حسینم گم شده ای رودم ای رود
ویژگیهایی که در حسین وجود داشت بعد از شهادتش در کمتر کسی دیدم.با آن سن کم و قد کوتاه بینش عجیبی در مورد مسایل دینی و سیاسی داشت.همیشه به من می گفت:از جنگ های صدر اسلام و انحرافی را که برای بعضی ها پیش آمد مثل جنگ نهروان این رو یاد بگیر که سابقه ی مبارزاتی هیچ وقت نمی تونه ملاک قرار بگیره.این جمله ی حسین همیشه در ذهن من مانده است و عینیت این قضیه را بارها و بارها مشاهده کرده ام.
حسین از نظر جسمی هم توان بالقوه ای داشت.همیشه متعجب بودم که او چطور با این قد و قواره کوتاهش این قدر انرژی دارد.
سال 1359 قرار شد در سفر مکه یک کار فرهنگی انجام دهیم.لذا تعداد زیادی اطلاعیه عکس های حضرت امام و اقلام دیگری را تدارک دیدیم که آن ها را به مکه برده و در آن جا با هدف صدور انقلاب فعالیت فرهنگی کنیم.حسین پیش بینی کرد ممکن است در این سفر هریک از ما دستگیر شود پس باید بدن آماده ای داشته باشیم تا در زیر شکنجه مقاومت کنیم.از اقداماتی که به همین منظور انجام می دادیم این بود هر روز صبح می رفتیم زیر پل اهواز و دو ساعت می دویدیم وقتی شروع می کردیم همه تازه نفس و قبراق می دویدند.اما هر چه جلوتر می رفتیم نفراتمان کمتر می شد.من دور سوم یا چهارم دیگر کم می آوردم اما چهار نفر تاآخر می دویدند.آن چهار نفر سعید درفشان محمد علی حکیم جواد داغری و حسین علم الهدی بودند.
به شدت مشغول آماده کردن خود بودیم که آقا محسن(رضایی)رابط ما با امام از طرف ایشان پیغام آورد ممکن است همه ی شما جان خود را از دست بدهید و یا حداقل اینکه زندانی شوید.لذا قضیه جمع شد و دیگر ادامه ندادیم.
حسین در عین شجاعت و بنیه ی قوی فکری و علمی بسیار احساساتی بود و شهادت رفقایش خیلی در او تأثیر می گذاشت.اوایل جنگ یکی از دوستان نزدیک مان به نام ((پیرزاده)) شهید شد.خانه بودم که حسین خبر شهادتش را برایم آورد و گفت: باید برایش نوحه بخوانی مدتی بعد اصغر گندم کار یکی دیگر از دوستانمان به شهادت رسید.
شهادت این دوستان روی حسین تثیر زیادی می گذاشت و او تأثر خود را با اشک و بیان بروز می داد.حسین درباره ی یاد کردن از شهدا مقالاتی دارد که آنها را در سوسنگردو کنار رودخانه ی کرخه نوشته است.در تشییع جنازه ی اصغر گندم کار وقتی آیت الله جزایری نماز می خواند حسین صف اول ایستاده بود من پشت سرش بودم و می دیدم چطور از فراق اصغر بی تاب بود و اشک می ریخت.
بعد از شهادت این دو نفر یک روز توی اتاق نهضت سواد آموزی در باغ معین با حسین تنها بودم که صدای گریه به گوشم خورد.دقت کردم دیدم حسین همین طور که نهج البلاغه را می خواند به پهنای صورتش اشک می ریزد.
آن موقع چیزی نگفتم و حال او را عوض نکردم.در عین حال بسیار کنجکاو شده بودم بدانم چه می خواند که چنین منقلب شده به همین خاطر شماره ی صفحه ای را که می خواند به خاطر سپردم وقتی از اتاق خارج شد رفتم سراغ نهج البلاغه و آن صفحه را باز کردم.فرازی که امیرالمومنین صلوات الله علیه در فراغ یارانش نااله می کند و می فرماید:این عمار این ابن تیهان این ذوالشهادتین حسین هم که تازه دو نفر از رفقایش شهید شده بودند به یاد امیرالمومنین صلوات الله علیه و یاد دوستان شهیدش می سوخت به حال او غبطه می خوردم و من هم متأثر شدم.
