اي يکه سوار شرف، اي مردتر از مرد!
بالايي من! روح تو درخاک چه مي کرد؟
مي گفت برو، عشق چنين گفت که بشتاب
مي گفت بمان، عقل چنين گفت که برگرد
ديروز يکي بوديم با هم، ولي امروز
تو نورتر از نوري و من گردتر از گرد
يک روز اگر از من وعشق تو بپرسند
پيغمبرتان کيست، بگو درد، بگو درد
اي سرخ تر از سرخ! بخوان سبزتر از سبز
آن سوي، درختان همه زردند، همه زرد
اي دست و زبان شهدا، هيچ زباني
بالايي من! روح تو درخاک چه مي کرد؟
مي گفت برو، عشق چنين گفت که بشتاب
مي گفت بمان، عقل چنين گفت که برگرد
ديروز يکي بوديم با هم، ولي امروز
تو نورتر از نوري و من گردتر از گرد
يک روز اگر از من وعشق تو بپرسند
پيغمبرتان کيست، بگو درد، بگو درد
اي سرخ تر از سرخ! بخوان سبزتر از سبز
آن سوي، درختان همه زردند، همه زرد
اي دست و زبان شهدا، هيچ زباني
چون حنجره ات داغ مرا تازه نمي کرد.
شاعر: عليرضا قزوه

