فرهنگی-مذهبی
 

حسینم گم شده ای رودم ای رود

ویژگیهایی که در حسین وجود داشت بعد از شهادتش در کمتر کسی دیدم.با آن سن کم و قد کوتاه بینش عجیبی در مورد مسایل دینی و سیاسی داشت.همیشه به من می گفت:از جنگ های صدر اسلام و انحرافی را که برای بعضی ها پیش آمد مثل جنگ نهروان این رو یاد بگیر که سابقه ی مبارزاتی هیچ وقت نمی تونه ملاک قرار بگیره.این جمله ی حسین همیشه در ذهن من مانده است و عینیت این قضیه را بارها و بارها مشاهده کرده ام.

حسین از نظر جسمی هم توان بالقوه ای داشت.همیشه متعجب بودم که او چطور با این قد و قواره کوتاهش این قدر انرژی دارد.

سال 1359 قرار شد در سفر مکه یک کار فرهنگی انجام دهیم.لذا تعداد زیادی اطلاعیه عکس های حضرت امام و اقلام دیگری را تدارک دیدیم که آن ها را به مکه برده و در آن جا با هدف صدور انقلاب فعالیت فرهنگی کنیم.حسین پیش بینی کرد ممکن است در این سفر هریک از ما دستگیر شود پس باید بدن آماده ای داشته باشیم تا در زیر شکنجه مقاومت کنیم.از اقداماتی که به همین منظور انجام می دادیم این بود هر روز صبح می رفتیم زیر پل اهواز و دو ساعت می دویدیم وقتی شروع می کردیم همه تازه نفس و قبراق می دویدند.اما هر چه جلوتر می رفتیم نفراتمان کمتر می شد.من دور سوم یا چهارم دیگر کم می آوردم اما چهار نفر تاآخر می دویدند.آن چهار نفر سعید درفشان محمد علی حکیم جواد داغری و حسین علم الهدی بودند.

به شدت مشغول آماده کردن خود بودیم که آقا محسن(رضایی)رابط ما با امام از طرف ایشان پیغام آورد ممکن است همه ی شما جان خود را از دست بدهید و یا حداقل اینکه زندانی شوید.لذا قضیه جمع شد و دیگر ادامه ندادیم.

حسین در عین شجاعت و بنیه ی قوی فکری و علمی بسیار احساساتی بود و شهادت رفقایش خیلی در او تأثیر می گذاشت.اوایل جنگ یکی از دوستان نزدیک مان به نام ((پیرزاده)) شهید شد.خانه بودم که حسین خبر شهادتش را برایم آورد و گفت: باید برایش نوحه بخوانی مدتی بعد اصغر گندم کار یکی دیگر از دوستانمان به شهادت رسید.

شهادت این دوستان روی حسین تثیر زیادی می گذاشت و او تأثر خود را با اشک و بیان بروز می داد.حسین درباره ی یاد کردن از شهدا مقالاتی دارد که آنها را در سوسنگردو کنار رودخانه ی کرخه نوشته است.در تشییع جنازه ی اصغر گندم کار وقتی آیت الله جزایری نماز می خواند حسین صف اول ایستاده بود من پشت سرش بودم و می دیدم چطور از فراق اصغر بی تاب بود و اشک می ریخت.

بعد از شهادت این دو نفر یک روز توی اتاق نهضت سواد آموزی در باغ معین با حسین تنها بودم که صدای گریه به گوشم خورد.دقت کردم دیدم حسین همین طور که نهج البلاغه را می خواند به پهنای صورتش اشک می ریزد.

آن موقع چیزی نگفتم و حال او را عوض نکردم.در عین حال بسیار کنجکاو شده بودم بدانم چه می خواند که چنین منقلب شده به همین خاطر شماره ی صفحه ای را که می خواند به خاطر سپردم وقتی از اتاق خارج شد رفتم سراغ نهج البلاغه و آن صفحه را باز کردم.فرازی که امیرالمومنین صلوات الله علیه در فراغ یارانش نااله می کند و می فرماید:این عمار این ابن تیهان این ذوالشهادتین حسین هم که تازه دو نفر از رفقایش شهید شده بودند به یاد امیرالمومنین صلوات الله علیه و یاد دوستان شهیدش می سوخت به حال او غبطه می خوردم و من هم متأثر شدم.

حسین انسان بسیار باتقوایی بودبارها شاهد پرهیزگاری و تقوایش بودم که نمونه ی بارز آن در سفری که به همراه عشایر خدمت امام داشتیم اتفاق افتاد با اینکه خودش واسطه ی تمام هماهنگی ها  بود و این سفر را او تدارک دیده بود اما وقتی میکروفون  را در اختیار من گذاشت دیگر کسی او را ندید.پس از مراسم از او پرسیدیم کجا بودی گفت:چند تا کار داشتم رفتم دنبال کارهام و به نوعی مار را هم سر کار گذاشت.بعداً که با مادرش در این باره صحبت کردم داستان غیب شدن حسین را در آن روز  برایم تعریف کرد.او گفت:از حسین پرسیدم چرا همه رو تلویزیون نشون داد غیر از تو؟ اول از جواب دادن طفره می رفت اما وقتی اصرار کردم گفت:چون همه ی کارها رو من انجام داده بودم ترسیدم اگر بیام توی صحنه قضیه نفسانی بشه و دچار غرور و ریا و تکبر بشم و بگم من چه آدم مهمی هستم که تونستم این همه جمعیت رو بیارم جماران خدمت امام و به جای ثواب کباب بشم و به ضررم تموم شه برای همین رفتم جایی که کسی منو نبینه و با این کار نفسم رو کشتم.

در کنار همه ی اینها آدم بسیار خوش مشرب و خنده رویی بود.با کوچک ترین چیزی خنده اش می گرفت.جوری که گاهی نمی توانست خودش را کنترل کند.مثلاً من به خاطر لهجه ی دزفولی ام بعضی کلمات را با لهجه و گویش دزفولی می گفتم.[1] در کلاس هایی که داشتیم این موارد پیش می آمد که تکه هایی از کلمات دزفولی را قاطی لهجه ی فارسی می کردم.این مسأله باعث خنده ی مستمعین می شد و در این بین حسین گاهی از زور خنده سرخ می شد و گوشه ای می افتاد.

حسین تجسم تواضع بود و فروتنی در او موج می زد آن زمان برادری مسئول بسیج اهواز بود که شخصیتی برعکس حسین داشت.وقتی حسین از او درخواست امکانات می کرد او با همان حالات خودش با حسین برخورد می کرد.وقتی برخوردش با حسین را می دیدم به شدت حرصم بالا می آمد که شخصیتی مثل حسین با آن سابقه ی مبارزاتی متواضعانه درخواستش را مطرح می کند و او چنین برخوردی از خود نشان می دهد.

متأسفانه وقتی حسین در آبان 1359 برای عملیات نصر  به هویزه رفت من برای اجرای برنامه به یکی از شهرستانها رفته بودم و نتوانستم   همراه  بچه ها در عملیات شرکت کنم.وقتی رسیدم که بچه ها عملیات را آغاز کرده بودند و فرصتی نداشتم جلو بروم.

به هر ترتیب حسین علم الهدی و نیروهایش در آن عملیات توسط دشمن محاصره شده و دشمن آنها را نعل اسبی دور زده بود و تقریباً به جز سه چهار نفر همه ی آنها از جمله حسین به شهادت رسیدند و جنازه هایشان هم در منطقه ماند.

وقتی خبر شهادت حسین و یارانش به اهواز رسید واقعاً شهر تکان خورد همه ی بزرگان شهر منقلب شده بودند.حتی آیت الله خامنه ای که حسین را می شناخت در نماز جمعه ی همان هفته از فداکاری و جانبازی او و یارانش یاد کرد.

همان شب شهادت حسین جمع شدیم و برای عرض تسلیت به منزل پدری او رفتیم.پدر حسین به رحمت خدا رفته بود اما مادرش در قید حیات و از زنانی بود که در عین حالی که حجب و حیای بسیار زیادی داشت یکی از شجاع ترین زنان اهواز به شمار می رفت.با وجود چنین شخصیتی که حتی در بین مردان هم دیده نمی شد او آن شب ناله ی حسینم گم شد ای رودم ای رود سر داده بود.

آن شب وقتی این نوا را با سوز ناله می کرد چنان ولوله ای به پا شد که هر کس آنجا بود از زن و مرد و پیر و جوان و با هر مقام و منصب گریه سر داد.فضای عجیبی شده بود.مادر حسین می خواند و همه زار میزدند.

حدود دو هفته هر شب در منزل حسین برنامه بود و جمعیت زیادی هم حضور داشتند من در همان ایام چند نوحه برای حسین خواندم از جمله

کو یاوران هم سنگران حسینم حسینم

 

علم الهدی آن نور هر دو عینم دو عینم

و یا

سرباز سرافراز خمینی بدنت کو

پاسدار هویزه عزیزم کفنت کو

بعد از شهادت حسین علاقه ی مادرش به من که از دوستان بسیار نزدیک او بودم مضاعف شد همیشه می گفت:با دیدن تو یاد حسین می افتم به همین دلیل رابطه ی مابا خانواده ی علم الهدی صمیمی تر شد.

پس از چندی مادر حسین کاروانی راه انداخت با نام کاروان حضرت زینب صلوات الله علیعا که همگی از مادران شهدا بودند و من شدم مداح این کاروان و علاوه بر جبهه ها در این کاروان هم مداحی می کردم.این کاروان مادران شهدا را جاهای زیادی می برد و چندین سفر هم خدمت حضرت امام و محضر آیت الله خامنه ای رسید.

مادر حسین با بنیاد شهید سر این موضوع این کاروان درگیر بود و اختلافاتی با هم داشتند.البته حق با بنیاد شهید  بود و پس از مدتی مادر حسین خودش متوجه شد اما نکته ی جالب موردی بود که در ملاقات خانواده ی حسین با رییس وقت (....)[2]پیش آمد.در آن ملاقات من هم حضور داشتم.مادر حسین موضوع و موارد اختلافی اش با بنیاد شهید را بازگو کرد.آقای (....) بعدد از شنیدن صحبتهای مادر حسین با آنکه می دانست کار او اشتباه است گفت:چند جای کار را درست کنیدواما سر حرف خود بمانیدو کوتاه نیایید و به هیچ وجه حرفتان را پس نگیرید.همان جا برای من سوال پیش آمد چه او که می داند حق با بنیاد شهید است و مادر حسین هم به این موضوع پی برده می گوید:از موضع خود کوتاه نیایید و عقب نمژکشید.

وقتی مادر حسین دار فانی را وداع گفت و به رحمت خدا پیوست ماجرای جالبی پیش آمد برادران حسین به من گفتند تو رابطه ات با آقای خامنه ای نزدیک تره و شما رو می شناسن.خبر رحلت مادرمون رو شما به ایشون بدید.قبول کردم و با دفتر آیت الله خامنه ای که آن زمان رییس جمهور بودند تماس گرفتم.پس از لحظاتی پشت خط آمدندو ضمن خبر فوت مادر شهید علم الهدی حدود بیست دقیقه با ایشان صحبت کردم.

آقا بعد از شنیدن این خبر سه بار پشت سر هم گفتند:عجب عجب عجب این عجب عجب گفتن های آقا باعث تعجبم شد.بعدها علت تعجب ایشان را از خانواده ی معظم له پرسیدم .چند روز پیش از فوت مادر حسین عیال آقا خواب می بینند که حضرت زهرا صلوات الله علیها داخل اتاقی هستند و عده ای از جمله خود ایشان می خواهند به دیدار حضرت بروند.کسی که واسطه ی این دیدارها بوده و در را باز کرده و از خانم فاطمه صلوات الله علیها اذن ورود می گرفته مادر حسین بوده و وقتی آن عده به او می گویند که ما می خواهیم برویم داخل ایشان می گوید اجازه بدهید بروم از خانم سوال کنم او می رود و در را می بندد و دیگر بر نمی گردد.سه روز بعد از از این خواب مادر حسین به رحمت خدا می پیوندد.

او را طبق وصیتش در هویزه در جوار مزار فرزند شهیدش به خاک سپردند.



[1] این مورد بین اهوازی ها کمی خنده آور است.

[2] به درخواست گوینده ی خاطره این نام ذکر نگردید.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده
 یکی از محافظان امام خامنه ای در خاطره ای گفت: یک روز که امام خامنه ای به کوههای اطراف تهران برای کوه پیمایی رفته بودند، با دختر و پسری دانشجو برخورد می کنند که به لحاظ ظاهری وضع نامناسبی داشتند.
آنها به یک باره در مقابل گروه ما قرار گرفتند و فرصت جمع و جور کردن و رسیدگی به وضع ظاهری خودشان نداشتند از رفتار آنها مشخص بود که خیلی ترسیده بودند واینگونه به نظر می رسید که آنها تصور می کردند که الآن آقا دستور دستگیری آنها را فورا صادر خواهد کرد. ولی برخلاف تصور آنها آقا با آنها سلام و علیک گرمی کرد و پرسید که شما زن و شوهر هستید؟(البته آقا می دانست)؛ آن پسر وقتی با خلق زیبای آقا مواحه شد، واقعیت را گفت؛ و جواب داد خیرمن و این دختر دوست هستیم.
آقا ابتدا درباره ورزش و مزایای آن با آنها صحبت کرد و بعد فرمود: بد نیست صیغه محرمیتی هم در میان شما برقرار شود و شما با هم ازدواج کنید. آقا به آنها پیشنهاد داد که اگر مایل بودید در فلان تاریخ بیائید، و من هم آمادگی دارم که شخصا خطبه عقد شما را بخوانم. آن دو خداحافظی کردند و طبق قرار همراه خانواده خود در همان تاریخ به محضر ایشان رسیدند.
آقا هم خطبه عقد آن دو را جاری کردند. با برخورد کریمانه ایشان این دو جوان مسیر زندگی خود را تغییر دادند آن دختر غیر محجبه به یک دختر محجبه و معنوی و آن پسر دانشجو هم به یک جوان مذهبی مبدل شدند.
منبع: نشریه ماه تمام، شماره ۳،ص۱۷


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده

خواندن من و بازی حسین پناهی

همزمان با فعالیتم در سپاه و برگزاری کلاسهای آموزشی به واسطه ی برادرم حمید که دستی در امور هنری داشت و یک گروه تئاتر تشکیل داده بود وارد این گروه شدم و مدتی را همراه با (زنده یاد) حسین پناهی که او هم عضو این گروه بود کار تئاتر انجام دادم.

حسین پناهی اصالتاً اهل کهکیلویه و بویراحمدبود اما در اهواز سکونت داشت.قبل از انقلاب درس طلبگی می خواند بعد وارد فعالیتهای انقلابی شد و در کنار حسین علم الهدی و بقیه ی بچه ها کار می کرد.

او از تانک هایی که رژیم شاه برای مقابله با مردم به خیابان می آورد عکس می گرفت.

همان طور که من از لحاظ خواندن معروف بودم او هم از منظر هنرمندی و بازیگری ورد زبانها بودو همه به این ویژگی می شناختندش.ایشان بسیار ساده و بی شیله پیله بود.

دو اجرای تئاتر ما که بسیار گل کرد و از آنها استقبال شد یکی تئاتر هتل نیمکت و دیگری مرشد و بچه مرشد بود.در این تئاترها باز کار اصلی من خواندن بود و بیشتر از این که بازی کردنم شاخص باشد خواندنم مد نظر قرار می گرفت.وسط نمایش گریز می زدم و فایز و دشتی می خواندم و این برای تنماشاگر جاذبه ی زیادی داشت.

خواندن من و بازی حسین پناهی باعث شده بود که جمعیت بسیار زیادی برای دیدن تئاتر به سالن شهرداری اهواز بیایند طوری که یک ساعت مانده به نمایش سالن پر از جمعیت می شدو ما مجبور می شدیم در سالن را ببندیم چند وقتی هم برای اجرای تئاتر به شهرستانها رفتیم.این جریان ادامه داشت تا اینکه پس از  شروع جنگ حسین پناهی از ما جدا شد و رفت تهران و جذب صدا و سیما و دنیای هنر پیشگی شد.اما من در اهواز ماندم و پس از مدتی کار تئاتر را هم کنار گذاشتم و به فعالیتم در سپاه ادامه دادم.

