتیم غیر از شما.کار به حدی بالا گرفت
که حتی به روزنامه ها هم کشیده شد.البته حمایت هایی هم از طرف شخصیت هایی از جمله
آقا محسن]رضایی))) و بعضی فرماندهان سپاه صورت گرفت.اما در نهایت قضیه جا افتاد.
سعید قاسمی پس از
سفری که به بوسنی داشت، به من گفت: این نوار با موسیقی تو رو اون جا هم با این که
نمی فهمند چی می گی خیلی دوست دارند و گوش می کنند.پس از آن هم اجراهای زیادی
داشتم که بارزترین آنها شب است و سکوت است و آه است و منو عطش و آتش است.
هنوز هستند کسانی
که به من می گویند: با موسیقی خواندن کار حرامی نیست.اما ای کاش
تو وارد این عرصه نمی شدی.نظر شخصی خودم این است که از هر وسیله ی حلالی
باید برای پیش برد انقلاب و آرمان هایش استفاده کرد.این را هم بگویم به هیچ عنوان
دوست ندارم اجراهای با موسیقی ام بر اجراهای زمان جنگ اشراف پیدا کند.آن برنامه ها
در بین کسانی بود که شاید دیگر در عمرم چنین آدم هایی را با آن روحیات و معنویات
منحر به فردشان نتوانم درک کنم و از این بابت که نتوانستم خودم را به کاروان آنها
برسانم مغموم هستم و احساس شکست می کنم.اما به هر حال زندگی جریان خود را دنبال می
کندو من در پی این هستم، که حداقل از آرمان ها و شعارهایم فاصله نگیرم و بحمدالله
تا به حال خداوند این توفیق را از من سلب نکرده است.
نعمتی که از من
سلب نشد
اواسط جنگ بود که
بنا به دلایلی تصمیم گرفتم خواندن را کنار بگذارم و وارد کارهای اجرایی و عملیاتی
شوم و بر این تصمیم خود مصمم بودم.خدمت ]شهید))) صیاد شیرازی رسیدم و قضیه را با
ایشان مطرح کردم.آن شهید عزیز گفت: اصلاً و ابداً این کار رو نکن.کسی از شما کار
اجرایی نمی خواد و برای شما هم پسندیده نیست.تمام این کسایی که می بینی. دارن کار
اجرایی می کنن،اما کی صدایی مثل شما داره که بیاد و بخونه؟
بعد از آن سراغ ]علی)))
شمخانی که آن زمان فرمانده ی ما بود رفتم و او را نیز در جریان تصمیم خود
گذاشتم.عای آقا هم شدیداً مخالف بود و گفت: این بهترین و مؤثرترین کاری است که تو
می تونی بکنی.با چند نفر دیگر هم مشورت کردم و همگی بدون استثناء بر سر اینکه در
همین کار نوکری امام حسین صلوات الله علیه باشم و به خواندن ادامه دهم تأکید
کردند.
وقتی کارم را آن
قدر مؤثر و مفید دیدم، از تصمیمی که گرفته بودم منصرف شدم.لذا به پابوس امام رضا صلوات الله علیه رفتم و ضمن توسل به
آن حضرت، از ایشان خواستم که تا زنده ام، مرا لایق نوکری امم حسین صلوات الله علیه
بداند و دنبال هیچ کار اجرایی نروم.
از آن به بعد
دغدغه ام این شده بود که این مدال نوکری کماکان بر
سینه ام بماند و مبادا چنین فیض عظیمی از من گرفته شود.وقتی با تعدادی از علما و
مراجع از جمله آیت الله بهاءالدینی رحمه الله علیه هم که ملاقات داشتم، به من
نصیحت کردند : قدر خودت را بدان هیچ چیز بهتر از نوکری در خانه ی امام حسین
نیست.همه ی اینها باعث شده بود این نگرانی برایم پیش آید که مبادا به خاطر قصور و
کوتاهی ها و گناهانی که داشتم، این نعمت بزرگ از من گرفته شود.
مدت ها ذهنم با این دغدغه مشغول بود تا اینکه سال 1363 برای اجرای برنامه ای
به شاه چراغ شیراز رفتم.پس از اجرای برنامه با سید مهدی دستغیب که تولیت آنجا را
بر عهده داشت روبه رو شدم.ناخودآگاه به ذهنم رسید دغدغه ام را با ایشان مطرح کنم.آقای دستغیب من خیلی
خوشحال و خرسندم که خدا چنینی نعمتی رو بهم داده و منو لایق نوکری امام حسین
دونسته.به این دلیل شبانه روز شاکر خدا هستم.اما از طرف دیگه به خاطر گناهانی که
در خودم می بینم، می ترسم این نعمت ازنم گرفته بشه، چه باید بکنم.؟
بعد از صحبت من، ایشان دست مالی درآورد و شروع به گریه کرد.مدتی همین جور گریه
می کردو من ساکت بودم.تا این که گفت: مگه اینها نعمتی رو که دادن، به این سادگی پس
می گیرن؟ این جمله ی سید مهدی دستغیب، به مثابه ی آبی بر آتش وجود من بود.با شنیدن
این حرف، آرام شدم و با جدیت بیشتری به کارم ادامه دادم.
این قضیه گذشت.تا اینکه در فاطمیه ی 1387 برای مراسم عزاداری در شاهچراغ دعوتم
کردند.وسط مراسم همینطور که می خواندم، سید مهدی دستغیب را دیدم که روی صندلی
نشسته بودو سینه می زد.به محض دیدن او، یاد جمله ی آن روزش افتادم و حقانیت آن را
درک کردم.
بعد از پایان مراسم، مردمبه خاطر لطفی که به من داشتند، دورم را گرفتندو خادمین
آنجا برای اینکه اذیت نشوم، من را به داخل یکی از اتاق های آستان شاه چراغ هدایت
کردند.در اتاق نشسته بودم که سید مهدی دستغیب وارد اتاق شد.تا مرا دید، بدون کوچک
ترین کلامی گفت: یادته چند سال پیش به شما گفتم: این نعمت رو خدا از شما نمی گیره؟
می بینی هنوز داری می خونی؟
هیئت بن سلون
بحرین
در دهه ی 70
دوستان بحرینی چندین بار از من و مداحان دیگر دعوت کردند تا در مراسماتی مثل
فاطمیه و محرم در عزاداری آنها شرکت کرده
و نوحه بخوانیم.در این بین من چون چهره ی شاخصی در ایام جنگ بودم و آنها بهتر از
سایرین مرا می شناختند بیشتر مورد توجهشان قرار داشتم.وقتی رفتم بحرین بعضی از
آنها می گفتند: زمانی که با عراق در جنگ بودید ما مخفیانه نوارهای شما را گوش می
دادیم و حتی چند نفر از بچه ها به خاطر داشتن نوارهای شما بازداشت شدند گفتند که
تمامی ((ماتم))ها از شما می خواهند که برایشان بخوانی.بحرینی ها به حسینیه می
گفتند ماتم.لذا همه ی ماتم ها را رفتم و خواندم.جالب اینکه سر در تمامی ماتم
هایشان تصاویر بزرگی از امام خمینی رحمه
الله علیه و مقام معظم رهبری نصب کرده بودند و در پایان هر مراسمی هم درخواست می
کردند که مجلس را با ذکری از آیت الله خامنه ای به اتمام برسانم.مثل (( دست خدا بر
سر ماست. خامنه ای رهبر ماست)) و یا ((ابوالفضل علمدار خامنه ای نگهدار)).ارادت
عجیبی به امام و آیت الله خامنه ای داشته و دارند.خب هم شیعه بودند هم از دست حکام
دست نشانده ی آمریکا و اسراییل(آل خلیفه) بسیار ناراحت بودند و از طرفی چون اکثریت
شان فارسی می دانستند.این اشعار را برایشان می خواندم و آنها هم با جان و دل و با
تمامی وجود جواب می دادند.
در همان سالها
یکبار به مناسبت رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله مراسمی را در یکی از میدانهای
بزرگ شهر برگزار کردند که از من هم به عنوان مداحدعوت شده بود.جدود پنج هزار نفر
نفر جمعیت برای عزاداری آمده بودند که به همه ی شان غذا هم دادند.
مراسم که تمام شد
به من گفتند: اگر دوست دارید ما اینجا هیأتی داریم به نام ((بن سلون)) .برویم این
هیأت را که دسته ی عزاداری راه می اندازد ببینیم.نگاهی به ساعت کردم و دیدم 2:30
دقیقه ی صبح است گفتم: حالا برویم چند لحظه این هیأت را ببینیم ضرر ندارد
.رفتیم.سر چهارراهی ایستادیمو منتظر شدیم.ساعت 2:40 بود که دسته ی عزاداری هیأت
((بن سلون)) از راه رسید.دسته همینطور جلو می رفت ولی به آخر نمی رسید.هر چه با
خودم گفتم:الان تمام می شود.دیدم نه ساعت 3:45 بود که دسته ی عزاداری هیئت بن سلون
به انتها رسید.این هیأت آنقدر جمعیت داشت که حرکت دسته ی عزاداری آن چیزی حدود یک
ساعت طول کشید.همه ی اعضای آن هم جوان بودند و من بالای 40 سال را نتوانستم بین
شان پیدا کنم.مداحشان هم شخصی بود به نام شیخ((اکرف)) که عرق چینی هم روی سرش بودو
می گفتند: این عرق چین هدیه و تبرک مقام معظم رهبری به ایشان است و همیشه این عرق
چین را روی سرش می گذارد.جالب اینکه هر چند وقت یک بار شعار ((الموت لامریکا)) و
((الموت لاسراییل)) هم سر می دادند.
یکی دو سال بعد که
برای دیدن این هیأت رفتم ((الموت لال خلیفه)) هم
به شعارهایشان اضافه شده بود.تعجب کردم که چطور آن قدر جرأت پیدا کرده و جسور شده اند.پرس و جو
کردم و فهمیدم که حکومت از پس این جمعیت عظیم برنمی آید و به نوعی جرأت تعرض به آن
ها را ندارد
پدربزرگم حاج عبدالرضا
مرحوم پدربزرگ من
شخصی بود به نام حاج عبدالرضا ایشان ارادت عجیب و غریبی به امام حسین صلوات الله
علیه داشت.او هر وقت مرا می دیداز مصائب امام حسین صلوات الله علیه می گفت و روضه
می خواند.بعد به من می گفت: این همیشه یادت باشه هر وقت خواستی بری کربلا نیت کن و
بگو السلام علیک یا اباعبدالله بعد چشم ها تو ببندو به خدا بگو منو ببر کربلا وقتی
این کار رو کردی انگار رفتی کربلا وقتی این را به من می گفت خودش چشم هایش را می
بست و می گفت:ببین من الان می خوام برم کربلا.بعد می گفت: السلام علیک یا
اباعبدالله و همینطور که چشمش بسته بود برای من تجسم می کردو ادامه می داد رسیدم
به ضریح .ضریح رو گرفتم بعد هم شروع می کرد به گریه کردن و مصیبت می خواند و سینه
می زد.به سینه اش می زد به پاهایش می زد به کتفش می زد به سرش می زدو می گفت:این
رو بدون این جاهایی رو که من دارم سینه می زنم هیچ وقت توی آتیش نمی سوزه در آخر
هم می گفت:من تمام ثواب کسی که به کربلا رفته رو بردم.با تمام وجودش این ها را
برای من می گفت و گریه می کرد.
روز عاشورایی در
مسجد چیت ساز اهواز پشت منزل پدربزرگم برنامه ی زنجیرزنی داشتم قبل از آن سری به
خانه زدم از اتاق صدای گریه می آمد از مادربزرگم پرسیدم چه خبر شده چرا بابا گریه
می کنه گفت:روز عاشورا که می شه برنامه اش اینه که میره توی اتاق در رو می بنده و
تا یکی دو ساعت با صدای بلند گریه می کنه بعد از اون می آد بیرون و میره مسجد دقت
کردم دیدم با صدای بلند مشغول خواندن روضه است و به شدت هم گریه می کند.
اواخر عمر ایشان
خیلی دوست داشتم در کنارش باشم و تحت تأثیر ارادتی که به امام حسین صلوات الله
علیه داشت هر وقت او را می دیدم از امام حسین صلوات الله علیه می گفتم.
روزهای آخری که
حالش خیلی بد بود طوری که نه دیگر می توانست حرف بزند و نه چشمهایش را باز
کند.رفتم کنارش و او را صدا زدم.جوابی نداد هر چی بابا بابا گفتم هیچ عکس العملی
از خودش نشان نداد.به او گفتم بابا یه
چیزی از امام حسین برام بگو می خوام برم زیارت.خدا شاهد است تا اسم امام حسین صلوات
الله را بردم با آن حال نزاری که داشت چشم هایش را باز کرد و اشک از گوشه ی چشمانش
سرازیر شد.
چند روز بعد هم به
رحمت خدا رفت و در جوار مرقد جناب علی ابن مهزیار علیه السلام به خاک سپرده شد.
بعد از فوتش یک شب
خوابش را دیدم در عالم رویا مرتب مرا می بوسید و می گفت یادته بالای سر من گفتی
امام حسین و من گریه کردم خیلی خوب گفتی و از من به خاطر آن روز تشکر گرمی کرد.
بعد از این خواب
به ارزش یک امام حسین صلوات الله علیه
گفتن پی بردم که چطور حضرت حتی با بردن نامش در یک مجلس دو نفره در آن دنیا
دست گیری می کند و به انسان نظر دارد.
من سخت بر این
باورم یکی از دلایلی که خداوند مدال نوکری اهل بیت صلوات الله علیهم را به گردنم
آویخته همین وجود پربرکت پدربزرگم ملا عبدالرضا و دعای آن بزرگوار در حق خودم پس
از مرحوم شدنش می باشد.
لازم می دانم عرض
کنم بنده تا به حال هیچ حاجت و مشکلی نداشتم که به واسطه ی این توسلات برآورده
نشده باشد و اذعان می کنم که نظر لطف و سایه ی اهل بیت صلوات الله علیهم از اول
زندگی تا به حال از من برداشته نشده که هیچ اضافه تر هم شده است.
تنها یک حاجت دارم
که از اول جنگ تا الان برآورده نشده و این را هم می گذارم پای مصلحت.اما همچنان
امید دارم و چشم انتظارم که مزدم را بگیرم و دعای قنوتم این است:اللهم الرزقنا
توفیق الشهاده فی سبیلک انشاءالله.