فرهنگی-مذهبی
 
فرمانده گردان امام محمد باقر (ع)لشگر25کربلا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
در سال 1341 در روستای "کلاگر محله" شهرستان "قائمشهر" به دنيا آمد. او فرزند دوم خانواده بود. پدرش فاقد زمين بود و روی زمينهای ديگران کار می کرد. به همين سبب خانواده اش از وضعيت مالی خوبی برخوردار نبود. علی اصغر پيش از آغاز دوران تحصيل رسمی درمدرسه به مکتبخانه رفت و به فراگيری قرآن پرداخت. در سال 1348 در مدرسه «همام» روستای کلاگر محله تحصيلات دوران ابتدايی را آغاز کرد. علاقه او به درس و مدرسه به اندازه ای بود که تکاليف خود را در مدرسه انجام می داد و اگر در درسی نمرة خوبی نمی گرفت، ساعت ها گريه می کرد. او نسبت به ساير کودکان هم سن و سال آرام تر بودو بيشتر اوقات را در منزل می گذراند. اسکندر فومنی و حميدرضا رنجبر (که در 25 فروردين 1362 به شهادت رسيدند) از دوستان دوران طفوليت علی اصغر بودند و ارتباط خود را تا پايان عمر حفظ کردند.
تحصيلات دوره راهنمايی را در سال 1353 در مدرسه راهنمايی امير کبير قائمشهر آغاز کرد. اين دوران آغازگر تحولات و تغييرات خاصی در رفتار و شخصيت او بود. در کلاسهای احکام و نهج البلاغه که زير نظر روحانيون تشکيل می شد شرکت می کرد. در اين جلسات بود که با نام امام خمينی (ره) آشنا شد. به تدريج پس از آشنايی با انديشه های امام (ره) به همراه جوانان محل، هيئت اسلامی جوانان روستا را تأسيس کردو خود رهبری اين هيئت را که در مسجد مستقر بود عهده دار شد. با آغاز فعاليتهای علنی انقلاب در راهپيماييها و درگيری ها حضور گسترده داشت. به بهانه ورزش با ساير فعاليتها بسياری از جوانان را به مسجد می کشانيد و سعی می کرد آنان را ازاين طريق جذب کند.5 رفتار گرم و صميمانه ای با ديگران داشت و با همه به مهربانی برخورد می کرد. و در عين حال از افراد بی بند و بار تنفر داشت و دوست نداشت کوچک ترين برخوردی با آنان داشته باشد.
در سال 1359 پس از کسب مدرک ديپلم، آماده اعزام به سربازی بود که متوجه شد گروه دکتر چمران به نيرو نيازمند است. آموزش نظامی را به همراه نيروهای بسيجی در پادگان شيرگاه گذراند و پس از ثبت نام به ستاد جنگهای نا منظم دکتر چمران در تاريخ 16 دی 1359 به مناطق جنگی جنوب رفت. نخستين اعزام علی اصغر خنکدار با نخستين مجروحيت او همراه بود. در شرايطی که خانواده اش در تدارک مراسم عروسی خواهرش بودند به آنان گفت که برای انجام کاری به تهران می رود و به زودی بازمی گردد. اما از اهواز و مناطق جنگی سر در آورد در تاريخ 16 فروردين 1360 در منطقه کرخه در اثر اصابت ترکش مجروح شد و در بيمارستان اهواز بستری گرديد.
در اواخر تابستان 1360 به عضويت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد. در تاريخ 1 مهر 1360 به پادگان آموزشی المهدی (عج) چالوس اعزام شد و تا اول دی ماه دوره آموزشی سه ماه سپاه را گذراند. به دنبال آن بلافاصله به جبهه مريوان اعزام شد و تا تاريخ 11 اسفند 1360 در منطقه سروآباد مريوان به خدمت مشغول بود و فرماندهی یکی از واحدهای مستقر در آنجا را بر عهده داشت. پس از بازگشت در واحد عمليات سپاه قائمشهر بود. با آغاز فعاليتهای ضد انقلابی گروهک «اتحاديه کمونيستها» در جنگ های شمال ايران، پس از گذراندن دورة ويژه جنگ های چريکی و اصول جنگ های ضد چريکی به فرماندهی گردان ويژة جنگ سپاه قائمشهر منصوب شد.