علت اینکه تئاتر را رها کردم جالب بود ما نمایشنامه ای به نام پل را تمرین می کردیم وقتی این نمایشنامه آماده ی اجرا شد و   روی صحنه رفتیم  من با دیدن چهره ی حسین پناهی و یکی دیگر از بازیگران نمی توانستم خنده ام را کنترل کنم هرچه کارگردان این تئاتر محمد جمال پور با من سر و کله زد موفق نشد و من نتوانستم این حالتم را برطرف کنم.بعد از یک ماه کار به جایی رسید که جمال پور خیلی عصبانی شد و من با دیدن عصبانیت او برای همیشه تئاتر را کنار گذاشتم.

شروع روضه خوانی

هنوز جنگ شروع نشده بود.آن زمان بیشتر نوحه خوانی می کردم و هنوز به آن شکل جسارت روضه خواندن را نداشتم.شبی در منزل (شهید)سید محمد علی حکیم او به من گفت:تو که این قدر صدات خوبه چرا روضه نمی خونی؟ابتدا طفره رفتم و به نوعی شانه خالی کردم اما او مصرانه پای حرفش ایستاده بود و می گفت:باید روضه هم بخوانی بعد نوار دعای ابوحمزه همراه با روضه و مناجات های بین دعا که توسط یکی از مداحان خوانده شده بود را آورد و گفت:از همین نوار یه متنی در می آریم و امشب که توی مسجد جزایری دعای کمیل داریم اون رو بخون.

آن شب جمعیت زیادی برای دعا آمده بودند.دعا شروع شد و همه ی چراغها را خاموش کردند.ابتدا چند  فرازی از دعا و سپس متنی را که آماده کرده بودم خواندم از قضا حال خوبی بر مجلس حاکم شدو این نقطه ی رسمی آغاز روضه خوانی ام بود.

در حقیقت باید بگویم من روضه خوانی را مدیون شهید بزرگوار دکتر سید محمد علی حکیم هستم.

و جنگ آغاز شد

در  اهواز بودم که خبر تجاوز ارتش عراق را شنیدم. در ابتدای جنگ تا پیش از عملیات طریق القدس  ما به صورت گروه های چند نفره شبیخون می زدیم و دائماً با دشمن جنگ و گریز داشتیم.

چند روزی از آغاز جنگ نگذشته بود که خبر آوردند عراق در حال هجوم به سمت روستای خرابه است.البته سازماندهی خاصی نداشتیم و فقط صرف اینکه دشمن به سمت روستای خرابه می رود برای دفاع به آنجا رفتیم.

هنوز به بستان نرسیده بودیم که چند هواپیمای میگ عراقی بالای سرمان ظاهر شدند .بهه خیال اینکه می توانیم با اسلحه ی کلاش هواپیما بزنیم از مینی بوس خارج شدیم و روی زمین دراز کشیده و به سمت شان تیراندازی کردیم.

بالاخره میگ ها از بالای سر ما رد شدند و رفتند و ما به راه خود ادامه دادیم.به منطقه ی مورد نظر که رسیدیم به دو گروه تقسیم شدیم یک گروه با (شهید ) بهروز غلامی رفتند و یک گروه هم با (شهید) جواد داغری .حدود یک ماه همان جا ماندیم و طی این مدت چندین عملیات و شبیخون انجام دادیم که در ادامه به آنها اشاره خواهم کرد.

ارتباط با حبیب‌الله معلمی

سال 1359 بود که تبلیغات سپاه پاسداران و جهاد سازندگی درهم ادغام شدند، ماحصل این ادغام برای من، آشنایی با سیف‌الله معلمی بود. سیف‌الله از بچه‌های جهاد بود. رفاقت با او، مرا با پدرش حبیب‌الله معلمی مرتبط کرد .

  سیف‌الله که می‌دانست من می‌خوانم، گفت: «بابای من شعر می‌گه. اگه می‌خوای، سفارش می‌کنم برای تو هم شعر بگه» اول فکرم این بود حالا این کی هست که می‌خواهد شعر بگوید در رودربایستی گفتم عیبی‌ نداره. نوار کاستی همراهم بود اسامی تعدادی از شهدای اهواز را هم به او دادم و گفتم: «به پدرت بگو از روی سبک این نوار شعری بگه که اسم این شهدا در اون گنجونده شده باشه.» سبک نوار مربوط می‌شد به شخصی با نام انجیلی که چند سال پیش در اهواز نوحه‌ای با این مضمون خوانده بود:

سوی شامم می‌برند این کوفیان با شور و شین

ای زمین کربلا جان تو و جان حسین

 سه روز بعد، سیف‌الله شعر را آورد. متن شعر را که نگاه کردم. آن قدر خوشم آمد که ذوق زده شدم. تمام اسم‌هایی را که داده بودم خیلی زیبا و ظریف در شعر گنجانده و سرنوحه‌اش این بود:

ای شهیدان به خون غلتان خوزستان درود

لاله‌های سرخ پرپر گشته ایران درود

شعر دستم بود و داشتم آن را برانداز و زیر لب زمزمه می‌کردم که حسین [علم‌الهدی] از راه رسید و گفت: «چند وقتیه عملیات نشده و بچه‌ها کمی خسته شدن، باید بیای و نوحه‌ای بخونی و بچه‌ها رو از این خمودگی و خستگی بیرون بیاری.» به حسب امر حسین، که آن موقع فرمانده سپاه هویزه بود، تصمیم گرفتیم مراسم دعای توسلی بگیریم و نوحه‌خوانی راه بیاندازیم.

به یاد ماندنی‌ترین شب عمرم

اگر در زندگی‌ام چند شب به یادماندنی و فراموش نشدنی داشته باشم، یکی از آنها همان شب بود. همین الان هم که یادش می‌افتم، موهای بدنم سیخ می‌شود. عجب شبی بود. بچه‌ها حال خوشی پیدا کرده بودند، طوری که وقتی مراسم تمام شد تا حدود نیم ساعت هیچ کس از جایش بلند نشد و همه ناله می‌زدند، بعد یکی یکی بلند شدند و بدون اینکه کسی با کسی حرف بزند از اتاق خارج شدند. یکی از دلایل به یادماندنی شدن آن شب، این بود: از آن جمع سی - چهل نفری که آن شب در اتاق بودند، فقط چهار نفر زنده ماندند و بقیه همه شهید شدند که بدبختانه یکی از آن چهار نفر من هستم.

 آن زمان یک فضای سیاسی در خوزستان و حتی بیرون از خوزستان حاکم شده و شایعه کرده بودند که عرب‌های خوزستان به سمت صدام گرایش دارند. حسین برای اینکه فضای مسموم را خنثی کند رفت تمام روستاها را گشت و عده ای از عشایر را جمع کرد و به آنها انسجام داده و پس از هماهنگی با بیت امام قرار گذاشته بود آنها را با قطار به تهران و دیدار حضرت امام ببرد و به این ترتیب، تمام شایعات را باطل کند. خودش شخصا همه کارها حتی کار اسکان آنها در تهران را هماهنگ کرده بود.

 او این کار پرزحمت را انجام داد تا ضمن یک مانور سیاسی، نشان دهد که عشایر عرب زبان طرفدار امام و انقلاب و نظام هستند. به همین دلیل، آن شب حسین برای فراهم کردن مقدمات این سفر به روستاهای اطراف رفته بود و در مقر نبود. آخر شب وقتی از راه رسید، [شهید] محمد علی حکیم، که پاس‌بخش بود، قضیه مراسم و نوحه و حال معنوی بچه‌ها را برایش تعریف کرد.

 فردا صبح، داخل نمازخانه، حسین به من گفت: «خودت را آماده کن که با کاروان عشایر می‌خواهیم بریم خدمت امام و اون نوحه‌ای رو که دیشب خوندی، اونجا هم بخونی.» قبول کردم، اما اصلا فکرش را هم نمی‌کردم که بتوانم در محضر امام بخوانم ولی به عشق دیدار امام و اینکه با حسین و بچه‌ها باشم. گفتم‌: «چشم، میام

اولین اجرا در محضر روح‌الله

چند روز بعد، از هویزه به سمت تهران حرکت کردیم. در بین راه وقتی به قم رسیدیم به زیارت حضرت معصومه سلام الله علیها و بعد هم به دیدار چند نفر از مراجع رفتیم.

به جماران که رسیدیم حسین دستم را گرفت و گفت هماهنگی‌های لازم انجام شده و میکروفن را در اختیارم گذاشت. هنوز باورم نمی‌شد وقتی شروع کردم دوربین فیلمبرداری روبه‌رویم را می‌دیدم، اما باز هم فکر نمی‌کردم مراسم از تلویزیون پخش شود.

شخصا معتقدم، فضای آن روزها طوری بود که باعث شد این نوحه گل کند. تازه جنگ شروع شده بود و خوزستانی‌های زیادی شهید و آواره‌ دیگر شهرها شده بودند. زمینه خیلی مهیا بود و شاید هر کس دیگری هم جای من آن روز نوحه «ای شهیدان به خون غلتان خوزستان درود» را می‌خواند، جا می‌افتاد و از قضا قرعه به نام من افتاد.

 تلویزیون تا شب چندین بار آن برنامه و نوحه را پخش کرد که نشان از تقاضای زیاد مردم برای پخش مجدد آن بود. من که تا قبل از آن، حداکثر تنها در سطح استان خوزستان شناخته شده بودم، با این برنامه و پخش تلویزیونی‌اش دیگر در سطح کشور چهره شدم و خواندنم، از همین جا شکل دیگری به خود گرفت.

 

آن روز پس از دیدار با امام، به سمت جنوب حرکت کردیم. سر راه دوباره برای زیارت به قم رفتیم. یادم هست در قم مردم مرا با انگشت به هم نشان می‌دادند و گاهی هم اظهار لطف می‌کردند. آنجا متوجه شدم، کارم خیلی مورد استقبال و توجه عموم قرار گرفته است.

میدانی جدید

بعد از آن اجرا در محضر امام، کارم به شدت زیاد شد و دائم با دعوت‌های زیاد در جاهای مختلف برنامه اجرا می‌کردم. قبل از هر عملیات، برای جذب نیرو به شهرها می‌رفتم. به یک شهر و دو شهر هم بسنده نمی‌کردم و شاید 16-15 شهر می‌خواندم. کثرت این دعوت‌ها چه در شهرستان‌ها و چه در جبهه، به حدی بالا بود که خیلی جاها را اصلا فرصت نمی‌کردم بروم.

 تا قبل از عملیات بیت‌المقدس در عملیات‌ها شرکت می‌کردم و برای نیروها می‌خواندم اما بعد از آن به دستور فرماندهی در قرارگاه کنار فرماندهان بودم و همان جا توسلی پیدا می‌کردیم حتی با توجه به رمز عملیات، نوحه‌ای می‌خواندم.

 همیشه روال این بود که روز بعد از عملیات، وقتی دشمن پاتک خود را شروع می‌کرد، باز به دستور فرماندهی به خط می‌رفتم و منطقه به منطقه برای زخمی‌ها و بچه‌هایی که شب قبل در عملیات شرکت کرده و کم رمق شده بودند، می‌خواندم و تا جایی که در توانم بود سعی می‌کردم روحیه آنها را تقویت کنم. بعد از اتمام عملیات هم باید به شهرستان‌ها می‌رفتم و در آنجا و پس از آن در خود جبهه‌ها در رثای شهیدان عملیات.

 در فاصله زمانی بین آمادگی و شروع عملیات برای رفع خستگی نیروها در خیمه‌ها و مقرهای آنها حضور پیدا کرده و با اجرای برنامه‌ و خواندن نوحه، روحیه‌شان را برای انجام عملیات بعدی حفظ و حتی مضاعف می‌کردم.

 صدا و سیما خیلی از این برنامه‌ها را از تلویزیون پخش می‌کرد. حتی گاهی بعضی از برنامه‌ها چندین بار تکرار می‌شد که این تکرارها خوشایندم نبود، چون نمی‌خواستم اجراهایم تکراری باشد لذا می‌رفتم سراغ آقای معلمی.

 به هر حال کار خسته‌کننده‌ای بود اما شور و شوق زیادی داشتم و جوانی هم مزید بر علت بود که مانند یک پرنده از این مکان به مکان دیگر و از شهری به شهر دیگر بروم، این را هم یکی از معجزات و الطاف و توفیقات پروردگار متعال می‌دانم که شامل حال من کرد.

من، ‌آقای معلمی و نوحه‌ها

آقای معلمی با این که کشاورز بود و از صبح تا غروب روی زمین کار می‌کرد، در زمینه سرودن شعر توان بالا و شوق و انگیزه زیادی داشت و کارش را هم بدون توقع و چشم‌داشتی انجام می‌داد. گاهی تا صبح با هم می‌نشستیم و شعر و سبک آن را آماده می‌کردیم البته اغلب اوقات من خوابم می‌برد اما ایشان بدون کم‌ترین خستگی تا صبح بیدار می‌ماند و اشعار را به همراه سبک‌های‌شان آماده می‌کرد.

معمولا باید چند مدل شعر و سبک را آماده می‌کردیم. اول نوای حماسی برای جذب نیرو، بعد نوایی که در جبهه‌ برای آمادگی عملیات بود، بعد از آن هم سبک زمان خود عملیات و الی آخر.

 خیلی مواقع پیش می‌آمد که نه شعر آقای معلمی می‌آمد و نه سبک من و کار قفل می‌شد، در اینگونه موارد توسلی می‌کردیم و اغلب هم موفق به شکستن فقل می‌شدیم.

 به این ترتیب، دیگر فرصت هیچ کاری را نداشتم و دائم در گردان‌ها و تیپ‌ها و لشکرها و شهرهای مختلف برنامه اجرا می‌کردم. تا آخر جنگ هم کارم همین بود. از طرفی چون در قرارگاه حضور داشتم و با همه فرماندهان رفیق بودم، آنها توقع داشتند من به همه گردان‌هایشان بروم و نوحه بخوانم. مرتضی قربانی می‌آمد دنبالم، احمد کاظمی، زین‌الدین و خلاصه همه فرماندهان می‌آمدند و التماس دعا داشتند. ایام قبل از عملیات، شاید در روز 16-15 جا می‌رفتم و می‌خواندم. در آن مقطع علاوه بر جبهه‌ها باید به شهرها هم می‌رفتم.

 کار به جایی می‌رسید که دیگر کلافه می‌شدم. به خاطر همین حجم سنگین کارم یکی دو بار تصمیم گرفتم، خواندن را کنار گذاشته و وارد کار اجرایی شوم.  واقعا خسته شده بودم اما با هر کس مشورت کردم، نظر منفی داشت و هیچ کس موافق این کار نبود. بهترین استدلال را شهید صیاد شیرازی آورد. او گفت: «کار اجرایی از عهده هر کسی بر می‌آید اما خلاء کار شما را کسی نمی‌تواند پر کند

فشار سنگین اجراهای متعدد و سفرهای پی در پی به جایی رسید که چند بار تمارض کردم. از رئیس بیمارستانی در اهواز تقاضا کردم اجازه دهد چند روز بستری شوم تا استراحت کنم. هر کس با من تماس می‌گرفت وقتی می‌شنید که در بیمارستان بستری هستم دیگر پاپیچم نمی‌شد.

هنوز هم، با این که حدود بیست و سه سال از پایان جنگ می‌گذرد این برنامه‌‌ها ادامه دارد و به همین خاطر دائم‌السفر هستم و در هیچ شهری نمازم را شکسته نمی‌خوانم.

 علی‌رغم دشواری این روند و خستگی جسمی زیاد، آن موقع اصلا سنگینی آن را حس نمی‌کردم؛ راستش نه تنها احساس سنگینی نداشتم بلکه حتی احساس سبکی هم می‌کردم، چه اطرافم مملو از مقربین درگاه الهی بود که به قول امام ره صد ساله را یک شبه پیموده بودند و مانند آنها را دیگر نمی‌توان پیدا کرد و در فضایی که چنین انسان‌هایی در آن نفس می‌کشیدند، احساس سبک بالی خاصی داشتم.