حسین انسان بسیار باتقوایی بودبارها شاهد پرهیزگاری و تقوایش بودم که نمونه ی بارز آن در سفری که به همراه عشایر خدمت امام داشتیم اتفاق افتاد با اینکه خودش واسطه ی تمام هماهنگی ها بود و این سفر را او تدارک دیده بود اما وقتی میکروفون را در اختیار من گذاشت دیگر کسی او را ندید.پس از مراسم از او پرسیدیم کجا بودی گفت:چند تا کار داشتم رفتم دنبال کارهام و به نوعی مار را هم سر کار گذاشت.بعداً که با مادرش در این باره صحبت کردم داستان غیب شدن حسین را در آن روز برایم تعریف کرد.او گفت:از حسین پرسیدم چرا همه رو تلویزیون نشون داد غیر از تو؟ اول از جواب دادن طفره می رفت اما وقتی اصرار کردم گفت:چون همه ی کارها رو من انجام داده بودم ترسیدم اگر بیام توی صحنه قضیه نفسانی بشه و دچار غرور و ریا و تکبر بشم و بگم من چه آدم مهمی هستم که تونستم این همه جمعیت رو بیارم جماران خدمت امام و به جای ثواب کباب بشم و به ضررم تموم شه برای همین رفتم جایی که کسی منو نبینه و با این کار نفسم رو کشتم.
در کنار همه ی اینها آدم بسیار خوش مشرب و خنده رویی بود.با کوچک ترین چیزی خنده اش می گرفت.جوری که گاهی نمی توانست خودش را کنترل کند.مثلاً من به خاطر لهجه ی دزفولی ام بعضی کلمات را با لهجه و گویش دزفولی می گفتم.[1] در کلاس هایی که داشتیم این موارد پیش می آمد که تکه هایی از کلمات دزفولی را قاطی لهجه ی فارسی می کردم.این مسأله باعث خنده ی مستمعین می شد و در این بین حسین گاهی از زور خنده سرخ می شد و گوشه ای می افتاد.
حسین تجسم تواضع بود و فروتنی در او موج می زد آن زمان برادری مسئول بسیج اهواز بود که شخصیتی برعکس حسین داشت.وقتی حسین از او درخواست امکانات می کرد او با همان حالات خودش با حسین برخورد می کرد.وقتی برخوردش با حسین را می دیدم به شدت حرصم بالا می آمد که شخصیتی مثل حسین با آن سابقه ی مبارزاتی متواضعانه درخواستش را مطرح می کند و او چنین برخوردی از خود نشان می دهد.
متأسفانه وقتی حسین در آبان 1359 برای عملیات نصر به هویزه رفت من برای اجرای برنامه به یکی از شهرستانها رفته بودم و نتوانستم همراه بچه ها در عملیات شرکت کنم.وقتی رسیدم که بچه ها عملیات را آغاز کرده بودند و فرصتی نداشتم جلو بروم.
به هر ترتیب حسین علم الهدی و نیروهایش در آن عملیات توسط دشمن محاصره شده و دشمن آنها را نعل اسبی دور زده بود و تقریباً به جز سه چهار نفر همه ی آنها از جمله حسین به شهادت رسیدند و جنازه هایشان هم در منطقه ماند.
وقتی خبر شهادت حسین و یارانش به اهواز رسید واقعاً شهر تکان خورد همه ی بزرگان شهر منقلب شده بودند.حتی آیت الله خامنه ای که حسین را می شناخت در نماز جمعه ی همان هفته از فداکاری و جانبازی او و یارانش یاد کرد.
همان شب شهادت حسین جمع شدیم و برای عرض تسلیت به منزل پدری او رفتیم.پدر حسین به رحمت خدا رفته بود اما مادرش در قید حیات و از زنانی بود که در عین حالی که حجب و حیای بسیار زیادی داشت یکی از شجاع ترین زنان اهواز به شمار می رفت.با وجود چنین شخصیتی که حتی در بین مردان هم دیده نمی شد او آن شب ناله ی حسینم گم شد ای رودم ای رود سر داده بود.
آن شب وقتی این نوا را با سوز ناله می کرد چنان ولوله ای به پا شد که هر کس آنجا بود از زن و مرد و پیر و جوان و با هر مقام و منصب گریه سر داد.فضای عجیبی شده بود.مادر حسین می خواند و همه زار میزدند.
حدود دو هفته هر شب در منزل حسین برنامه بود و جمعیت زیادی هم حضور داشتند من در همان ایام چند نوحه برای حسین خواندم از جمله
کو یاوران هم سنگران حسینم حسینم
علم الهدی آن نور هر دو عینم دو عینم
و یا
سرباز سرافراز خمینی بدنت کو
پاسدار هویزه عزیزم کفنت کو
بعد از شهادت حسین علاقه ی مادرش به من که از دوستان بسیار نزدیک او بودم مضاعف شد همیشه می گفت:با دیدن تو یاد حسین می افتم به همین دلیل رابطه ی مابا خانواده ی علم الهدی صمیمی تر شد.
پس از چندی مادر حسین کاروانی راه انداخت با نام کاروان حضرت زینب صلوات الله علیعا که همگی از مادران شهدا بودند و من شدم مداح این کاروان و علاوه بر جبهه ها در این کاروان هم مداحی می کردم.این کاروان مادران شهدا را جاهای زیادی می برد و چندین سفر هم خدمت حضرت امام و محضر آیت الله خامنه ای رسید.
مادر حسین با بنیاد شهید سر این موضوع این کاروان درگیر بود و اختلافاتی با هم داشتند.البته حق با بنیاد شهید بود و پس از مدتی مادر حسین خودش متوجه شد اما نکته ی جالب موردی بود که در ملاقات خانواده ی حسین با رییس وقت (....)[2]پیش آمد.در آن ملاقات من هم حضور داشتم.مادر حسین موضوع و موارد اختلافی اش با بنیاد شهید را بازگو کرد.آقای (....) بعدد از شنیدن صحبتهای مادر حسین با آنکه می دانست کار او اشتباه است گفت:چند جای کار را درست کنیدواما سر حرف خود بمانیدو کوتاه نیایید و به هیچ وجه حرفتان را پس نگیرید.همان جا برای من سوال پیش آمد چه او که می داند حق با بنیاد شهید است و مادر حسین هم به این موضوع پی برده می گوید:از موضع خود کوتاه نیایید و عقب نمژکشید.
وقتی مادر حسین دار فانی را وداع گفت و به رحمت خدا پیوست ماجرای جالبی پیش آمد برادران حسین به من گفتند تو رابطه ات با آقای خامنه ای نزدیک تره و شما رو می شناسن.خبر رحلت مادرمون رو شما به ایشون بدید.قبول کردم و با دفتر آیت الله خامنه ای که آن زمان رییس جمهور بودند تماس گرفتم.پس از لحظاتی پشت خط آمدندو ضمن خبر فوت مادر شهید علم الهدی حدود بیست دقیقه با ایشان صحبت کردم.
آقا بعد از شنیدن این خبر سه بار پشت سر هم گفتند:عجب عجب عجب این عجب عجب گفتن های آقا باعث تعجبم شد.بعدها علت تعجب ایشان را از خانواده ی معظم له پرسیدم .چند روز پیش از فوت مادر حسین عیال آقا خواب می بینند که حضرت زهرا صلوات الله علیها داخل اتاقی هستند و عده ای از جمله خود ایشان می خواهند به دیدار حضرت بروند.کسی که واسطه ی این دیدارها بوده و در را باز کرده و از خانم فاطمه صلوات الله علیها اذن ورود می گرفته مادر حسین بوده و وقتی آن عده به او می گویند که ما می خواهیم برویم داخل ایشان می گوید اجازه بدهید بروم از خانم سوال کنم او می رود و در را می بندد و دیگر بر نمی گردد.سه روز بعد از از این خواب مادر حسین به رحمت خدا می پیوندد.
او را طبق وصیتش در هویزه در جوار مزار فرزند شهیدش به خاک سپردند.