نخستين سال های آغاز جنگ پدرش برای آنکه او کمتر به جبهه برود به وی پيشنهاد کرد تا ازدواج کند. او اين پيشنهاد را پذيرفت و در بيست سالگی يعنی در سال 1361 با خانم "زهرا سرور" ازدواج کرد. مراسم عقد عقد اين زوج در مسجد و در نهايت سادگی برگزار شد.
در 25 فروردين 1362 دوست ديرينه اش، "حميد رضا رنجبر" فرمانده گردان امام محمد باقر (ع) از لشکر 25 کربلا در جريان عمليات والفجر 1 در منطقه عملياتی جفير به شهادت رسيد. او که به شدت تحت تاثير شهادت حميد رضا قرار گرفته بود پس از آن هيچگاه منطقه نبرد را ترک نکرد.
مدتی در شمال بود.علی اصغر پس از دو سال حضور در جنگل قائمشهر و مبارزه و سرکوب ضد انقلاب به جبهه نبرد شتافت. در تاريخ 28 بهمن 1362 به منطقه جنوب و لشکر 25 کربلا پيوست و فرماندهی گردان امام محمد باقر (ع) را به عهده گرفت. در جريان عمليات والفجر 6 در منطقه دهلران در محور چيلات بر اثر اصابت تير به سرش زخمی شد اما علی رغم اصرار همرزمان راضی نشد منطقه را ترک کند و دو ماه بعد از مجروحيت به شهر و ديار خود بازگشت.
او برای همسر خود احترام فراوان قايل بود اما حضور در جبهه را ترک نمی کرد. در مدت کوتاه بازگشت از جبهه نيز به جمع آوری نيرو می پرداخت.
به هنگام تولد نخستين فرزندش برای مدت کوتاهی در يکی از بيمارستانهای شهرستان بابل حاضر شد و او را به ياد دوست و همرزم شهيدش" حميد رضا "ناميد و سپس به جبهه بازگشت. علی اصغر به امام خمينی (ره) عشق می رزيد، با ذکر مصيبت امام حسين (ع) و با شنديدن مصائب ائمه اطهار به گريه می افتاد. جبهه برای او از همه چيز مهم تر بود. در حالی که منزل شخصی نداشت و حقوق بسيار کمی از سپاه دريافت می کرد جبهه را رها نمی کرد. در کنار روحيه خشن نظامی از روحی لطيف و وجدانی بيدار برخوردار بود. توجه به اصلاح اخلاقی دوستان و همرزمان، اهتمام به رعايت آداب شرعی و اخلاقی تحصيل و به بطالت نگذراندن عمر در جوانی از يکی از دست نوشته هايش به خوبی مشهود است.
او پس از مدت فرماندهی گردان امام محمد باقر (ع) برای گذاراندن دورة آموزش فرماندهی به پادگان امام حسين (ع) تهران اعزام شد. از 18 ارديبهشت 1363 تا 15 مرداد 1363 دوره مزبور را گذراند و پس از آن برای مدت کوتاهی به قائمشهر برگشت. در تاريخ 21 مرداد 1363 به عنوان جانشين واحد عمليات منصوب شد. اما دو ماه بيشتر طاقت نياورد و بار ديگر در 1 آبان 1363 به جبهه اعزام و به عنوان جانشين گردان امام محمد باقر (ع) مشغول به فعاليت شد. در تاريخ 15 آبا 1363 بار ديگر از ناحيه پهلو بر اثر اصبت ترکش مجروح شد. لکن مداوای طولانی را نپذيرفت. در 1 ارديبهشت 1364 به فرماندهی گردان حمزة سيد الشهدا (ع) منصوب شد و تا شهريور در آن گردان باقی ماند. سپس به عنوان جانشين محور دوم لشکر که فرماندهی آن بر عهده سردار عمرانی بود منصوب شد. در حالی که رزمندگان گردان امام محمد باقر (ع) اصرار داشتند او را به گردان امام محمد باقر (ع) برگردانند. در همين حال و هوا دومين فرزندش "زينب" به دنيا آمد.
از نفوذ کلام بالایی برخوردار بود واین بنا به فرمایش حضرت علی (ع) به خاطر یکی بودن گفتار وعمل او بود. دربارة نفوذ کلام شيری ـ يکی از همرزمان ـ می گويد :
در سال 1364 خنکدار به من اعلام کرد که روستای شما بايد يک دسته نيرو به منطقه جنگی اعزام کند. من نيز به او گفتم چون تعدادی از بسيجيان روستا در جبهه هستند شايد استقبالی که انتظار می رود صورت نگيرد. وی با چهره مصمم گفت : «شما جلسه ای بر قرار کنيد که من برای صحبت با مردم به آنجا بيايم.» چند ورز بعد مراسمی بر پا شد و از ايشان برای سخنرانی دعوت کرديم. وی با کلامی شيوا، چنان صحبتی کرد که فردای آن روز به تعداد بيش از يک دسته بسيجی با بدرقه مردم روستا به جبهه ها رفتند.