تشکیل هیئت ثارالله

اوایل جنگ، عراق دائم دزفول را موشک‌باران می‌کرد و بسیاری از مردم مجبور شدند شهر را ترک کنند. شهر تقریبا خالی از سکنه شده بود. عده‌ای به شهرهای دیگر رفته و عده‌ای هم شب‌ها به روستاهای اطراف دزفول می‌رفتند و روزها که بمباران کمتر می‌شد، به شهر  باز‌می‌گشتند.

 شب تاسوعای سال 1359 به همراه حسین علم‌الهدی و چند نفر دیگر در سپاه دزفول بودیم. آن شب، سر این بحث داشتیم که چرا امشب هیچ صدایی از جایی بلند نیست، در حالی که دزفول از نظر عزاداری ایام محرم و صفر و شور حسینی، در بین شهرهای خوزستان زبانزد است. حتی یکی از دوستان قضیه‌ آیت الله شیخ جعفر شوشتری را نقل کرد که وقتی می‌خواست به دزفول بیاید، می گفت: «می‌خواهم به حسینیه بروم

  حسین که تا آن موقع هیچ حرفی نزده بود و متفکرانه به صحبت‌های دیگران گوش می‌داد، گفت: «خب، این طور که شما می‌گین، نباید ما این جا باشیم و دزفول به خاطر صدام خاموش باشه و هیچ صدای یاحسینی از اون بلند نشه! بلند شید، یا الله، بلند شید بریم توی خیابان

  من گفتم: «بابا! صدای گلوله یه لحظه هم قطع نمی‌شه، کجا بریم؟» گفت: «نه، امشب شب تاسوعاست، با شب‌های دیگه فرق داره، بلند شیم بریم بیرون.» خلاصه، به زور ما را بلند کرد و برد توی خیابان.

  هفت نفر بودیم. من بدون بلندگو شروع کردم خواندن و بقیه سینه می‌زدند. همین طور که حرکت می‌کردیم، مردم آرام‌آرام از گوشه و کنار به ما می‌پیوستند. کم‌کم جمعیت به حدی زیاد شد که دیگر صدایم به آن‌ها نمی‌رسید. یکی از برادران بلندگوی دستی آورد و یکی دیگر هم مرا روی دوش خود گذاشت و به همین ترتیب، چندین خیابان را پشت سر گذاشتیم و بدون هیچ اتفاقی، عزاداری کردیم. البته من تمام مدت دلهره داشتم که مبادا خدای نکرده اتفاقی بیفتد و دوست داشتم هر چه زودتر برنامه تمام شود و همه به سلامت خانه‌های‌شان بروند، اما به لطف ائمه صلوات الله علیهم هیچ اتفاقی نیفتاد و بعد از عزاداری، به مقر سپاه برگشتیم.

  بعد از آمدن به مقر، جرقه‌ی تشکیل هیئت ثارالله در ذهن‌مان زده شد. همین هیئت، بعدها به «هیئت رزمندگان اسلام» تغییر نام داد و هم اکنون 460 شعبه در سراسر کشور دارد و در حقیقت پایه‌ی آن را حسین علم الهدی آن شب در دزفول گذاشت.

توفیق شهادت یا سعادت زنده‌ماندن

بعد از مراسم عزاداری شب تاسوعا در دزفول، یکی دو شب همان جا ماندیم. تا این که خبر آوردند آقای خامنه‌ای قرار است بیایند دزفول. حسین چون از قبل با آقای خامنه‌ای آشنایی داشت، گفت: «می‌مانیم تا آقا رو ببینیم.» آقا تشریف آورند و او را زیارت کردیم.

 فردا شب قرار شد همراه ایشان به سمت اهواز حرکت کنیم. من بودم و حسین و عباس صمدی و یک راننده. همگی به همراه آقا با یک جیپ حرکت کردیم. در بین راه، آقا به حسین گفت: «سر راه، سری هم به جبهه‌ شوش بزنیم.» حسین اطاعت امر کرد. وقتی رسیدیم شوش، حسین رفت برای تعدادی از برادران چند خطبه از نهج ‌البلاغه را بخواند، من هم همراه او رفتم. آقا رفتند پیش ارتشی‌ها، چند جلسه‌ای برگزار کردند تا این که ظهر شد و اذان گفتند.

  چون فضا باز بود و همین طور خمپاره می‌آمد، آن‌ها گفتند این جا امنیت ندارد، برویم در یک جای امن نماز بخوانیم، اما آقا نپذیرفته و گفتند: «ان شاء الله مشکلی پیش نمی‌آید، نماز رو همین جا می‌خونیم

  نماز برپا شد. همه می‌ترسیدند، هر لحظه ممکن بود گلوله‌ای از راه برسد و اتفاقی بیافتد، اما ایشان با طمأنینه‌ خاصی نماز را خواندند. الحمدالله مشکلی پیش نیامد، بعد از نماز، آقا فرمودند: «چندنکته‌ دیگر مونده که باید اون‌ها هم مطرح بشن

  ایشان خواستند زیر درختی در همان فضای باز بنشینند و صحبت کنند که بچه‌ها دیگر نگذاشتند و گفتند برویم داخل سنگر. آقا قبول کردند و به داخل سنگر رفتند. 5-4 دقیقه از شروع جلسه می‌گذشت، که درست به جایی که چند دقیقه قبل آقا آن جا نشسته بودند، خمپاره‌ای اصابت کرد و منفجر شد.

 بعدها شنیدم که ایشان فرموده بودند: «نمی‌دانم توفیق شهادت رو نداشتم یا سعادت زنده‌موندن رو داشتم

  بعد از برگزاری جلسات در شوش، به سمت اهواز ادامه مسیر دادیم. بعد از شهر شوش به چایخانه‌ای در منطقه «عبدل خان» رسیدیم. برای صرف نهار، توقف اندکی هم در «عبدل خان» داشتیم در آن جا حسین رفت نان و پنیر و خربزه تهیه کرد. چفیه را پهن کردیم و بسم الله. نهار را خوردیم و دوباره حرکت کردیم.

  نرسیده به پلیس راه اهواز، به کانال طویلی رسیدیم. این کانال را حسین به همراه دیگر رزمندگان حفر کرده بودند که اگر عراقی‌ها نزدیک اهواز شدند، با وارد کردن آب در آن، جلوی ورود دشمن را گرفته یا در مسیرشان اخلال ایجاد کنند؛ لذا حسین به راننده گفت ماشین را نگه دارد تا این کانال را به آقا نشان دهد. آقا با دیدن کانال و شنیدن توضیحات حسین، از این ابتکار او خیلی خوشش آمد و به وی مرحبا گفت.

  آن روز سرانجام به لطف خدا توانستیم سالم به اهواز برسیم.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده

حسین از دستم ناراحت شد

اوایل پیروزی انقلاب درگیریهای زیادی بین نیروهای انقلابی و گروه های مختلف در اهواز رخ می داد.حسین علم الهدی از جمله کسانی بود که همیشه وسط میدان  بود و نسبت به مسایل روز اظهار نظر می کرد و اگر لازم می شد اقدام عملی هم انجام می داد.او به شدت با رییس دولت موقت یعنی مهندس مهدی بازرگان مخالف بود و می گفت:بازرگان آبروی اسلام رو برده و خواهد برد آن زمان من متوجه منظور او نمی شدم اما بعدا به درایتش پی بردم.

زمانی که قرار بود مجلس قانون تصویب لوایح را وضع کند دوباره حسین  نسبت به دو مرحله ای بودن تصویب لوایح معترض بود و اعتقاد داشت قوانین باید در یک مرحله تصویب شوند.مقاله ای هم در این زمینه آماده کرده بودو می خواست در نماز جمعه قرائت کند.

مجری نماز جمعه اهواز من بودم.حسین به خاطر همین موضوع خیالش از بابت قرائت مقاله اش در تریبون نماز جمعه راحت بود.اما من به خاطر اینکه احساس کردم شاید قضیه جناحی شود و از سویی اصلاً نمی توانستم بدون هماهنگی با مسئول نماز جمعه به کسی وقت سخنرانی بدهم اجازه ی صحبت را به او ندادمو مانعش شدم.حسین به خاطر این قضیه خیلی از دستم ناراحت شد.اما من احساسم این بود وظیفه ام را انجام داده ام.البته او هم بعداً قانع شد.

تنها زخمی که برداشتم

یکی دیگر از کسانی که حضور بسیار پر رنگی در اهواز و درگیریهای اوایل انقلاب داشت امام جمعه ی وقت اهواز آیت الله جنتی بود.ایشان در آن زمان خار چشم لیبرال ها و منافقین و ضد انقلاب بودو با تمام وجود از ولایت فقیه و اصل انقلاب حمایت می کردو در درگیریهایی که بین نیروهای انقلابی و غیره صورت می گرفت پشتیبان بی چون و چرای انقلابیون بود.

در یکی از این درگیریها که در دانشگاه بین دو طرف رخ داد و کار به زد و خورد شدید کشیدمن هم حضور داشتم.طرفین به سمت هم سنگ  بطری چوب و هر چیز دیگری که دستشان می رسید پرتاب می کردند.در این رد و بدل شدن اشیاء سنگی کمانه کرد و به استخوان پای من خورد.با اینکه سنگ زیاد بزرگی نبود اما به شدت ناکارم کرد طوری که دیگر نتوانستم حرکت کنم.خون زیادی از بدنم خارج شد و هنوز هم جایش هست.و متأسفانه یا خوشبختانه این تنها جراحتی بود که در ایام پیروزی انقلاب و طی هشت سال جنگ بر من وارد شد.

از کمیته ی پرستو تا سپاه اهواز

بعد از  پیروزی انقلاب کمیته ای در اهواز به نام کمیته ی پرستو تشکیل شدکه علی شمخانی مسئول آن بود.هم زمان با کار عملیاتی و مقابله با اشرار و ضد انقلاب جذب نیرو هم انجام می دادیم.من مسئول اسلحه خانه بودم.

مدتی این کمیته فعالیت خود را ادامه داد تا اینکه به خاطر ضرورتی که در استان خوزستان بوجود امد و با توجه به اقدامات خرابکارانه ی جمعیت خلق عرب که از طرف ضد انقلاب و حزب بعث حمایت می شدند تصمیم بر تشکیل سپاه گرفته شد.

آن زمان فرمانده ی سپاه مرحوم آیت الله لاهوتی بود ایشان به دلیل حساسیت زیاد کار دو نفر از نیروهای زبده به نام های رضا رضوی و مجید جعفری را مأمور کرد چند نفر را برای تشکیل بدنه ی سپاه انتخاب کنندیکی از آن افراد من بودم که شاخه ی اصلی انتخابم همین خواندنم بود.

افراد دیگری هم انتخاب شدند و همه در منزل علم الهدی جمع شدیم.حدود 10-15 نفر بودیم.از آن جمع یدالله گلاب کش خود حسین برادرانش علی و کاظم شخصی به نام دلفی و علی شمخانی را به یاد دارم.

در آن جلسه علی شمخانی به عنوان فرمانده ی سپاه اهواز انتخاب شد و من شدم معاون پرسنلی و جذب نیرو.بقیه ی افراد هم به همین ترتیب برای کارها و وظایف دیگر انتخاب شدند.

فردای آن روز ساختمانی در باغ معین اهواز گرفتیم و مشغول کار شدیم.البته هنوز جنگ شروع نشده بود در تمام این مدت همچنان به کار نوحه خوانی مشغول بودم و همین خواندن اعتبار کارم بود.اما فقط در سطح شهر اهواز و دزفول شهرت داشتم و به صورت گسترده شناخته شده نبودم.


نوحه خوانی در کلاس درس

بعد از تأسیس سپاه و مشخص شدن مقر آن حسین علم الهدی که فردی بسیار پی گیر و فعال بود یک سری فعالیتهای فرهنگی آموزشی را آغاز کرد که در میان تمام این فعالیتها تدریس نهج البلاغهاز اهمیت زیادی برخوردار بود.او تقریباً بخش عمده ی فعالیتش را در کنار کارهای دیگر به نهج البلاغه و تاریخ صدر اسلام اختصاص داد.

من عباس صمدی شهید پیرزاده و شهید اصغر گندم کار زیر نظر حسین و با استادی او در همان باغ معین در اتاق پشت بام که به آن نهضت سوادآموزی می گفتند و مقر ما بود درس هایی را فرا می گرفتیم و به نیروهایی که تازه جذب سپاه می شدند انتقال می دادیم.

مسئولیت آموزش جنگ های صدر اسلام مثل بدر و احد با من بود.حسین کلاس نهج البلاغه داشت و باقی دوستان هم به همین ترتیب البته همه تحت استادی حسین کار می کردیم. چون او در این زمینه سواد خیلی بالایی داشت و از قدرت بیان بسیار خوبی هم برخوردار بود.

در بین کلاسها کلاس من طور دیگری بود و به اصطلاح مشتری اش بیشتر از بقیه بود.دلیلش هم خواندن های من بود.

از آنجا که افراد مرا به عنوان کسی که مداحی می کند و نوحه می خواند می شناختند در بین تدریس دائماً نامه می دادند که فلان نوحه را بخوانید فلان شعر را بخوانید کی برنامه دارید کجا برنامه داریدو... وقتی می دیدم آنها بیشتر از درس دنبال خواندن من هستند و اینکه هم درسها را گوش بدهند و هم کلاس جذبه ی بیشتری داشته باشد درس دادن را با نوحه خواندن ترکیب کردم و هر از چند گاهی در بین درس نوحه ای که آنها می خواستند را می خواندم.این بود که کلاس من از همه ی کلاسها شلوغ تر بود.


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده

یا رسول الله دعا کن خیبری دیگر رسید

یا رسول الله دعا کن خیبری دیگر رسید

کربلا آماده شو بهر حسین یاور رسید

یا رسول الله دعا کن خیبری دیگر رسید

از میان بیشه زاران جسته بیرون خیل شیر              صف به صف گردان به گردان حق پرستان دلیر

عاشقان کربلا  با شور و حالی بی نظیر                  لشکری رزمنده از این دشت پهناور رسید

یا رسول الله دعا کن خیبری دیگر رسید

بیرق انا فتحنا آهنین مردان به کف                         با طنین نعره ی تکبیر و بانگ لاتخف

می رود تا سر نهد بر خاک ایوان نجف                     عارفان گاه طواف مرقد حیدر رسید

یا رسول الله دعا کن خیبری دیگر رسید

لشگر قرآن نموده عزم دیدار حسین                       طایران قدس بال افشان به گلزار حسین

اشک شوق وصل اندر چشم انصار حسین              نورباران آسمان عشق از اختر رسید

یا رسول الله دعا کن خیبری دیگر رسید

لشگر ایثارگر نستوه از پیر و جوان                         این سپه را می کند فرماندهی صاحب زمان

کرده اند قصد تهاجم بر سپاه بعثیان                       گاه قهر و انتقام از هر تجاوزگر رسید

یا رسول الله دعا کن خیبری دیگر رسید

لشگر آزادی قدس ارتش روح خدا                                    با هجوم بی امان بگشوده راه کربلا

داده با آب فرات و دجله جان و دل صفا                روز وصل یار آمد شام هجران سر رسید

یا رسول الله دعا کن خیبری دیگر رسید

شام گه تا بانگ رمز یا رسول الله زدند                   خویش را بر قلب دشمن خیل حزب الله زدند

بر سپاه کفر جانبازان جندالله زدند                         تا که آن رمز مبارک از سوی رهبر رسید

یا رسول الله دعا کن خیبری دیگر رسید

حاج حبیب الله معلمی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده

یا رحمه للعالمین یا رحمت الله                  یا رحمه للعالمین یا رحمت الله

سوزد دل ما از شرار حسرت و آه              الله و الله یا رحمت الله                   الله و الله یا رحمت الله

یا رحمه للعالمین یا رحمت الله                  یا رحمه للعالمین یا رحمت الله

باردگر، یاد تو زد آتش به جانم                سخت است گر در بند هجرانت بمانم

جا دارد از اندوه، در سوگ وفاتت               گر جای اشک، ازدیدگانم، خون چکانم

الله و الله یا رحمت الله                   الله و الله یا رحمت الله

زآندم که ما غمنامه ی سوگ تو خواندیم   از دیدگان، بر مزرع دل، خون فشاندیم

ای امیه گویا از آنروزی که رفتی               ما همچنان در انتظاری تلخ ماندیم

الله و الله یا رحمت الله                   الله و الله یا رحمت الله

بس سالها در راه دین خونابه خوردی         مشعل به کف درد آشنا ره می سپردی

خوش روزگاری داشتیم اندر کنارت         رفتی ولی ما را به دست غم سپردی

الله و الله یا رحمت الله                   الله و الله یا رحمت الله

بعد از تو دل های محبان شد غم آلود         بعد از تو امت در غمت صاحب عزا بود

بعد از تو اشک دیده مان هرگز نخشکید    بعد از خاطرهایمان هرگز نیاسود

الله و الله یا رحمت الله                   الله و الله یا رحمت الله

سوزد دل ما از شرار حسرت و آه              الله و الله یا رحمت الله                   الله و الله یا رحمت الله

بعد از تو اولاد علی آواره گشتند               بر خون سجود آورده و  در خون نشستند

بعد از تو ما ماندیم و با زهرای مظلوم         بعد از تو امت عهد و پیمان را شکستند

الله و الله یا رحمت الله                   الله و الله یا رحمت الله

در کوفه محراب علی گردیده گلگون        صحرای سرخ کربلا رنگین شد از خون

بعد از تو فرزندان زهرا کشته گشتند                       از گریه ها دل خون شد و شد دیده هامون

الله و الله یا رحمت الله                   الله و الله یا رحمت الله

بعد از تو ما ماندیم و میراث شهادت          اکنون برای ما شهادت گشته عادت

خون شهیدان مایه ی ترویج دین شد          در سایه ی خون شد فراهم این سعادت

الله و الله یا رحمت الله                   الله و الله یا رحمت الله

الله و الله یا رحمت الله                   الله و الله یا رحمت الله

سوزد دل ما از شرار حسرت و آه              الله و الله یا رحمت الله                   الله و الله یا رحمت الله


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده

مقدمه

نکته ی اول

هشت سال دفاع مقدس فصل بلوغ و فروغ نسلی بودکه بی تردید بی تنفس و حضور در این واقعه به این شکفتن و باروری نمی رسید.

در این سال های شگفت در همه ی قلمرو ها و ساحتها انسانهایی بزرگ پرورده شدند که در حوزه ی فرماندهی شهیدانی چون دکتر چمران خرازی باقری باکری و صیاد شیرازی و در حوزه ی ادبیات و هنر نام هایی چون شهید آوینی و حاج صادق آهنگران با ذهن و جان و زبان مردم آشنایند.

هنوز و همیشه نمی توان از جبهه سخن گفت و به این نام ها و یادها نرسید.اما نکته آن است که بسیاری بودند که در این فرصت عزیز و عظیم آمدند و رفتند.برخی را  شهادت مجال نداد تا زوایای پنهان توانایی هاشان مکشوف شود .برخی را اسارت و جان بازی و برخی نیز سقف پروازی فراتر نداشتند و هرچه بود همان بود که بودند و ماندند.

جبهه تنها فضای معنوی نبود که زمزمه ها سوزها حال ها و قال ها و سلوک و سیرت رزمندگان را باعث شود و بذر صدق و صفا و اخلاق در جانها بیفشاند بلکه موقعیتی نیز بود که به بالندگی معرفت و گشودن پنجره هایی تازه برای تماشای خود هستی تاریخ انسان جهان و خدا کمک می کرد.

بازکاوی رمز و راز موفقیت آنانی که در جبهه بیشتر درخشیدند و به شخصیت هایی مانا و تأثیر گذار تبدیل شدند برای امروز و فردا لازم است و حاج صادق آهنگران از آن جمله است.

نکته ی دوم

آن چه حاج صادق را ممتاز و متمایز می کند و در جبهه چهره ای محبوب از وی می سازد تا آنجا که من می فهمم و ادراک می کنم-فقط صدا و حور وی در لحظه های مقدس نیست بلکه این بخش مشهود و مکشوف اوست.چیزهایی دیگر نیز هست که در حوصله ی قلم و بیان نیست و شاید جز اشاراتی اندک هرگز بر دیگران مکشوف نشود.در باور ما هست که گاه هرگز بر زبان نمی آید و آنان که دارندگانم چنین تفضلاتی هستند هرگز به بیان نمی آورند و در خوف اینکه ریا و تظاهر نشود فاش و آشکار نمی کنند.

قرآن در آیه ی دهم سوره ی فاطر به این نکته اشاره دارد که إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ /کلام طیب صعود و  اوج می پذیرد و عمل صالح بال پرواز می یابد.

و حاج صادق آهنگران محبوب بود وو دارای کلام طیب و عمل صالح همه دوستش می دانستند و هرگاه به جبهه قدم می گذاشت در حلقه ی رزمندگانی قرار می گرفت که او را می بوسیدند و به تمین و تبرک دست بر سر و صورت و لباسش  می کشیدند و حتی عاشقانه و خاضعانه دل به دعایش می سپردند که شهادت را برای شان آرزو کند و این همه فقط در پرتو صدا نبود که چیز دیگری بود از جنس آن ی که حافظ می گوید.با این همه ویژگی های دیگری نیز بود که او را محبوب می ساخت که از آنها گفتن برای همیشه ما ضرورت است.

نکته ی سوم

هماهنگی حزن و حماسه یکی از ویژگی های ممتاز صدای آهنگران بود.این خصوصیت دقیقاً نیاز جدی جبهه نیز بود.جبهه هم حماسه داشت و هم حزن و صدایی می طلبید که توان تلفیق و ترکیب هم زمان بسامان و متعادل این دو  عنصر را دارا باشد.این نمود متناقض نما در نوای او منحصر به فرد بود.وقتی به صدای اهنگران حزن و حماسه را  توأمان داشت.هم اندوه و سوگ جبهه در غم یاران رفته همراه با طرح سوگ و مرثیه ی عاشورا در صدایش نهفته بود و تسلی بخش خاطر زخمی و دردمند رزمندگان بود و هم گرما و شور تندخویی حماسی برای برانگیختن و تشجیع و ترغیب به مبارزه و جهاد.

صدای آهنگران آشتی دو عنصر ظاهراً ناهمساز سوز و  شور  بود. حماسه و حزن هم سرها را به زانوان می سپرد تا دمی بگرید و ابرهای متراکم درون را ببارانند و هم مشت ها را گره می کرد تا سماع گونه کوبنده و شورانگیز عملیات های دشوار را آماده شوند.

جبهه به این دو گانه ی یگانه نیاز داشت و آهنگران پاسخ این عطش ناکی بود.

با صدای آهنگران هم می گریستی و هم شوق برخاستن می یافتی .اشک و فریاد.مرثیه و رجز در تلفیقی شگفت در صدای آهنگران تموج داشت.

جز استعداد خداداد خود آهنگران توانسته بود هنرمندانه این امتزاج و تلفیق  را در صدا و در خواندن متن ها حتی در ذکر مصیبتهای پس از نوحه حفظ کند.

با گذشت سالها از آن روزگاران علی رغم رسیدن به میانسالی هنوز این ویژگی در صدای ایشان محسوس است.

نکته ی چهارم

شعر مناسب و متناسب و متن نوحه ها و سروده هایی که عمدتاً محصول ذوق و ضمیر شاعر پیر و صافی ضمیر و هماره همراه آقای آهنگران-حبیب الله معلمی بود چند ویژگی داشت که بر تأثیر آنها می افزود:

1-    نخست آن که کاملاً به روز و مطابق با نیاز و مطابق با نیاز و موقعیت پیش آمده بود.گاه شعر در حادثه سروده می شد یا برای حادثه ای که هنوز متولد نشده بود.گاه شاعر را  در اتاق در بسته قرار می دادند و رمز عملیات را به او می گفتند و او بلافاصله پس از سرودن به دست خواننده حاج صادق- می سپردو رزمندگان در متن نوحه رجزگونه درمی یافتند که رمز عملیات چیست یا حدس می زدند که ممکن چه باشد و حتی چگونه باشد.

2-    شعرتلفیق حماسه ی دفاع مقدس با نمادها و فرهنگ عاشورا بود.مضامین شعر سروده شده پیوندی بود میان عاشورا و جبهه.حتی گاه نمادهای هر دو حادثه با هم ترکیب و تلفیق می شد و رزمندگان که به کربلا عشق می ورزیدند و با نام و یاد عاشورا و اباعبدالله الحسین صلوات الله علیه طوفانی می شدند خود را در شعر و با شعر می بافتند و در متن آن جاری می شدند.

این ویژگی در دیگر سروده ها کمتر یافت می شد.

با مرور عنوان چند نوحه و سروده که در سال های دفاع مقدس با حنجره گرم حاج صادق خوانده شد و زمزمه ی رزمندگان شد این ویژگی را می توان یافت.

ای مادر قهرمان شد نوجوانت فدا                           برگشته ام غرق خون از جبهه ی کربلا

کربلا کربلا از جبهه آید پیام                                به سویت می آیند رزمندگان اسلام

وعده گاه حزب الله                                             صحن اباعبدالله

ماه شهیدان کشته ی قرآن                                     از علقمه نظاره ای به مرز ایران

تو خرمشهر خونین کربلای عشق و ایمانی              به رزمت آفرین به پیکارت درود

این لشکر حق عازم کرببلاست امشب                    رو سوی میدان ارتش روح خداست امشب

3-    سادگی و روانی شعر آن را آسان و سریع با حافظه ها پیوند می داد.شعر سروده ها هم خوان با ذهن و توان مخاطب ها بود.تقریباً مضامین آن را همگان در می یافتند.ازدحام تصویر یا پیچیدگی مضمون در آن نبود.عنوان نوحه کاملاً  با  بندها همخوانی داشت.به زبان دیگر فرود هر بند یا فراز و برگرداندن شعر نوعی جوش خوردگی طبیعی می یافت.به گونه ای که مخاطب پایان شعر را از زبان خواننده می گرفت و با آغاز بند ترجیع مرتبط می کرد.

شعرها تهی از اشکالات وزنی و لغزشهای موسیقیایی و قافیه ای نبود.حتی گاه افق شعریت تنزل می یافت و تنها بافتی منظوم احساس می شدبا این همه سروده لب ها را به هم راهی می خواند و دل ها را با خویش می کشاند نمونه هایی از این سروده ها در همخوانی بین عنوان نوحه و متن مرور می کنیم.

عشق حسین ما را به این وادی کشانده                          رزمندگان تا کربلا راهی نمانده

خیزید از جا شرزه شیران                                           شد وقت پیکار خیل دلیران

یاری نمایید اسلام و قرآن                                          رهبر سلام رزم جویان را رسانده

عشق حسین ما را به این وادی کشانده                          رزمندگان تا کربلا راهی نمانده

عشق کربلا داریم شور نینوا داریم                               بهر آخرین حمله رو به جبهه ها داریم

مانند حسین هستیم چون شیر به میدانیم                         تا بر سر پیمانیم ترس از کجا داریم

سرایندگان شعرها عمدتاً از شاعران شاخص نبودند از مردم بودند و با مردم در جبهه بودند و با جبهه نشینان.در نتیجه گزارش گر یافته های خویش بودند.نه بافته های ذهنی و دور از واقعیت جاری در جبهه ها.مخاطب ها با خواندن شعر گویی آن را از خود می دانستند.شعر مصداق این مصراع بود که جانا سخن از زبان ما می گویی.

شبکه های ساده تداعی و مراعات نظیر در بندهای شعر به حافظه سپردگی شعر کمک می کرد.همین بود که این اشعار به سادگی زمزمه می شد.چه بسیار شعرها - عمدتاً طنز بر مبنای شعر نوحه ها و سروده های خوانده شده حاج صادق در جبهه سروده شد که گردآوری آن ها خود کاری است مستقل و در صورت تحقق روشن کننده ی گوشه ای دیگر از تأثیرگذاری حاج صادق آهنگران در ذوق انگیزی رزمندگان خواهد بود.

4-    هم خوانی شعر و سبک یکی از رمز و رازهای تأثیرگذاری نوحه های آهنگران بود.خلق هم زمان سبک و شعر خود به یگانه شدن این دو مقوله کمک می کرد.نه تصنع  در شعر بود نه در سبک.گویی دو روح بودند در یک تن دو واقعیت متجلی شده در یک حقیقت.هنر تبدیل کثرت به وحدت را در همین جا می توانستیم بیابیم.استعداد فوق العاده حاج صادق را باید بر این افزود که گاه فاصله سرودن شعر تا مرحله اجرا به چند دقیقه نمی رسید.چرا که جبهه همه چیزش همین بود و بسیجی بودن نوحه در همین بلافاصلگی تولید به مصرف و عرضه کردن بود. درست مثل شتابی که در جمع آوری نیرو و آمادگی برای عملیات و اقدامات برق آسای عملیاتی دیده می شد.

در جبهه گاه هم پای شاعری که شعر را می گفت آهنگران تمرین می کرد و در شعر با شاعران مشارکت و هم راهی می کرد.و چه بسیار سروده ها که عین دست خط شاعر در دست حاج صادق بود و به مرحله ی اجرا می رسید. من خود شاهد بوده‌ام که نه تنها در جبهه، که در ایام محرم، هم پای نوحه خوانی حاج صادق، شاعر یا شاعرانی با او حرکت می‌کردند و بندهای جدیدی در حین حرکت! می‌سرودند و به دست ایشان می‌سپردند و حاج صادق به خوبی اجرا و عرضه می‌کرد. این ویژگی با معیارهای اجرای موسیقی سازگار نیست، اما این رفتار به ظاهر نامتعارف، نشان می‌دهد همان گونه که در عرصه نظامی، حرکت‌های بسیجی برق آسا و عاشقانه است، در عرصه فرهنگی نیز چنین ویژگی بدیعی سریان و جریان دارد.

نکته ی پنجم

حاج صادق آهنگران در صدایش خلاصه نمی شد.به تعبیر حافظ آن موجود در وجودش دیگران را بنده ی طلعتش می کرد.و این هنر صدای درون ٱهنگران بود.زیبایی آفاقی(بیرونی) با زیبایی موسیقی روح (زیبایی انفسی) در هم آمیخته شده بود.رزمندگان او را نه تنها با خود که از خود می دانستند.خضوع و خشوع .تواضع و افتادگی.ساده زیستی و هم دلی او را محبوب دل ها می کرد.

این همه آواز و آوازه حاج صادق را از خودش نگرفت.موریانه ی غرور به جانش نیفتاد احساس خودبرتربینی سراغش نیامد و در نتیجه محبوب و مطلوب همگان شد

او  همه گاه و همه جا دست یافتنی بود.هیچ چیز حصار بین او  و دوستان و دوست دارانش نمی شد.بر همان سفره ساده و بی ریای رزمندگان می نشست شب را با آن ها می گذراندو چه بسیار گره ها از کار آنان می گشود.

توان حاج صادق معروف مشکل گشایی رزمندگان بود.رزمندگان وقتی او را می دیدند می گفتند: حاج صادق خودمونه همین حس یگانگی و از خود انگاری رزمندگان باعث می شد که صدایش را جرعه جرعه بنوشند و با آن زندگی کنند.

از کنار کمتر سنگری می گذشتی که در خلوت و تنهایی جز قرآن و دعا- نوحه های حاج صادق را زمزمه نکنند.این صدای فراگیر پیش از پیچیدن در گوش ها در دل ها پیچیده بود.گوش دل ها آشنای او بود وگرنه بسیار صداها و آهنگ ها بود و هست که گوش نوازند و دل نواز نیستند.

عکس یادگاری با حاج صادق از جنس عکس های یادگاری امروزی نبود.رزمندگان با کسی عکس می گرفتند که او را جزو گروهان و گردان و لشکر خود و حتی شهر خود می انگاشتند.حاج صادق هم شهری معنوی و روحی همه ی بچه های جبهه بود.

همین بود که با او درد دل می کردند .او را واسطه ی حل مشکلات خویش قرار می دادندو ایمان و اطمینان داشتند که با کمک حاج صادق می توان مشکلات را حل کرد.

نکته ی ششم

تأثیر ژزف بافت و ساخت نوحه ها آهنگ ها نوع عنوان ها و برگردان های نوحه ها شکل سروده ها مرثیه خوانی ها آغاز و پایان مراسم خواندن زیارت نامه ها و ادعیه در سراسر ایران به شدت از شیوه ی حاج صادق متأثر شد.نوعی وحدت و هم سانی و هماهنگی در ایران به وجود آمد و باید گفت روش مداحی  و ذاکری حاج صادق که از الگوی سوگواری در خوزستان تبعیت می کرد به زودی با ذائقه ی همه ی استانها جوش خورد و آنان را تحت تأثیر قرار داد.در اینجا از تأثیر شیوه ی کویتی پور و فخری نمی توان گذشت.اما حضور دائمی و گسترده آهنگران در جای جای جبهه ها لشکرها و مراسم گوناگون کشوری نحوه اجرا و شیوه ی مجلس گردانی او را فراگیر ساخت.

هنوز نیز طنین شیوه ی او در محافل و مجالس ما جاری و ساری است.و هر جا و هر گاه به روش او نوحه و مرثیه و دعا و زیارت اجرا می شود همان به گذشته نقب می زنند و حاج صادق را فرایاد می آورند.

حاج صادق صدای حماسه و عشق و ایمان و سلحشوری است صدای حریر و شمشیر صدای شور و سوز  و صدایی که نماینده ی نسلی است که در خون و آتش شکفت و جاودانه شد.صدای او صدای همه است.صدایی که به جای همه می خواند و آیینه ی روشنی برای مطالعه ی دیروز و امروز و همیشه است.

محمدرضا سنگری


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده

یا من بخوانم یا این بچه

پدرم اهل اهواز، اما اصلیتش دزفولی بود. در هفده سالگی با دختر خاله‌اش -که دزفول زندگی می‌کرد و سیزده سال داشت- ازدواج کرد. ثمره‌ای این ازدواج هشت فرزند به نام‌های: عبدالحمید، عبدالمجید، حمیده، من(محمدصادق)، فریده، مرضیه، راضیه و مسعود است.

من تیرماه سال 1336 در اهواز به دنیا آمدم. می‌گویند مادرم وقتی مرا باردار بوده، تمام روزه‌های خود را در ماه رمضان که مصادف با هشت ماهگی من بوده، در اوج گرمای اهواز گرفت و من سالم به دنیا آمدم، البته بسیار کوچک و نحیف.

از سن 4-5  سالگی علاقه‌ای زیادی به خواندن داشتم، البته صدای من ارثی است؛ پدرم صدای خوبی دارد، یکی از عموهایم هم مداح هست و من از همان بچه‌گی دوست داشتم بخوانم.

محل زندگی ما اهواز بود، اما بعضی ایام، مثل تابستان‌ها حدوداً چند ماهی را در دزفول زندگی می کردیم. یادم هست پنج ساله بودم که ملای روضه‌خوانی که کور هم بود، به خانه‌ای ما در دزفول می‌آمد و روضه می خواند. مادر بزرگ پیری داشتم که می‌نشست و گوش می‌کرد.

همیشه کنار او می‌نشستم و همان طور که ملا می‌خواند، از بس به خواندن علاقه داشتم، شروع می‌کردم به خواندن و داد و فریاد کردن، طوری که ملا کلافه می‌شد. یک بار به مادربزرگم گفت: یا من بخوانم یا این بچه!

 وقتی هم که می‌رفت، شروع می‌کردم مثل او روضه خواندن؛ حتی مثل او راه می‌رفتم و عصا می‌زدم. همسایه‌ها که این حالات مرا می‌دیدند، به مادرم می‌گفتند این بچه حتماً برای خودش ملای روضه‌خوان می‌شود، مواظب باش چشم نخورد.

همین طور هم شد. لکنت زبان بسیار ناجوری گرفتم و به هیچ عنوان نمی‌توانستم حرف بزنم. تا مدتی درگیر لکنت زبان بودم. با تقویت‌های خوراکی که مادرم روی من انجام داد، کم‌کم این لکنت زبان برطرف شد و بعد از چند وقت کاملاً از بین رفت.

شش سالم بود که معلم‌مان در دبستان صدایم می‌زد و می‌آوردم پای تخته بعد از من می‌خواست که بخوانم. آن موقع فایز و دشتی می‌خواندم. علاقه‌ام به خواندن طوری بود که گاهی دایی‌هایم در خانه مرا روی دوش‌شان می‌گذاشتند و من هم مثل خواننده‌های آن موقع که روی دوش یک نفر می‌رفتند و می‌خواندند، شروع به خواندن می‌کردم و بقیه دایی‌ها هم سینه می‌زدند.

در هفت سالگی مقداری با شعرهای محلی آشنا شده بودم. در محله‌ی‌مان در اهواز هیئتی بود به نام هیئت علی اصغر(علیه السلام). محرم‌ها که می‌شد، در این هیئت‌ با یک بلندگوی دستی می‌خواندم و در کوچه‌ها می‌رفتیم. مردم هم تشویق می کردند که تو صدای خوبی داری و قدر خودت را بدان.

خواندنم در این هیئت‌ ادامه داشت تا اینکه، روزی یک نفر آمد و به من گفت: «هیئت ما فردا که روز تاسوعاست بیرون میاد، شما می‌تونی بیایی و برای ما بخونی؟» از این پیشنهاد که در حقیقت اولین پیشنهاد رسمی بود، خیلی خوشحال شدم و در پوست خودم نبودم؛ لذا جواب مثبت دادم. فردا به آن هیئت رفتم و مراسم را برگزار کردم و تقریباً توانستم کل مراسم را خودم بگردانم. این اولین نوحه‌ای بود که پشت بلندگو اجرا کردم؛ سر بندهایش هنوز یادم هست:

رود بی‌شیرم، رود بی‌شیرم، داغت کرد پیرم، داغت کرد پیرم

گهوارت خالی می‌بینم، داغت می‌بینم، گهوارت خالی می‌بینم، داغت می‌بینم

روز بعد هم که عاشورا بود، از من خواستند بروم بخوانم و دوباره قبول کردم. هیئت که تمام شد و رسیدیم حسینیه، دورم را گرفتند و برای سال بعد هم دعوتم کردند. این اتفاق در یازده، دوازده سالگی‌ام افتاد و شروع اصلی کارم از همین‌جا شروع شد.

وقتی توانستم یک هیئت بزرگ را اداره کنم و نوحه‌ای را که خواندم سرزبان‌ها افتاد، این را در خودم حس کردم که می‌توانم مداح قابلی باشم. از آن روز به بعد، به طور جدی کار خواندن و مداحی را شروع کردم و کم‌کم روی غلطک افتادم و در اهواز به عنوان کسی که خوب می‌خواند، شاخص شدم.

البته بر من واجب است بیان کنم که از محضر بزرگانی مثل آقای آل مبارک و چند نفر دیگر تلمذ کرده و درس‌هایی در زمینه آموزش مداحی آموختم و این عزیزان حق استادی بر من دارند.

 عاشق دزفول و مداحان و سبک‌هایشان بودم

 همیشه منتظر رسیدن ایامی بودم که برای زندگی در دزفول می‌رفتیم. دزفول هم آب و هوای خوبی داشت و هم تمام دایی‌هایم در آنجا زندگی می‌کردند، اما عشق من به دزفول، به خاطر آب و هوا و تفریح و اقوامم نبود، بلکه دلیل اصلی‌اش، علاقه به مداحان و سبک‌های دزفولی بود.

 معمولا در عید نوروز هم به دزفول می‌رفتیم. آنجا سراغ مداحان و شعرای دزفول می‌رفتیم و شعرها و سبک‌هایشان را می‌گرفتیم. آنها هم خدا وکیلی با اینکه سن کم داشتم، احترام می‌گذاشتند و در حقیقت، به نوعی مشوق اصلی‌ام همان عزیزان بودند که توانستم ضمن فرا گرفتن درس‌های زیادی از آنان، در ادامه راه موفق و مثمر ثمر باشم.

ایامی را که تمام هم‌سن و سالانم در حال تفریح و دید و بازدید عید بودند، صرف فرا گرفتن اصول خواندن و سبک و شعر و مسائل مربوط به آن می‌کردم. تا فرصتی به دست می‌آوردم، صدایم را در گلو می‌انداختم. خواندن به‌نوعی در خونم بود.  سردابی داشتیم که چون صدا در آن می پیچید، زیاد آنجا می خواندم. هیچ‌گاه فریادهای مادرم از یادم نمی‌رود که: «پسر، بیا برو به درست برس، چقدر می‌خوانی، چرا درس رو ول کردی؟» و یا اعتراض‌های دائم خواهرهایم به پدرم. آنها درس خوان بودند و من با خواندنم مزاحمشان می‌شدم و همیشه از دستم شاکی بودند.

 همیشه بر سر این مسائل با پدر و مادرم جدل داشتیم، البته در عین حال آنها در محافل خانوادگی به من می‌گفتند: «صادق، یه کم برامون بخون» آنها معتقد بودند اول درس، بعد مسائل دیگر، اما من به خاطر علاقه‌ای که به خواندن داشتم، اولویت همه کارهایم خواندن بود. راستش معدلم کم بود و حتی یادم هست چند سال هم سر همین خواندن تجدید شدم، اما بالاخره توانستم دیپلمم را بگیرم.

 سیلی محکمی که خوردم

 در مدرسه ی شاه‌پور سابق (مصطفی خمینی فعلی) کلاس هشتم دبیرستان بودم که قرار شد ولیعهد به خاطر روز چهارم آبان (روز تولد شاه) به استادیوم اهواز بیاید. تمام بچه‌های دبیرستان را آماده کردند تا به استادیوم ببرند. اصلا دوست نداشتم بروم، اما اجباری بود و همه باید می‌رفتند. خیلی مرتب و منظم به سمت استادیوم حرکت کردیم به خیابان نادری که رسیدیم، کمی اطرافم را نگاه کردم و ناخود آگاه، زدم زیر آواز و شروع کردم به خواندن.خیلی با شور این نوحه را می خواندم:

زیر خنجر گفت شاه لب تشنه                   تشنه‌ام تشنه، تشنه‌ام تشنه

من می‌خواندم و تمام بچه هایی که پشت سرم بودند سینه می‌زدند. ظاهراً یکی از بچه‌ها به مدیر مدرسه اطلاع داده بود که آهنگری نوحه‌ زیر خنجر را می‌خواند و بقیه سینه می‌زنند. همین طور که می‌خواندم، مدیر خیلی با سرعت و عصبانی به طرف من می‌آید. ساکت شدم و دیگر نخواندم. تا رسید به من، معطل نکرد و وسط جمعیت سیلی محکمی توی گوشم خواباند و گفت: «فردا صبح بیا دم دفتر، تکلیفت رو روشن کنم.» ماتم گرفته بود که حتماً می‌خواهد پرونده ام را زیر بغلم بگذارد و از مدرسه اخراجم کند.

آن روز این سیلی را بهانه کردم و و از رفتن به استادیوم سر باز زده و به خانه آمدم. فردا صبح با ترس و لرز رفتم دفتر مدرسه. مدیر تا مرا دید، گفت: «بیا داخل» به محض این که وارد شدم، شروع کرد بد و بیراه گفتن و فحش دادن، بعد پرسید: «برای چی همچین کاری کردی؟» گفتم: «والله، کار بدی نکردم، گفتم همین طور که داریم میریم، بی کار نباشیم و نوحه ای برای امام حسین صلوات الله علیه بخونم، به خدا نیتم کس دیگه ای نبود.» این را که گفتم، کمی آرام شد و قبول کرد.

بعداً متوجه شدم که این مدیر مدرسه، اتفاقاً حال و هوای انقلابی هم دارد و صرفاً برای اینکه در مظان اتهام قرار نگیرد، یک برخورد صوری با من کرده بود.

از دوستی با حسین احساس غرور می کردم

از بچه محل های دوران نوجوانی ام یکی ] محمد[ حسین علم الهدی بود که منزل آنها با خانه ی ما چند کوچه فاصله داشت.دیگری محمد علی حکیم بود که همسایه ی دیوار به دیوارمان بود.یکی دیگر پسر شیخ کرمی بزرگ بود که این شیخ کرمی در بین عرب زبان های خوزستان جایگاه محوری داشت و در اوایل اقلاب نماینده ی مجلس هم شد.علاوه بر اینها چند نفر دیگر هم بودند که با آن ها همبازی بودم و با هم فوتبال بازی می کردیم و دوست بودیم.

در بین این بچه ها حسین علم الهدی که کوچکتر از من بود با همان صغر سن در فعالیتهای انقلابی حضور داشت.پدر ایشان مرحوم سید مرتضی علم الهدی از علمای بزرگ شهر بود و با تمامی انقلابیون از جمله آیت الله خامنه ای آیت الله مطهری آیت الله خزعلی ارتباط بسیار نزدیک داشت.بالطبع حسین هم دنباله رو راه پدرش بود.او در مسجدی که پدرش نماز می خواند یک تشکل راه انداخته و فعالیتهای انقلابی می کرد.

آن زمان زیاد با حسین مأنوس نبودم و به نوعی حسین جزو دار و دسته ی ما نبود و یا بالعکس.اما من خیلی دوست داشتم که وارد گروه آنها شوم.کارهای انقلابی آنها برایم ابهت خاصی داشت و منتظر چراغ سبزی از طرف حسین و گروهش بودم.

مدتی برای نماز به مسجدشان رفتم.یک شب حسین آمد بغل دستم نشست و از باب احوالپرسی با من هم صحبت شدچند دقیقه ای صحبت کرد که چه خبر و چه کار می کنی و از این قبیل حرفها آن شب احساس غرور خاصی داشتم که حسین علم الهدی با آن فعالیتهای انقلابی آمده و با من صحبت می کند.همین برخورد باعث شد که به هم نزدیک شویم.او با این نیت آمده بود تا من را هم به مسیری که خودش در آن هست هدایت کند.

در مدت کمی حسابی با حسین رفیق شدم.حتی یکبار که برای کاری به تهران آمده بودم آدرسم را گرفت و با هم چند  تا سخنرانی رفتیم و بعد از چند روز برگشتیم به اهواز.

ارتباطم با حسین روز به روز نزدیکتر می شد تا این که پس از مدتی حسین کتابی به من داد و گفت :این رو پیش خودت نگهدار و حواست رو جمع کن کسی نفهمه این کتاب پیش توئه.نگاهی کردم و دیدم روی جلد نوشته ((مسئولیت شیعه بودن تألیف سبزواری.این سبزواری همان دکتر علی شریعتی بود که آن زمان به علت محدودیتهایی که وجود داشت.از اسم های مستعار استفاده می کرد. وقتی فهمیدم این کتاب دکتر شریعتی است و مضمن انقلابی دارد خدا می داند که چه شور و شوقی داشتم و با چه حالی کتاب را تا خانه آوردم.به حدی کتاب برایم مهم شده بود که چند بار آن را خواندم و جملات آن تأثیر زیادی رویم گذاشت.

با این کار احساس کردم که غیر مستقیم وارد تشکل آنها شده ام و عضوی از آنها هستم.

پس از کتاب ((مسئولیت شیعه بودن))حسین کتاب ((فاطمه فاطمه است)) را به من داد که از
آن کتاب هم فیض زیادی بردم از آن به بعد در جلساتی که پس از نماز مغرب و عشاء در مسجد برگزار می شد حضور داشتم و رسماً وارد فعالیتهای انقلابی شده بودم.

آن زمان محل تجمع انقلابیون شهر مسجد آیت الله جزایری بود.بعد از مدتی حسین پای مرا هم به آنجا باز کردو به این ترتیب فعالیتهایمان را از این مسجد به صورت جدی تر ادامه دادیم.در این مقطع تظاهرات و سر و صدای مردم هم آرام آرام شروع شد.

دلم نیامد آمپلی فایر را بگیرم

سال 1356 به خدمت سربازی رفتم. شش ماه اول آموزشی را در کرج گذراندم. بعد از آن، منتقل شدم به مریوان و در بخش شکاربانی مشغول خدمت شدم. آن زمان موج تظاهرات علیه رژیم شاه آغاز شده و به مریوان هم کشیده شده بود. به همراه چند نفر از دوستان، کم و بیش فعالیت‌هایی انجام می‌دادیم و با اینکه ساواک به شدت شهر را زیر نظر داشت، سعی می‌کردیم روحیه انقلابی خود را حفظ کنیم.

حسینیه ای در شهر مریوان بود که آقای نورمفید، در آن نماز جماعت برگزار می‌کرد. کسانی که در نماز جماعت شرکت می‌کردند، انگشت شمار بودند و به همین دلیل شاخص و شناخته شده بودند.

شیعه‌های مریوان که تقریباً همگی ضد رژیم بودند، هیئتی داشتند که من نوحه خوانش بودم. آقای موسوی مسئولیت هیئت را بر عهده داشت. ایشان طلا فروش و آدم بسیار خوبی بود. در کنار او، فردی بود از اعضای رسمی ساواک که در هیئت نفوذ داشت. او در تمامی برنامه ها شرکت جسته و حتی سخنران‌ها را هم او دعوت می‌کرد، البته همه می‌دانستند ساواکی است. با اینکه اکثر مردم مریوان سنی بودند، اما همان تعداد اندک شیعیان که حدود 300 نفر می‌شدند روز عاشورا، در شهر دسته‌ زنجیر زنی به راه می‌انداختند و من هم می‌خواندم. اشعار آن نوحه‌ها، سروده‌ی استاد «یوسف طالب زاده» بود.

آن روز من این نوحه را خواندم:  نوجوان ای قاسم پا در حنایم      تازه داماد حسین ای باوفایم

 

بلندگو دست من بود و کنار دستم، یکی از کردهای بومی آنجا که سبیل کلفتی هم داشت، آمپلی فایر را حمل می‌کرد. همین طور که می خواندم، متوجه شدم عده‌ای از زنجیر زنان می‌خندند. تعجب کردم که چرا این ها روز عاشورا می‌خندند! فکر کردم شاید خواندن من باعث خنده آنها شده! وقتی یک بند از نوحه را خواندم و ساکت شدم تا جواب سر نوحه را بدهند، دو‌زاری‌ام افتاد قضیه از کجا آب می‌خورد.

شخص سبیل کلفتی که آمپلی فایر دستش بود، این طور جواب می‌داد:

 نوجوان ای قاسم پا در هوایم       تازه داماد حسین ای باوفایم

 و چون درست کنار ‌دست من راه می رفت، صدایش از بلندگو پخش می شد و همین باعث  خنده مردم شده بود، البته خود آن بنده خدا، اصلاً حواسش نبود و سهواً به جای «پا در حنایم» می گفت: «پا در هوایم

یک نوحه‌ دیگر هم خواندم که باز هم آن مرد کُرد، باعث خنده‌ی اطرافیان شد. نوحه این بود: سقای مایی ای عمو، فکر آبی کن، عمو شتابی کن

 او جواب می داد: «صیاد ماهی ای عمو، فکر آبی کن، عمو شتابی کن» طوری هم جدی و  متعصب جواب می داد که دلم نمی آمد آمپلی فایر را از دستش بگیرم.

 به هر حال، در کل هیئت خوبی بود و مردم هم به خاطر صدایی که داشتم، استقبال خوبی می‌کردند.

 تو بهشتی هستی و این جهنمی

زمان خدمت سربازی ام در مریوان هم زمان با آیت الله نور مفید روحانی دیگری به نام حجه الاسلام ایمانی از اهالی خرم آباد به مریوان تبعید شده بود.با ایشان در نمازهای جماعتی که به اممت آقای نورمفید در حسینیه ی مریوان برگزار می شد آشنا شدم.

یک بار که می خواستم برای مرخصی چند روز به اهواز بروم بعد از نماز جماعت مغرب و عشاء هنگامی که از بقیه خداحافظی می کردم آقای ایمانی درخواستی از من کرد.او گفت:اگر برای شما زحمتی نمی شه حالا که دارید                می رید اهواز  من نامه ای برای خانواده ام نوشتم سر راه این نامه را به دست آنها برسانید.گفتم:نه هیچ زحمتی نیست نامه الان پیش توئه؟ گفت:نه الان همرام نیست یه آدرس می دم شب بیایید نامه رو بگیرید.آدرسی که داد جایی بود در خیابان اصلی شهر.به او گفتم:ساعت 10 شب خیابون یلی خلوته ممکنه با دیدن شما که لباس روحانی دارید ساواک فکرایی بکنه وو برامون خطر داشته باشه.گفت:انشاءالله مشکلی پیش نمی آد.رویم نشد بیشتر از این اصرار کنم و قبول کردم.اما مطمئن بودم این کار خالی از خطر نخواهد بود.

سر ساعت به محل قرار رفتم.هوا سرد بود و سوز سرما آدم را اذیت می کرد.خیابان هم خلوت بود و سوت و کور.چند لحظه ای ایستادم که آقای ایمانی از راه رسید.سریع نامه را داد و پس از تشکر از من جدا شد و رفتو در تاریکی محو شد.همین که خواستم حرکت کنم متوجه صدای پایی شدم.لحظه ای ایستادم و ساکت ماندم.صدا هر لحظه نزدیک تر می شد با نزدیک شدن صدا ناگهان سر و کله ی یک نفر از ان طرف خیابان پیدا شد که خیلی سریع به طرف من می آمد.بدون مقدمه گفت:این نامه چیه؟ بعد هم فوراً نامه را از دستم گرفت.بالاخره خطر گریبانم را گرفت.گفتم:چیزی نیست نامه برای خانواده است.نامه را باز کرد و پس از نگاهی سطحی گفت: فردا صبح اول وقت میای ساختمان ساواک.

کمی نگران شدم.سریع رفتم منزل و کتابهای دینی و مذهبی را که داشتم زیر خاک پنهان کردم.چه این که اگر آمدند و خانه را تفتیش کردند چیزی عایدشان نشود.

صبح فردا رأس ساعت 8 رفتم مقر ساواک.قبلاً حسین علم الهدی جزوه ای شصت هفتاد صفحه ای به من داده بود.در ارتباط با چگونگی سئوالات ساواک و نحوه ی جواب دادن به آنها که مطالعه ی آن خیلی به دردم خورد.

مسئول ساواک شخصی بود به نام محمدی .ابتدا چیزهایی را نوشتم و بعد مرا به سمت اتاقی بردند.در اتاق که باز شد دیدم محمدی داخل آن نشسته.با تندی و تشر گفت:جلو نیا همون جا دم در سرپا وایسا تا تکلیفت رو روشن کنم پدر سوخته. و بعد شروع کرد به بد و بیراه گفتن و اهانت کردن.تنها جواب من این بود که ارتباطم با آقای ایمانی فقط برای مسائل شرعی است.این جواب را هم از روی جزوه بلد شده بودم.اما او حرف خودش را می زد و بد و بیراه می گفت.

در همین حین ایمانی را هم آوردند.بابت دردسری که به خاطر نامه ی او گرفتارش شده بودمخجالت زده و اشک در گوشه ی چشمش برق می زد.ایمانی خیلی محکم خطاب به من و با اشاره به محمدی گفت:آهنگری تو بردی و این باخت.تو بهشتی هستی و این جهنمی .تو مظلومی و این ظالم.خیلی محکم و با صلابت صحبت کردو جالب اینکه وقتی این حرفها را می زد محمدی ساکت شده بود و هیچ حرفی نمی زد.

مدتی بعد دوباره مرا به اتاق بازجویی بردند و همان مأموری که دیشب نامه را از من گرفته بود سراغم آمد اما این بار خیلی آرام و متین و توأم با مهربانی صحبت کرد.او گفت:از ما ناراحت نشو بالاخره اشتباه پیش میاد.شما هیچ مشکلی نداری پاشو برو و نامه ات را هم ببر خرم آباد.

بعد از آزادی آمدم شکاربانی.نگاه همه به من جور دیگری شده بود.فهمیدم ساواکی ها رفته اند آنجا و پرونده ام را زیر و رو کرده اند. دو هفته از این قضیه گذشت که رییس شکاربانی به من گفت:باید برای دو هفته بری دله مرز.دله مرز مکانی بود در اورامانات کردستان که جاده نداشت و برای رسیدن به آن باید با قاطر می رفتی.راهی داشت بسیار صعب العبور.یادم هست یک هفته طول کشید تا رسیدم دله مرز.آن جا هیچ امکاناتی نداشت.نه آب بود.نه برق.آب مصرفی شان که با آن حمام می کردند و لباس می شستند از آب کردن برف ها جمع می شد.

مسئول مستقیم من در آنجا شخصی بود به نام((صابر خرمن))از اهالی همان جا که مسئولیت شکاربانی را بر عهده داشت.نکته ی جالبی که از حضورم در این منطقه به یاد دارم اسامی ساکنان ((دله مرز)) بود .در اسم و فامیل همه ی آنها واژه ی ((خر)) به کار رفته بود.خرزاده خریان- خرپور- خرمن چند نمونه از این اسامی بود .از ((صابر خرمن)) علت را پرسیدم.گفت:چند سال پیش یه پدرسوخته ای از ثبت احوال اومده بود اینجا مردم دله مرز سواد ندارن و بعضی از این ها اصلاً رنگ  شهر رو ندیدن و نمی تونن فارسی صحبت کنن.این بی همه چیز که برای گرفتن آمار و تهیه سجل اومده بود.اعصابش از دست اهالی اینجا خرد شد و با خر برای اینها فامیلی درست کرد.گفتم چرا نمی رید فامیلی تون رو عوض کنید؟گفت: این بیچاره ها اصلاً نمی دونن شهر کجاست.کجا برن فامیلی شون رو عوض کنن؟

دو هفته ای در دله مرز بودم و چون اهالی آنجا برخوردی گرم و صمیمی با من داشتندزیاد سخت نگذشت و بعد از دو هفته برگشتم مریوان.آخرش هم نفهمیدم رییس شهربانی با این کار می خواست به نوعی مرا تبعید و تنبیه کند یا غیر.

اولین شهید اهواز کنارم افتاد

عید سال 1357 هنوز سربازی ام تمام نشده بود که برای مرخصی به اهواز آمدم.شب سیزده به در حسین علم الهدی آمد و گفت:امشب یکی از انقلابیون قراره بیاد توی مسجد سخنرانی کنه.کسی رو خبر نکن.فقط خواص قراره بیان.خودت هم زود بیا.شاید اتفاقی بیفته.

علی رغم گفته ی حسین جمعیت زیادی به مسجد آمده بودندو هر کس وظیفه ای داشت. مثلاً محمد علی حکیم وظیفه داشت سخنرانی که تمام می شود برق مسجد را قطع کندتا سخنران بتواند سریع مسجد را ترک کند/و بقیه نیز به همین صورت مسئولیتهای دیگری داشتند.من به عنوان یک نفر عادی در مسجد حضور داشتم.قرار شده بود که بعد از سخنرانی جمعیت حاضر در مسجد تظاهراتی هم برپا کنند.

سخنران مراسم هادی غفاری بود.هنوز سخنرانی را شروع نکرده بود که برق قطع شد.بچه ها بلافاصله برق را وصل کردند و با آمدن برق مردم صلوات فرستادند. هادی غفاری گفت: چرا برای روشن شدن چراغها صلوات می فرستید؟ برای آقای خمینی صلوات بفرستید.

خب.آن زمان بردن نام امام آن هم در محافل عمومی جرم محسوب می شد.اما جمعیت علاوه بر اینکه صلوات بلندی فرستادند.برای ادامه ی کار و تظاهرات هم بیشتر تهییج شدند.

هادی غفاری سخنرانی پرشوری کرد.سخنرانی که تمام شد جمعیت خیلی آرام با سر دادن شعار مرگ بر شاه از مسجد خارج شدند.به محض خروج از مسجد دیدیم چهار تانک در اطراف کوچه مستقر شده اند و مثل مور و ملخ نیروهای امنیتی آنجا ریخته و کل منطقه را قرق کرده اند.اما مردم با دیدن مأموران و تانک ها عقب نشینی نکردند و کماکان شعار می دادند.

مدتی نگذشت که درگیری شروع شدو مأموران شروع به تیراندازی کردند.جمعیت متفرق شدند.هر کس به سمتی می دوید و شعار می داد.صدای شلیک تیر پشت سر هم به گوش می رسید.

من به همراه چند نفر دیگر در یکی از کوچه ها می دویدم و شعار می دادم که صدای شلیک گلوله را خیلی نزدیک به خودم شنیدم ناگهان نفری که کنار من در حال دویدن بود روی زمین افتاد.[1] می خواستیم او را از زمین بلند کنیم که مأمورها با تهدید اجازه ی این کار را به ما ندادندو مجبور به ترک کوچه شدیم.

بعد از رفتن ما کاظم علم الهدی برادر حسین از راه می رسد و وقتی با پیکر شهید((کتان باف)) که نقش بر زمین بود روبه رو می شود.او را از روی زمین بلند می کند تا از آنجا ببرد اما مأموران از راه می رسند و دستگیرش می کنند.

فردای آن روز که 14 فروردین بود راهی محل خدمتم در مریوان شدم و همان جا بودم تا اینکه امام دستور تخلیه ی پادگانها را دادند و من با این حکم محل خدمتم را ترک کردم و به اهواز برگشتم.البته تا چند وقت آفتابی نمی شدم و حتی برای مدتی رفتم دزفول چون احتمال می دادممأموران دنبالم باشند و موجب اذیت خانواده بشوند.

این وضع ادامه داشت تا اینکه انقلاب پیروز شد.

وقتی رفتگر شدم

بعد از پیروزی انقلاب اهواز اوضاع مساعدی نداشت و در شهر هرج و مرج بود لذا تا قبل از سازمان یافتن شهر و روی کار آمدن افراد از طرف شورای انقلاب خودمان اوضاع را در دست گرفتیم تا از بروز مشکلات جلوگیری کنیم.

تعدادی اسلحه به دست آورده بودیم و با ماشین در سطح شهر گشت زنی می کردیم.البته کارمان فقط گشت زنی نبود.هر کاری که به اداره ی یک شهر مربوط می شد را انجام می دادیم تا مردم و انقلاب به مشکل بر نخورند.به عنوان مثال هر شب می رفتیم آشغالها و زباله های سطح  شهر را جمع آوری می کردیم.چند گروه بودیم و هر منطقه دست یک گروه بود.من و]شهید[ محمدعلی حکیم و چند نفر دیگر مسئول جمع آوری آشغالهای منطقه ی (( صبی)) های اهواز بودیم.هر شب زباله های آن منطقه را جمع آوری کرده و در خارج شهر تخلیه می کردیم.این قبیل کارها را علاوه بر فعالیتهای انقلابی انجام می دادیم تا اوضاع عادی شهر به هم نخورد.



[1] شهید((کتان باف)) اولین شهید انقلابی اهواز بود.


نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده
دانلود سرود ز ره رسید امام ما با صدای محمد گلریز

ز ره رسید امام ما

سپیده سر زد از جام ما
سحر دمید ز بام ما
ثمر زعالم شد نام ما
امید جان ز ره رسید

به جسم ما روان دمید

خوش آمدی امام ما
تو رهبـر قیـام ما

خوش آمدی تو بت شکن
که نقش بت برافکنی
زقهر خود ز بتگران
شراره ها سر افکنی
زخائنان ، زسر کشان
زخودسران ، درافکنی
زتارک سمتگران
تو افسر سرافکنی

خوش آمدی امام ما
تو رهبر قیام ما

عجب که مهر خاوری
زباختر برآمده
به رغم دیو فتنه گر
فرشته ات درآمده
گذشته شام و تیرگی
سحر منور آمده
ببین که شاخ آرزو
شکوفه بر سر آمده
تراز انقلاب ما
طلیعه شباب ما
خوش آمدی به کام ما
خوش آمدی امام ما

خوش آمدی امام ما
تو رهبــــــــر قیام ما

ز ره رسید امام ما
سپیده سر زد از جام ما
سحر دمید ز بام ما
ثمر زعالم شد نام ما
امید جام ز ره رسید
به جسم ما روان دمید

خوش آمدی امام ما
تو رهبـــــــر قیام ما



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده

محمل مبند بر اشتران       ای ساربان ای ساربان       ای ساربان ای ساربان

محمل مبند بر اشتران       ای ساربان ای ساربان       ای ساربان ای ساربان

این اشک چشم ما نشان   دارد ز طوفان ساربان       ای ساربان ای ساربان

محمل مبند بر اشتران       ای ساربان ای ساربان       ای ساربان ای ساربان

من کی اسیری رفتن و کی شام ویران دیده ام         من تاکنون کی صدمه ی راه بیابان دیده ام

من صبح تا هنگام شب داغ جوانان دیده ام             ما را مبر از تربت این گلعذاران ساربان

ای ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان

محمل مبند بر اشتران       ای ساربان ای ساربان       ای ساربان ای ساربان

اینجا فراموشم کجا داغ علی اکبر کنم                   دور از رباب ناتوان نتوان علی اصغر کنم

بنشسته بالین پسر رخت سیه در بر کنم                   ما را مبر از تربت این گلعذاران ساربان

ای ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان

محمل مبند بر اشتران       ای ساربان ای ساربان       ای ساربان ای ساربان

مهلت بده عباس را از خواب بیدارش کنم               از این اسیری رفتن خواهر خبردارش کنم

بگذار حسینم را خبر من از علمدارش کنم              بهر خداحافظ کنون خواهم که بیدارش کنم

ما را مبر از تربت این گلعذاران ساربان                   ای ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان

محمل مبند بر اشتران       ای ساربان ای ساربان       ای ساربان ای ساربان

آتش زدند بر خیمه ها تاراج شد اموال من              یارب نمی دانم چرا برگشته شد اقبال من

از جور بیداد و جفا بشکسته پر و بال من                 ما را مبر از تربت این گلعذاران ساربان

ای ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان

محمل مبند بر اشتران       ای ساربان ای ساربان       ای ساربان ای ساربان

زخم شهیدان را رفو با سوزن مژگان کنم                خواهم وداعی با تن صد پاره ی عریان کنم

از خاک شان بردارم و مدفون تن ایشان کنم                       جسم شهیدان مانده در خاک بیابان ساربان

ای ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان

 

محمل مبند بر اشتران       ای ساربان ای ساربان       ای ساربان ای ساربان

من یک زن بی یاورم با کاروانی بی پناه                 با این زنان بی معین با کودکانی بی گناه

جسم شهیدان بی کفن افتاده اندر قتلگاه                 این اشک چشم ما نشان دارد ز طوفان ساربان

ای ساربان ای ساربان ای ساربان ای ساربان

محمل مبند بر اشتران       ای ساربان ای ساربان       ای ساربان ای ساربان


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده
نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده

 فرد صالحی به عیادت بیماری رفت.او آخرین لحظات زندگانی اش را می گذرانید. به او گفت: دوست من ! آیا جان کندن سخت است؟ بیمار گفت : من جز شیرینی و خوبی نمی بینیم و هیچ گونه تلخی را حس نمی کنم.

آن شخص صالح متعجب شد زیرا او می دانست که  دل کندن از این دنیا و جان دادن بسیار ناگوار و سخت است.

 شخص بیمار چون تعجب او را دید به او گفت :تعجب نکن زیرا در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله  شنیدم : هر کس زیاد بر من صلوات بفرستد از تلخی جان دادن در امان است. از آن پس من به فرستادن صلوات مداومت نمودم

و بسیار صلوات فرستادم

 اینک تو علت جان دادن راحت مرا فهمیدی.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده

ولادت با سعادت ختم رسل حضرت محمد (ص) و امام جعفر صادق (ع) مبارکباد

لب نگار که باشد رطب حرام بود              زمان واجبمان مستحب حرام بود

فقیه نیستم اما به تجربه دیدم                      بدون عشق مناجات شب حرام بود

اگر که هست طبیبم طبیب دوّاری              به من معالجه ی در مطب حرام بود

برآنکه دشمن اولاد توست نیست عجب     که نطفه اش نسب اندر نسب حرام بود

تو مرد ظرفشناسی و مهِر اولادت               عجم که هست برای عرب حرام بود

تو را در کمال نوشتند یا رسول الله             بزرگ آل نوشتند یا رسول الله

تو آفریده شدی و سرآمدت گفتند                        هزار مرتبه اَحسن به ایزدت گفتند

تورا به سمت زمین با نسیم آوردند             توآمدی و ملائک خوش آمدت گفتند

نشان دهنده ی معصومیِ قبیله توست          اگر که قّبه خضرا به گنبدت گفتند

تمام آل عبا«کُلنا محمّد» بود                     توعین نوری و در رفت و آمدت گفتند

اگر چه یک نفری، جمع چهارده نفری      تورا محمّد و آل محمّدت گفتند

شب ولادتت ای یار می کنم خیرات          نثار مقدم خیر تو چهارده صلوات

برای خُلق تو باید کنند تحسینت                نشد مشاهده شصت و سه سال نفرینت

از آن طرف تو اگر نور آخرین هستی        نوشته اند از این سو تو را نخستینت

هزار و سیصد و هشتاد و چندمین سال است شدیم کوچه نشینت، شدیم مسکینت

شدیم ریزه خور سفره های سیّدی ات       گدای سفره ی هر سال چهارده سینت

توآمدی که علی را فقط ببینی و بس          نداده اند به جز دیده ی خدا بینت

یتیم مکه ای اما بزرگ دنیایی                   اگر چه خاک نشینی، همیشه بالایی

مرا اویس شدن در هوای تو کافی است      اگر چه باز ندیدم، دعای تو کافی است

همینکه بوی تو را در مدینه حس کردم      لبم رسید به خاک سرای تو کافی است

چه حاجتی به پسر داری ای بزرگ قریش  همینکه فاطمه داری برای تو کافی است

همینکه اوّل هر صبح پیش زهرایی             برای روشنی لحظه های تو کافی است

تو آن پیمبر دنباله داری و بعدت                اگر علی تو باشد به جای تو کافی است

قسم به اشهد ان لااله الا الله                                   تو آمدی که بگویی علی ولی الله

تو آمدی و ترحّم شدند دخترها                چقدر صاحب دختر شدند مادرها

تو آمدی و رعیّت شکوه عبد گرفت           بدین طریق چه آقا شدند نوکرها

خدای خوب به جای خدای چوب نشست  و با اذان تو بالا گرفت باورها

بگو: مدینه علمی، علی درآن است             بگو: که واجب عینی است حرمت درها

بریز شیره پیغمبری به کام حسین               که از حسین بیاید علی اکبرها

زمان گذشت زمان ظهور دیگر شد                        حسین منی انا من حسین اکبر شد

هزار حضرت مریم کنیز مادر توست         تورا بس است همینکه بتول، دختر توست

به دختران فلان و فلان نیازی نیست                        اگر خدیجه والامقام همسر توست

علی و فاطمه دو رحمت خداوندی             برای عالم دنیا و صبح محشر توست

به یک عروج تو جبرئیل از نفس افتاد        خبر نداشت که این تازه اوج یک پَر توست

به عرش رفتی و ماندی در آن تقّرب محض            خدا برابر تو یا علی برابر توست

تو با علی جریان ساز شیعه اید ، اما                        شناسنامه ی شیعه به نام جعفر توست

همیشه شکر چنین نعمتی روی لب ماست    که جعفر بن محمد رئیس مذهب ماست

***علی اکبر لطیفیان***                      


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده

شهدای منطقه بالاتجن شهرستان قائمشهر به همراه وصیتنامه ایشان

تعداد شهدا: 150 شهید

حاجیکلا و قلزمکلا

شهید اسماعیل صمدی دوکی

نام پدر: صمد

تاریخ شهادت:2/3/1367

محل شهادت:اروند کنار خسرو آباد

با نام خدا آغاز مي‌كنم وصيّتم را، پدر گرامي، مادر عزيز، برادران و خواهران خوبم چند جمله‌اي با شما سخن دارم كه به ياري خدا بتوانم بر قلم و كاغذ بياورم و بنويسم. چون از شما دور هستم راحت‌تر مي‌توانم بر روي كاغذ حرف‌هايم را ابراز نمايم. خانواده عزيزم، اميدوارم كه حرف‌هاي مرا درك كنيد. من در منطقه‌ي جنگي كه به خداي خود نزديك‌ترم همه چيز براي من ثابت شده است. اگر خداوند منّان مرا لايق شهادت بداند آرزو دارم، در راه اسلام و قرآن شهيد بشوم چون‌كه شهيد در نزد خدا مقام و منزلتي دارد كه زبان از گفتنش قاصر است. من و امثال من براي آب و خاك وطن و براي حفظ ناموس و دين و قرآن به مناطق، از سردشت سردسير گرفته تا خرمشهر گرمسير رفته‌ايم و تا پاي جان ايستاده‌ايم.

پدر بزرگوار و مادر عزيز و مهربانم، اگر در اين راه مقدّس شهيد شدم از من به شما وصيّت كه به هيچ‌وجه گريه و زاري نكنيد تا دشمنان حسرت يك قطره اشكتان در دلشان بماند. اگر شهيد شدم سبك‌بال به سوي معشوق خود خواهم رفت و شما سرافراز خواهيد بود. اگر جنازه‌ام به دستتان رسيد دوست دارم در همان روستا در نزديكي شما باشم.

از همه‌ي دوستان، آشنايان و خانواده‌ي عزيز و گراميم به هر طريقي كه از گفتار و رفتار و كردارم به شما بدي نمودم اميدوارم به بزرگواري خودتان اين بنده حقير را ببخشيد از همه‌ي دوستان و آشنايان خداحافظي مي‌كنم.

اگر دشمن زنـــد بر سينه‌ام تير          اگر فرقم دو تا گردد به شمشير

به تعقيبش روم سنگر به سنگر            بگيرم جــان او با بانك تكبير

والسّلام

يك فاتحه بر سر مزارم آرزوست مرا

اسماعيل صمدي ( داوود )


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده

بسم الله الرحمن الرحیم

با همه‌ی لحن خوش‌آوائیم                                   در به‌در کوچه‌ی تنهایی‌ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر                    نغمه‌ی تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی                 محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه‌ی ما می‌شدی                 مایه‌ی آسایه‌ی ما می‌شدی

هر که به دیدار تو نائل شود                      یک‌شبه حلّال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد                سینه‌ی ما را عطشی دست داد

نام تو بردم، لبم آتش گرفت                    شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه‌ی جان من است                     نامه‌ی تو خطّ امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب                                   بر من ظلمت‌زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم                           تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما                                    کی و کجا وعده‌ی دیدار ما

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد         به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکّه آمدم ای عشق تا تو را بینم              تویی که نقطه‌ی عطفی به اوج آیینم

کدام گوشه‌ی مشعر، کدام کنج منا                        به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

روا مباد که بر بنده‌ات نظر نکنی                روا مباد که ارباب جز تو بگزینم

چو رو کنی به رهت، درد و رنج نشناسیم   ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده

دانلود نوحه ی این جبهه ی اسلام است دل شور دگر دارد

این جبهه ی اسلام است این جبهه ی اسلا م است    دل شور دگر دارد          دل شور دگر دارد

این جبهه ی اسلام است این جبهه ی اسلا م است    دل شور دگر دارد          دل شور دگر دارد

حقا که بر این محفل حقا که بر این محفل              الله نظر دارد                   الله نظر دارد

این جبهه ی اسلام است این جبهه ی اسلا م است    دل شور دگر دارد          دل شور دگر دارد

شو عازم این سامان تا عشق و صفا بینی                  در بزم فداکاران خوش روح وفا بینی

روشن دل هر عاشق از نور خدا بینی

آنکس بود از ما دور آنکس بود از ما دور اینجا چه خبر دارد اینجا چه خبر دارد

این جبهه ی اسلام است این جبهه ی اسلا م است    دل شور دگر دارد          دل شور دگر دارد

گویی که ز نو اسلام در غزوه ی چون صدر است    هر صحنه ی این میدان یادآوری از بدر است

روزش همه عاشورا شبها همه چون قدر است

 این منظره ی زیبا این منظره ی زیبا در دل چه اثر دارد در دل چه اثر دارد

این جبهه ی اسلام است این جبهه ی اسلا م است    دل شور دگر دارد          دل شور دگر دارد

این لیله ی معراج است یا خود شب عاشورا             آوای مناجات است هر گوشه ی این صحرا

بر گوش رسد بانگ یا سیدی یا مولا                      خوش حالت عرفانی خوش حالت عرفانی

هنگام سحر دارد هنگام سحر دارد

این جبهه ی اسلام است این جبهه ی اسلا م است    دل شور دگر دارد          دل شور دگر دارد

خوش زمزمه ی قرآن آید ز دل سنگر                     انوار خداوندی تابیده بر این لشگر

یکسر همه جان برکف بگذشته ز جان  و سر                       رو سوی خدا هر کس رو سوی خدا هرکس

با دیده ی تر دارد                        با دیده ی تر دارد

این جبهه ی اسلام است این جبهه ی اسلا م است    دل شور دگر دارد          دل شور دگر دارد

آهنگ جگرسوزی بر گوش رسد امشب                 از ناله ی جانکاهش دل شور زند امشب

جان را به سوی جانان مجذوب کند امشب              رزمنده ی حقجویی رزمنده ی حق جویی

رو سوی سفر دارد رو سوی سفر دارد

این جبهه ی اسلام است این جبهه ی اسلا م است    دل شور دگر دارد          دل شور دگر دارد

آوای دعا خیزد از سنگر خونبارش             جایی که همی بارد خون از در و دیوارش

از سر ببرد هوش آن صوت خوش و گفتارش          خوش نغمه ی جانبخشی  خوش نغمه ی جانبخشی

با اشک بصر دارد           با اشک بصر دارد

این جبهه ی اسلام است این جبهه ی اسلا م است    دل شور دگر دارد          دل شور دگر دارد

گوید که تویی یارب آگاه ز احوالم                      در راه تو بگذشتم از هستی و اموالم

ده عمر تو رهبر را تا بر سر اطفالم              چون جمله یتیمان را چون جمله یتیمان را

مهری چو پدر دارد          مهری چو پدر دارد

این جبهه ی اسلام است این جبهه ی اسلا م است    دل شور دگر دارد          دل شور دگر دارد

این صحنه ی روح افزا گلزار شهیدان است              صحرا همه خون آلود زآثار شهیدان است

بر صفحه ی دوران نقش گفتار شهیدان است                       از خون شهیدانش از خون شهیدانش

اسلام ظفر دارد اسلام ظفر دارد

این جبهه ی اسلام است این جبهه ی اسلا م است    دل شور دگر دارد          دل شور دگر دارد

ما امت بیداریم روشندل و هوشیاریم                      با دشمن حق چون شیر آماده ی پیکاریم

نیی خوف ز صدام و نه لشکر او داریم                    از حمله ی ما دشمن از حمله ی ما دشمن

داغی به جگر دارد داغی به جگر دارد

این جبهه ی اسلام است این جبهه ی اسلا م است    دل شور دگر دارد          دل شور دگر دارد

ما کفر ستیزانیم یکسر همه جندالله                          فرمانده و مولای ما آمده روح الله

داده است به ما فرمان اندر خط ثارالله                     کوشید زجان اسلام کوشید ز جان اسلام

این راه گذر دارد  این راه گذر دارد

این جبهه ی اسلام است این جبهه ی اسلا م است    دل شور دگر دارد          دل شور دگر دارد

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده

دانلود نوحه ی پاسداران رزمنده ی قهرمان                       سرفراز از شما دشت آزادگان

پاسداران رزمنده ی قهرمان                       سرفراز از شما دشت آزادگان

لاله گون از شما دشت آزادگان                لاله گون از شما دشت آزادگان

پاسداران رزمنده ی قهرمان                       سرفراز از شما دشت آزادگان

لاله گون از شما دشت آزادگان                لاله گون از شما دشت آزادگان

جان نثاران قرآن و اسلام ودین                  افتخار آفرینان ایران زمین

مکتب از خون شما پرتوان                                    مکتب از خون شما پرتوان           

پاسداران رزمنده ی قهرمان                       سرفراز از شما دشت آزادگان

لاله گون از شما دشت آزادگان                لاله گون از شما دشت آزادگان

از دلیری و مردانگی شما                          مرز و بوم وطن شد ز ظلمت رها

لاله رسته در جبهه از خونتان                     لاله رسته در جبهه از خونتان

پاسداران رزمنده ی قهرمان                       سرفراز از شما دشت آزادگان

لاله گون از شما دشت آزادگان                لاله گون از شما دشت آزادگان

قتلگاه شما کربلای وطن                          خونتان چون حسین شد به جای کفن

سرخ شد روی تاریخ از روی تان               سرخ شد روی تاریخ از روی تان

پاسداران رزمنده ی قهرمان                       سرفراز از شما دشت آزادگان

لاله گون از شما دشت آزادگان                لاله گون از شما دشت آزادگان

سالی از هجرتان ای عزیزان گذشت          لحظه ای یادتانم فراموش نگشت

نامتان تا ابد در جهان جاودان                    نامتان تا ابد در جهان جاودان

پاسداران رزمنده ی قهرمان                       سرفراز از شما دشت آزادگان

لاله گون از شما دشت آزادگان                لاله گون از شما دشت آزادگان

از حسین یافتید درس آزادگی                   مرگ خونین به از ذلت و بردگی

انقلاب از قیام شما یافته جان                    انقلاب از قیام شما یافته جان

پاسداران رزمنده ی قهرمان                       سرفراز از شما دشت آزادگان

لاله گون از شما دشت آزادگان                لاله گون از شما دشت آزادگان

شد هویزه ز خون شما کربلا                    جان فدا کرده در راه دین خدا

شد به خون غوطه ور پیکر پاک تان                      شد به خون غوطه ور پیکر پاک تان

پاسداران رزمنده ی قهرمان                       سرفراز از شما دشت آزادگان

لاله گون از شما دشت آزادگان                لاله گون از شما دشت آزادگان

افتخار آفرین مادر هر شهید                      گرچه بعد از شهادت عزیزش ندید

سرفراز است بین همه مادران                     سرفراز است بین همه مادران

پاسداران رزمنده ی قهرمان                       سرفراز از شما دشت آزادگان

لاله گون از شما دشت آزادگان                لاله گون از شما دشت آزادگان

از شهیدان اسلام ببر این پیام                     گو به رهبر خمینی امامم سلام

کن دعا روز و شب بهر رزمندگان             کن دعا روز و شب بهر رزمندگان

پاسداران رزمنده ی قهرمان                       سرفراز از شما دشت آزادگان

لاله گون از شما دشت آزادگان                لاله گون از شما دشت آزادگان


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده

اسلام اگر بیند خطر جان را نثارش می کنم

اسلام اگر بیند خطر جان را نثارش می کنم

با خون نگهداری من از مرز و دیارش می کنم

اسلام اگر بیند خطر جان را نثارش می کنم

با عاشقان کربلا عهد شهادت بسته ام             با کاروان نینوا پیمان وحدت بسته ام

با ره نوردان بلا عقد اخوت بسته ام                  لبیک گفتم بر حسین باز استوارش می کنم

اسلام اگر بیند خطر جان را نثارش می کنم

سرباز جهاد فی سبیل الله منم                                 فرمانبر قرآن و احکام رسول الله منم

ثابت قدم دلبسته بر ارکان حبل الله منم                   تا پای جان با پایمردی پایدارش می کنم

اسلام اگر بیند خطر جان را نثارش می کنم

باشد امام و رهبرم پور امیرالمومنین                          فرزانه فرزند حسین کوبنده ی مستکبرین

فرمانده ی کل قواپیر حماسه آفرین                              من پیروی از دولت با اقتدارش می کنم

اسلام اگر بیند خطر جان را نثارش می کنم

باید امام خویش را تا کربلا یاری کنم                   اندر کنار مرقد جدش حسین زاری کنم

با او زیارت خوانم و اشک از بصر جاری کنم        سیر و سفر با لشگر پر افتخارش می کنم

اسلام اگر بیند خطر جان را نثارش می کنم

از هستی خود در ره یاری حق بگذشته ام               متن شهادت نامه را با شوق جان بنوشته ام

تا بر سر امیال نفس و آرزوها هشته ام                     گر نخل دین شد تشنه با خون آبیارش می کنم

اسلام اگر بیند خطر جان را نثارش می کنم

برتن لباس لشگر صاحب زمان پوشیده ام                راه نجات خویش را در پرتو دین دیده ام

سر باختن در سنگر عز و شرف بگزیده ام              دشمن اگر جنبد زجا در شب شکارش می کنم

اسلام اگر بیند خطر جان را نثارش می کنم

تازم به خصم حیله گر رزم آفرین عزم آهنین          از پا درآرم دشمنان را با سلاح آتشین

حس شهادت جویی اندر خون من گشته عجین       گر در خلیج آید عدو بی اعتبارش می کنم

اسلام اگر بیند خطر جان را نثارش می کنم

دیدار خاک قدس کرببلایم آرزوست                   نوشیدن یک جرعه از جام ولایم آرزوست

آغشته اندر خاک و خون وصل خدایم آرزوست     حاجت طلب از حضرت پروردگارش می کنم

اسلام اگر بیند خطر جان را نثارش می کنم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده
دانلود نوحه ای برادر عازم میدان جنگم

ای برادر عازم میدان جنگم                                   با تفنگم با تفنگم

ای برادر عازم میدان جنگم                                   با تفنگم با تفنگم

تا بتازم قلب دشمن                                      با تفنگم با تفنگم

ای برادر عازم میدان جنگم                                   با تفنگم با تفنگم

گر پدر روزی ز من رنجیده گشتی                خاطرت آزرده شد از طفل خامت

کن حلالم ای پدر من رهسپارم رهسپارم رهسپارم

ای برادر عازم میدان جنگم                                   با تفنگم با تفنگم

تا بگیرم انتقام صد نهالم                                       آه و بغض و آرزوی صد جوانم

لاله افشان می کنم با جسم و جانم رهسپارم با تفنگم

ای برادر عازم میدان جنگم                                   با تفنگم با تفنگم

ای که هرکس عشق تو در سر دواند      ای که عاشق می شوی بر جسم و جانش

پیش خود خوانی همه نقش و روانش رهسپارم با تفنگم

ای برادر عازم میدان جنگم                                   با تفنگم با تفنگم

مادر امشب بوسم آن دستان گرمت              بوسه افشان می کنم رخسار زردت

گریه  گربهرم کنی قلبم برنجد رهسپارم با تفنگم

ای برادر عازم میدان جنگم                                   با تفنگم با تفنگم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده
وصیت نامه شهید حاج عبد الحسین کارگردارابی مسن ترین شهید استان مازندران - تاریخ شهادت 10/2/1366  سن  شهید در هنگام شهادت: 88 سال-  محل شهادت : بانه


        بنام خداوند بخشنده مهربان و بنام خداوندی که با یاد او دلها آرام میگیرد           

با درود و سلام بر تمامی شهدا ی اسلام و بخصوص شهدای سرزمین لاله گون ایران و با درود و سلام بر امام زمان و نائب بر حقش امام خمینی و با درود و سلام بر سلحشوران جبهه توحید اینجانب عبد الحسین کارگروصیت نامه ام را به شرح ذیل اعلام میدارم:

*وصیت اوّلم این است که امام عزیز را تنها نگذارید و در جبهه حق علیه باطل اسلام را یاری دهید و همانطور تا به حال از جان و مال خود برای کمک به اسلام دریغ نورزیدید حالا بیش از اینها کمک نمایئد و مسئله جنگ را بیشتر اهمیت بدهید و نگذارید خون شهدای مان پایمال گردد و ای پسرم علی شما به عنوان وصی بنده می باشید و همانطور که از آغاز جنگ در جبهه حضور داشتی پس از شهادت پدرت در جبهه همچنان استوار باش و نکند خدای نا کرده بعلت شهادت من جبهه را ترک کنی و بگوئی خانواده ما بی سرپرست شده است نه!خدا نگهدارنده همه ماهاست .

*و تو ای همسرم بعد از شهادتم مثل کوه استوار باش و مبادا گریه و ناله کنی که دشمنان اسلام را خوشحال کنی مرا ببخش.

و شما ای دخترانم بیاد روز عاشورا باشید که زینب تنها مانده و بی برادر شده اخلاقتان و رفتارتان زینب وار باشد و حجاب خودتان را رعایت کنید و سعی کنید فرزندنتان را به جبهه حق علیه باطل بفرستیدو نکند خدای نکرده مانع از جبهه رفتن آنها باشید و برایم گریه و زاری نکنید و برایم خوشحالی کنید که پدرتان در جبهه اسلام شهید شد.

*و شما ای نوه هایم درستان را بخوانید و سنگر مدرسه را خالی نکنید و جبهه جنگ را ترک نکنید و هرچند تا به حال در جبهه جنگ حضور داشته اید و بیشتر ار اینها حضور داشته باشید.

*به امید پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی صدام و صدامیان *

خدایا ، خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

عبد الحسین کارگر: مورخه 1366/3/2


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده

بنيانگذار کبير جمهوري اسلامي ايران حضرت امام خميني(ره)

 *پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا آسيبي به مملكت نرسد .

*اين اعجاز بزرگ قرن و اين پيروزي بي نظير و اين جمهوري اسلامي محتاج به حفظ و نگهداري است .

*انقلاب اصيل ماجلوه اي از نهضت پر عظمت حضرت رسول ا... (ص ) است .

* خون شهيدان ، انقلاب و اسلام را بيمه كرده است .

*پيروزي انقلاب رهين همه ملت است .

*رمز پيروزي شما ايمان و وحدت كلمه بود .

*پيروزي انقلاب مرهون فداكاريهاي دلاورانه ملت ، خصوصاً شهيدان است .

*انقلاب ما متكي به معنويات و خداست .

*اين انقلاب با تائيدات غيبي الهي پيروز گرديد .

*چشم دنيا به انقلاب ما معطوف است .

*ولايت فقيه براي شما يك هديه الهي است .

*هرچه انقلاب اسلامي دارد از بركت مجاهدت شهدا و ايثارگران است .

*اين نعمت بزرگ الهي ( انقلاب اسلامي ) را ارزان از دست ندهيد .

*22 بهمن بهمن در طول زندگي و براي نسلهاي آينده بايد سرمشق همه قرارگيرد .

*فجر انقلاب ، دميدن خورشيد استقلال و آزادي است .

*نهضت ايران ، نهضتي بود كه خداي تبارك و تعالي در آن نقش داشت .

  

 «رهبر معظم انقلاب اسلامي حضرت‌آيت‌الله العظمي الامام  خامنه‌اي(مدظله‌العالي):

*در انقلاب ما بايد مكتب ، قرآن ، اسلام، وحدت و امامت حفظ شود .

*دهه فجر مقطع رهايي ملت ايران است .

*زنده نگه داشتن ياد شهداي انقلاب باعث تداوم حركت انقلاب است .

*دهه فجر آئينه اي است كه خورشيد اسلام در آن درخشيد و به ما منعكس شد .

*انقلاب اسلامي با اتكاء به قدرت مردم ، آسيب ناپذير است .

*اين انقلاب ، بي نام خميني (ره ) در هيچ جاي جهان شناخته شده نيست .

*مسئولان را به برنامه ريزي و عمل در عرصه خدمت به مردم ، و مردم را به مطالبه نهضت خدمت رساني از مسئولان توصيه مي‌كنم .

*ملت ما بايد قدرت و عظمتي را كه در سايه اسلام و وحدت و مجاهدت به آورده حفظ كند .

*وحدت ، كليد موفقيت و رمز پيروزي انقلاب ما بوده است .

*حفظ حيثيت و آبروي انقلاب اسلامي و نظام ، امروز بر همه واجب است .

*خط انقلاب ، خط عظمت اسلام و مسلمين و دفاع از مظلومين و مستضعفين است .

* ما ميراث بزرگ امام خميني (ره ) و همه ارزشها و اصول آن را حفظ خواهيم كرد .

*جمهوري اسلامي متكي به يك ملت مؤمن ، سرافراز ، اصيل و ريشه دار است .

*دهه فجر ، دهه تجديد قواي نيروهاي انقلابي و تجديد ميثاق ملت با انقلاب است .

*دهه فجر عيدي است كه يك تاريخ سر تا پا ظلم و طغيان را قطع كرد .

*دهه فجر  مظهر شكوه و عظمت و فداكاري ملت ايران است .

*22 بهمن  براي ما روز بازيابي خاطره انقلاب است .

*انقلاب ما براساس يك ايمان بود .

*انقلاب و نهضت امام (ره ) براي حاكميت اسلام بود .

*از ارزشهاي انقلاب و دستاوردهاي انقلاب بايد همه ، زن و مرد و پير و جوان دفاع كنند .

*پيروزي انقلاب اسلامي در ايران سرآغاز حاكميت ارزشهاي معنوي بوده است .

*نظام جمهوري اسلامي محصول تلاش عظيم اسلامي و فعال شدن آتشفشاني كه پايه هاي استكبار را به لرزه درآورد .

*وحدت كلمه و حضور خود را در صحنه حفظ كنيد و ياد امام و انقلاب را زنده نگه داريد .

* همه موفقيتهاي دوران مبارزات و پس از پيروزي مرهون هوشياري و صبر انقلابي و حضور دائمي شما در صحنه است .

*كشور متعلق به ملت است و ملت با همه وجود از آن و از استقلال و عزت خود دفاع خواهد كرد .

*انقلاب بزرگ ما درميان همه خصومتها ، راه دشوار خود را با اقتدار و صلابت طي كرد .

*ملت ايران با وحدت كلمه و با تمسك به اسلام و رهبري شجاعانه و حكيمانه مردمي الهي و دين شناسي بزرگ و مؤمن و صالح «امام خميني (ره ) » نظام جمهوري اسلامي را بر سركار آورد .

*ملت ايران با الهام از هدايتهاي امام راحل با ايمان و اراده و هوشياري خود گردنه هاي دشوار را پشت سر گذاشت و به موفقيتهاي درخشان دست يافت .

*امام بزرگوار ما با ارائه مكتب سياسي اسلام ، خط بطلان برهمه تلاشهاي فرهنگي و سياسي دشمنان اسلام در طول يك قرن و نيم گذشته كشيد.

*22 بهمن  روز تجديد عهد با انقلاب ،‌امام و اسلام است .

*آمريكا منفورترين رژيم درميان مسلمانان است .

*ملت ايران پس از سالها تحقير و ذلت در دوران رژيم وابسته پهلوي ، طعم عزت را در سايه نظام اسلامي چشيده است .

*هيچ چيز بيشتر ازخدمت صادقانه ، پيگير و عالمانه مسئولان ، مردم را خوشحال نمي‌‌كند .

*ما مي خواهيم اختيار اين ملت و كشور دست خود اين ملت باشد ، نه دست آمريكا و مستكبران بين المللي

*ما استقلال را ارزان به دست نياورده ايم ، مي‌خواهيم آن را حفظ كنيم .


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۱ توسط ابوعمار حسین زاده
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک