حسین از دستم ناراحت شد
اوایل پیروزی انقلاب درگیریهای زیادی بین نیروهای انقلابی و گروه های مختلف در اهواز رخ می داد.حسین علم الهدی از جمله کسانی بود که همیشه وسط میدان بود و نسبت به مسایل روز اظهار نظر می کرد و اگر لازم می شد اقدام عملی هم انجام می داد.او به شدت با رییس دولت موقت یعنی مهندس مهدی بازرگان مخالف بود و می گفت:بازرگان آبروی اسلام رو برده و خواهد برد آن زمان من متوجه منظور او نمی شدم اما بعدا به درایتش پی بردم.
زمانی که قرار بود مجلس قانون تصویب لوایح را وضع کند دوباره حسین نسبت به دو مرحله ای بودن تصویب لوایح معترض بود و اعتقاد داشت قوانین باید در یک مرحله تصویب شوند.مقاله ای هم در این زمینه آماده کرده بودو می خواست در نماز جمعه قرائت کند.
مجری نماز جمعه اهواز من بودم.حسین به خاطر همین موضوع خیالش از بابت قرائت مقاله اش در تریبون نماز جمعه راحت بود.اما من به خاطر اینکه احساس کردم شاید قضیه جناحی شود و از سویی اصلاً نمی توانستم بدون هماهنگی با مسئول نماز جمعه به کسی وقت سخنرانی بدهم اجازه ی صحبت را به او ندادمو مانعش شدم.حسین به خاطر این قضیه خیلی از دستم ناراحت شد.اما من احساسم این بود وظیفه ام را انجام داده ام.البته او هم بعداً قانع شد.
تنها زخمی که برداشتم
یکی دیگر از کسانی که حضور بسیار پر رنگی در اهواز و درگیریهای اوایل انقلاب داشت امام جمعه ی وقت اهواز آیت الله جنتی بود.ایشان در آن زمان خار چشم لیبرال ها و منافقین و ضد انقلاب بودو با تمام وجود از ولایت فقیه و اصل انقلاب حمایت می کردو در درگیریهایی که بین نیروهای انقلابی و غیره صورت می گرفت پشتیبان بی چون و چرای انقلابیون بود.
در یکی از این درگیریها که در دانشگاه بین دو طرف رخ داد و کار به زد و خورد شدید کشیدمن هم حضور داشتم.طرفین به سمت هم سنگ بطری چوب و هر چیز دیگری که دستشان می رسید پرتاب می کردند.در این رد و بدل شدن اشیاء سنگی کمانه کرد و به استخوان پای من خورد.با اینکه سنگ زیاد بزرگی نبود اما به شدت ناکارم کرد طوری که دیگر نتوانستم حرکت کنم.خون زیادی از بدنم خارج شد و هنوز هم جایش هست.و متأسفانه یا خوشبختانه این تنها جراحتی بود که در ایام پیروزی انقلاب و طی هشت سال جنگ بر من وارد شد.
از کمیته ی پرستو تا سپاه اهواز
بعد از پیروزی انقلاب کمیته ای در اهواز به نام کمیته ی پرستو تشکیل شدکه علی شمخانی مسئول آن بود.هم زمان با کار عملیاتی و مقابله با اشرار و ضد انقلاب جذب نیرو هم انجام می دادیم.من مسئول اسلحه خانه بودم.
مدتی این کمیته فعالیت خود را ادامه داد تا اینکه به خاطر ضرورتی که در استان خوزستان بوجود امد و با توجه به اقدامات خرابکارانه ی جمعیت خلق عرب که از طرف ضد انقلاب و حزب بعث حمایت می شدند تصمیم بر تشکیل سپاه گرفته شد.
آن زمان فرمانده ی سپاه مرحوم آیت الله لاهوتی بود ایشان به دلیل حساسیت زیاد کار دو نفر از نیروهای زبده به نام های رضا رضوی و مجید جعفری را مأمور کرد چند نفر را برای تشکیل بدنه ی سپاه انتخاب کنندیکی از آن افراد من بودم که شاخه ی اصلی انتخابم همین خواندنم بود.
افراد دیگری هم انتخاب شدند و همه در منزل علم الهدی جمع شدیم.حدود 10-15 نفر بودیم.از آن جمع یدالله گلاب کش خود حسین برادرانش علی و کاظم شخصی به نام دلفی و علی شمخانی را به یاد دارم.
در آن جلسه علی شمخانی به عنوان فرمانده ی سپاه اهواز انتخاب شد و من شدم معاون پرسنلی و جذب نیرو.بقیه ی افراد هم به همین ترتیب برای کارها و وظایف دیگر انتخاب شدند.
فردای آن روز ساختمانی در باغ معین اهواز گرفتیم و مشغول کار شدیم.البته هنوز جنگ شروع نشده بود در تمام این مدت همچنان به کار نوحه خوانی مشغول بودم و همین خواندن اعتبار کارم بود.اما فقط در سطح شهر اهواز و دزفول شهرت داشتم و به صورت گسترده شناخته شده نبودم.
نوحه خوانی در کلاس درس
بعد از تأسیس سپاه و مشخص شدن مقر آن حسین علم الهدی که فردی بسیار پی گیر و فعال بود یک سری فعالیتهای فرهنگی – آموزشی را آغاز کرد که در میان تمام این فعالیتها تدریس نهج البلاغهاز اهمیت زیادی برخوردار بود.او تقریباً بخش عمده ی فعالیتش را در کنار کارهای دیگر به نهج البلاغه و تاریخ صدر اسلام اختصاص داد.
من عباس صمدی شهید پیرزاده و شهید اصغر گندم کار زیر نظر حسین و با استادی او در همان باغ معین در اتاق پشت بام که به آن نهضت سوادآموزی می گفتند و مقر ما بود درس هایی را فرا می گرفتیم و به نیروهایی که تازه جذب سپاه می شدند انتقال می دادیم.
مسئولیت آموزش جنگ های صدر اسلام مثل بدر و احد با من بود.حسین کلاس نهج البلاغه داشت و باقی دوستان هم به همین ترتیب البته همه تحت استادی حسین کار می کردیم. چون او در این زمینه سواد خیلی بالایی داشت و از قدرت بیان بسیار خوبی هم برخوردار بود.
در بین کلاسها کلاس من طور دیگری بود و به اصطلاح مشتری اش بیشتر از بقیه بود.دلیلش هم خواندن های من بود.
از آنجا که افراد مرا به عنوان کسی که مداحی می کند و نوحه می خواند می شناختند در بین تدریس دائماً نامه می دادند که فلان نوحه را بخوانید فلان شعر را بخوانید کی برنامه دارید کجا برنامه داریدو... وقتی می دیدم آنها بیشتر از درس دنبال خواندن من هستند و اینکه هم درسها را گوش بدهند و هم کلاس جذبه ی بیشتری داشته باشد درس دادن را با نوحه خواندن ترکیب کردم و هر از چند گاهی در بین درس نوحه ای که آنها می خواستند را می خواندم.این بود که کلاس من از همه ی کلاسها شلوغ تر بود.