علی اصغر در جريان عمليات والفجر 8 در تيپ 1 لشکر 25 کربلا در فاو حضور داشت و معاون محور 2 بود اما به خاطر علاقه خاصی که رزمندگان گردان امام محمد باقر (ع) به او داشتند و با به صلاحديد فرمانده لشکر به اين گردان بازگشت. در 20 بهمن 1364 در دقايق اوليه عمليات والفجر 8 وقتی نيروها به آن طرف ساحل اروند رسيدند، او در حالی که نيروهای رزمنده را از درون قايقی به جلو هدايت می کرد، چندين بار فرياد کشيد کربلا جلوی من است، من کربلا را می بينم. در همين حال تيری به شقيقه اش اصابت کرد و در دم به شهادت رسيد.

پيکر علی اصغر خنکدار در گلزار شهدای روستای" کلاگر محله"در شهرستان "قائمشهر" به خاک سپرده شد. يک سال بعد در جريان عمليات کربلای 5 برادرش "جعفر خنکدار" هفده ساله به شهادت رسيد. سه سال بعد در تاريخ 4 مرداد 1367 در روزهای آخر جنگ "محمد باقر خنکدار" در منطقه عملياتی جزيرة مجنون به اسارت دشمن در آمد و در سال 1369 به آغوش خانواده بازگشت.
از شهيد "علی اصغر خنکدار" يک فرزند پسر به نام "حميدرضا" که در زمان شهادت پدر دو ساله و دختری به نام زينب که شش ماهه بود. به يادگار مانده است.

منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ ،زندگی نامه فرماندهان شهید مازندران"نوشته ی یعقوب توکلی ،نشر شاهد،تهران-1386



وصیت نامه
بسمه تعالي
بار الها، بارپروردگارا،‌ ترا سپاس مي‌گويم كه اين بندة گنهكار را فرصتي ديگر عنايت كردي تا بتوان با خود بينديشم و از كرده‌هاي خلاف خويش پشيمان و با توكل بر خداي بزرگ براي رضاي معبود خويش استغفار و طلب عفو و بخشش براي خويش نمايم.
خدايا، معبودا، بار الهها به تقصير خويش اعتراف كرده‌ايم و اين بار نيز مي‌گويم و مي‌نويسم كه انساني گناهكارم و هيچ راهي براي خود نمي‌بينم و تنها روزنة اميدم به تو است و خدايا فقط تو را مي‌پرستم و از تو ياري مي‌جويم. خدايا بنده‌اي حقير و ضعيفم و تحمل آتش‌هايي را كه تجسم اعمال خلاف من مي‌باشد را ندارم. دستم را بگير و مرا در اين امتحان الهي موفق و قلم عفو بر جرايم بكش.
الهي به حق هشت و چارت زمان بگذر شتر ديدي نديدي
و خدايا چشم طمع به بهشت تو ندارم، زيرا كه خدايا عبادت‌هايم را براي اين به درگاهت مي‌كنم كه تو را لايق عبادت مي‌‌دانم و تورا عادل مي‌دانم و مي‌دانم كه تنها بودن در جوار تو سعادت حضور در قيامت تو است كه انسان را سعادتمند مي‌كند. خدايا سال‌ها و ماه‌هاست مه به دنبال دست يافتن به وصال خويش در شهرها و آبادي‌ها و كوه‌ها و جنگل‌ها و دشت‌ها و بيابان‌ها را پشت سر گذاشته‌ام،‌ با كارواني از دوستان و عزيزان حركت كردم و در هر مسيري، بر سر هر كوهي و برزني از يكي كه از عاشق تو مخلص تو بود، جدا گشتم، يك يكشان به سوي جوار حق پرواز كردند شهد شهادت نوشيدند.
در جنگل‌ها به ياد عزيز، در كوه‌ها به ياد ياري مهربان، در صحرا و شنزار به ياد سرداراني و . . . شال عزا بر گردن نهاديم و هميشه در اين فكر بودم كه چگونه مي‌توان آنان شده گونه مي‌توان عاشق شد. عاشق الله شيفتة الله،‌آري خداي مهربان اين بار نيز در آبهاي هور به دنبال رسيدن به وصال خويش حركت كردم، شايد به آرزوي خويش دست يابم. خدايا اگر مرا در زير آبها خفه‌ام كنند، اگر تمامي هور را ظرفي از آتش سازند و مرا در ميان آن پرتاب نمايند، اگر گلوله‌هاي سر بين دشمن بد كين قلب‌هاي گنهكار مرا سوراخ كند، همة اينها را به عشق ديدار تو با جان و دل مي‌پذيرم و آمادة پذيرايي تمام مشكلات در مسير تو هستم و تنها انتظارم و آرزويم در تحمل اين سختي‌ها ديدار وجه الله و رسيدن به وصال معبود مي‌باشد.
الها دوري خانه ،زن و فرزند را ،خدايا گلوله‌هاي دشمن را، خدايا بي‌خوابي‌هاي فراوان را تحمل مي‌كنم،‌ ولي دوري تو را حتي يك لحظه تحمل نخواهم كرد . خدايا تو را سپاس مي‌گذارم كه اين بار سعادت را نصيب من كردي تا در يك تلاش براي برپايي عدل و قسط در جامعه شركت داشته باشم و آرزو دارم خالصانه از من بپذيري وصيت‌هايم را اين گونه آغاز كنم. اسلام را تنها مكتب بر حق جامعه مي‌دارم و تنها دين نجات‌بخش مي‌دانم و براي اجراي احكام آن تمامي سختي‌ها را همچون شربت شيرين بر عمق جان خويش مي‌پذيرم. بار الها از اين آيه عزم خويش را جزم نمودم تا به آن جامة عمل بپوشانم و اعتقاد دارم كه جنگ را تا نابودي دشمن و رفع فتنه در عالم بايد ادامه داد و در اين مسير پيروزي حتمي است، انشا الله.

امت اسلام مردم ايران و دوستان و آشنايان جنگ را سرلوحة‌امور خويش قرار دهيد و شهادتم را وسيله‌اي سازيد براي تقويت بيشتر جبهه‌ها و ثابت كنيد كه جاي خالي هر شهيدي هزاران لانة سرخ ژوليده مي‌شود كه با نورانيت خويش ظلمت‌ها را به نابودي و قهقرا مي‌كشاند.
هنگامي كه خبر شهادتم را شنيديد، به ياد سنگر خالي من و اسلحة بر زمين افتاده‌ام باشيد و براي پر كردن سنگر و برداشتن سلاحم كمر همت بنديد و روانة جبهه‌ها گرديد و تنور جنگ را گرم نگه داريد، زيرا كه به قول امام عزيز جنگ برايمان يك نعمت است. سپاه را خانة خويش مي‌دانم و افتخار مي‌كنم كه در اين لباس درآمده‌ام و با جان و دل در آن براي رضاي خدا مشغول انجام وظيفه‌ هستم و شهادت در اين لباس مقدس را افتخاري براي خويش مي‌دانم، زيرا به قول امام علي (ع) لباس سربازي جامة فاخر است كه در دنيا لباس عافيت و در آخرت خريد بهشت خواهد بود انشا الله.
پيامم به مسئولين شهر و كشور اين كه جنگ سرلوحه امور قرار دهيد و با حضور فعال خود در جبهه و حمايت همه‌جانبه از بسيجيان دلاور هر اداره و سازمان و نهادي را به سنگري از سنگرهاي ميدان نبرد بر عليه سلطه استعمار مبدل سازيد و به آنهايي كه نغمة شوم صلح را سر مي‌دهند، مي‌گوييم كه ما صلحي را مي‌خواهيم كه رعايت عدالت در ا» بشود و آن محاكمة متجاوز و احقاق حقوق دو ملت ايران و عراق مي‌باشد. پدر و مادرم خوبم از اين كه توانستم در هنگامي كه نياز شديدي به من داشتيد در كنار شما باشم، از شما عذرخواهي مي‌كنم و از شما طلب عفو و بخشش را دارم.
زيرا كه زمان را اين گونه تشخيص دادم و بايد به نداي هل من ناصر ينصرني امام لبيك مي‌گفتم، زيرا كه تمام اسلام در مقابل تمامي كفر قرار گرفته بود و بايد با تمامي قدرت وارد ميدان شد. اين را بگويم كه هميشه شرم داشتم به خاطر زحمات طاقت‌فرساي شما در چشمان شما بنگرم و اميدوارم كه مرا عفو نماييد و از خدا بخواهيد كه اين قرباني را از شما بپذيرد انشا الله.
همسر خوبم،‌ اي كه همچون نوري در زندگي من درخشيدي و مرا از ظلمت‌هاي زيادي رهايي بخشيدي، افتخار مي‌كنم كه با تو زندگي خويش را آغاز كردم، زيرا كه همچون فرشته رحمت بر من نازل شدي و از صبر و شكيبايي تو درس‌ها گرفتم. ميدانم كه حق همسري را هيچ براي تو بجا نياوردم و در سخت‌ترين زمان‌ها ترا با كمترين امكانات تنها گذاشته‌ام، مرا عفو كن و بگو كه اي خدا اين قرباني را از من بپذير. فرزندانم را چون حماسه‌سازان كربلا پرورش بده، حميدم را حسين‌وار و معصومة خوبم را زينب‌وار در مسير الله بزرگشان ساز و آنها را انسان‌هايي بلندهمت و والامقام تربيت كن. حميد را انشا الله به حوزه بفرست و معصومه را در كنار خودت داشته باش تا مونس شب‌هاي تر و همدم لحظات تنهايي تو باشد.
برادرانم افتخار بر اين دارم كه چون شما برادراني دارم. در مقابل شما احساس ضعف مي‌كنم، زيرا كه در واقع در نزد خدا مقرب‌تريد. جنگ را فراموش نكنيد و امام را تنها نگذاريد.
گروه‌گرايي‌ها و سازمان‌هاي مختلف را محكوم ساخته در خط امام امت گام برداريد و با مخالفان اين خط هيچ سازش و سستي به خود راه ندهيد.
خواهرانم حجاب خود را فراموش نكنيد در هر مكاني كه هستيد جنگ را و رزمندگان را فراموش نكنيد و امام را دعا كنيد. فرزندانتان را عالم و جنگجو بسازيد انشا الله.
اي دوستان خوبم خط فقط خط امام، اين شعار را هميشه در ذهن خويش داشته باشيد. امام را بخواهيد، جنگ را فراموش نكنيد، جبهه‌ها را گرم نگهداريد و با مخالفان خط امام و با مخالفان جنگ هيچ سر دوستي و سازش نداشته باشيد. در انتخاب دوست و رفيق نهايت تلاش را بكنيد و از سازمان‌ها و جبهه‌هاي مختلف به شكل كلي بپرهيزيد. در كنار يكديگر در خط امام در انجمن اسلامي و گروه‌ها مقاومت محل فعاليت كنيد و عوامل اختلاف را از خود دور كنيد. از همة دوستان و آشنايان التماس دعا دارم، مرا فراموش نكنيد، همه‌تان در همين لحظه از خدا بخواهيد كه گناهان مرا ببخشد و مرا با شهداي كربلا محشور كند انشا الله.
شب اول قبر مرا فراموش نكنيد، غروب‌هاي جمعه سر مزارم فاتحه اي بخوانيد، به احكام اسلام بيشتر پايبند باشيد و در برگزاري مراسم مذهبي و عزاداري بيشتر تلاش كنيد. ترسم از فشار قبر زياد است با دعا و قرآن خواندن بر روي قبرم از خدا بخواهيد كه از گناهانم درگذرد. خانوادة شهدا و مفقودين و مجروحين و اسرا و رزمندگان را فراموش نكنيد. انجمن و گروه مقاومت را تنها نگذاريد، مسجد را حتماً پر كنيد و از آن سنگري بسازيد براي كمك به جبهه‌ها و مقابله با فساد و ظلم و فشارهاي گروهك‌هاي ملحد و غير خط امام. انشا الله در پايان بار ديگر از همة شما التماس دعا دارم، از همة دوستان و آشنايان مي‌‌خواهم كه اگر حقي بر گردن من دارند و يا اگر غيبتي از آنها كردم، مرا عفو كنيد و برايم طلب آمرزش نماييد. اگر كسي پولي از من طلب دارد، به خانه‌ام بگويد و از حقوقم بگيرد. التماس دعا از همة شما، شب اول قبر را فراموش نكنيد و روزهاي جمعه سري بر قبرم بزنيد.
بنده خدا علي اصغر خنكدار 23/3/64 ساعت 1.35


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ توسط ابوعمار حسین زاده
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک